امروز اولین برف که رسید ناخودآگاه دوس داشتم کلیییی لباس گرم بپوشم کلاهمو بذارم، شال گردنمو بردارم و باعجله مثل همه دختر و پسرای سئول بریم سمت برج نامسان! اما شهرمون برج نامسان نداشت تو هم که نبودی من ولی لباسامو تن کردم و رفتم زیر برف... بیا بریم رامن بخوریم! قفل های عشق توی برج نامسان بزنیم و... اصلا بیا بریم یه جای دیگه، یه شهری که هنوز اولین برف نیومده باشه و خاطرات رو از نو طرح بزنیم هوم؟ چاییامون سرد میشه دیر نکنیا...

زینب میگه بذار کنار اون گوشی رو بیا فال بگیریم

میگم باشه اومدم

چند دیقه بعد میبینم داره فرش رو گاز میزنه، میگه نمیخواد اصن فال بگیریم حافظ اعصاب نداره😂😅😰😷ببین چی اومده: الا ای آهوی وحشی کجایی؟!😅 غیر مستقیم میخواسته بگه کثافت بیشعور خبرت هرجا هستی گورتو گم کن بیا بیرون...😅


+بعضیا بودن اما دیگه رفتن. باید بگم بودنتون و دنبال کردن این وبلاگ افتخار من بود هرچند فرصت برای قدر دانی و بیانش کم بود.سلامت و موفق باشید.