یاد گرفتم قبل از هرکاری، قبل از شروع هر مسیری، پا گذاشتن تو هر راهی، مشورت بگیرم از هرکسی تجربه شو داره. اندر محسنات استفاده از تجارب دیگران همین بس که آدم لااقل حواسشو نسبت به اشتباهات رایج جمع میکنه و... . نمیدونم چرا بعضی آدما اصرار دارن توی مشورت دادناشون اینقدر پیاز داغ رو زیاد کنن. قبل از ورود به بخش زنان چه ها که درمورد پرسنل نگفته بودن چه مصائبی که از کشیک ها وکارهای سنگین تو ذهن من نساخته بودن...البته نه اینکه از دم مزخرف باشه ولی جریان همون پیاز داغه که خدمتتون عرض کردم!

یه جوری بخش زنان منو ساخته که جدای از مسائل حرفه ای و تخصصی کاملا احساس میکنم از نظر اجتماعی بزرگ شدم. به قول قدیمیا هر آدمی یه قلقی داره اینو هیچ وقت نباید یادمون بره. فشارهای مالی و مسائل خانوادگی از یه طرف و مشکلات زندگی تو شهر شلوغی مثل تهران هم از طرف دیگه، از ما آدمای کم حوصله و حساسی ساختن که در هر شرایطی فقط داریم ساعت های روز رو تحمل میکنیم بلکه زودتر تموم شه. شاید در مورد بقیه این درست نباشه شاید شما خیلی روحتون رو بزرگتر از این حرفا بار آورده باشین اما من و بعضی آدمای اطرافم هنوز همینیم. توی این یک ماه و نیم گذشته اما، سعی کردم اوضاع رو کمی عوض کنم. البته اینم بگم که واقعا به قصد تغییر روحیات خودم نبود و شاید بشه گفت یه جور توفیق اجباری بود که نصیبم شد. از چهار تا اینترنی که در حال حاضر بخش زنان هستیم فقط من بودم که کشیکام هر بار با اکیپی از پرسنل بود که معروف بودن به اخلاق خاص! در واقع یه جور عدم نفوذ توی رفتاراشون وجود داشت که وقتی در فاصله نزدیکشون هم ایستاده بودی و باهاشون در مورد مسائل کاری صحبت میکردی با همه وجودت احساس میکردی که حداقل ده پونزده کیلومتر از این آدم دوری که طبیعتا تو اون فاصله اگه توقع داشه باشی صدات شنیده بشه یا هیکل 65 کیلوییت دیده بشه، این تویی که افکار مسخره ای داری! اگر این واقعیت رو ندیده میگرفتی و میخواستی هرطور شده حرفتو بزنی و جواب بگیری اون وقت بود که عکس العملی میدیدی که خودت در عالم واقع دلت میخواست به همون فاصله مذکور مهاجرت کنی! واسه خیلیا این یه جور توهین به جایگاهشون به حساب میومد وشاید به همین دلیل هم بود که همزمانی کشیکشون با این گروه مساوی بود با بیرون نیومدن از اتاقشون و قید همه چی رو زدن. منم طبیعتا نمیتونستم بی تفاوت باشم اما از پاک کردن صورت مسئله هم خوشم نمیومد. باید فکری میکردم. باید از اون همه ادعای هوش اجتماعی بالا یه کوفتی پیدا میکردم که به دردم بخوره یه جوری که هم شخصیتم زیر سوال نره هم بتونم یه ارتباط کاری حداقلی رو ایجاد کنم.

همیشه آدم پر حرفی بودم. از وقتی یادم میاد بهترین ویژگی و همینطور بدترین ویژگی من همین بوده. به قول کسی مهمترین اختراع بشر چرخ نیست همین زبونیه که میتونه با اون با عزیزاش صحبت کنه و بگه چقدر دوستشون داره. یه وقتایی دیگه احساس میکردم الانه که پدر و مادرم بابت آلودگی صوتی از خونه پرتم کنن بیرون:) ولی وقتایی که نبودم یا دغدغه ای کم حرفم کرده بود همین آدمای نزدیک زندگیم میگفتن کم حرف که میشی دلمون میگیره. سال های 5و 6 دانشگاه البته من کلا نسبت به قبلش تغییراتی کرده بودم که یکیش کم حرفی بود. حتی در مواردی حرف نزدن رو ترجیح میدادم. این رو یه جور رشد میدیدم هرچند تقریبا همه شاکی بودن! به نظرم میومد که خیلی مسائل ارزش حرف زدن نداره. اخه به من چه که دختر عموم از نامزدش خوشش نمیاد و دوماهه رفتاراش تو مهمونیا تابلو شده یا دختر عمم بینیشو عمل کرده یا جهاز دختر همسایمون چشم همه رو در آورده با اینکه هیچ سر رشته ای از خونه داری یا اشپزی نداره آوازه صدهزار انشگتش که از هرکدومم یک هنر میباره محله و شهر رو پشت سر گذاشته... . سخت بود که ارتباطا رو گرم نگه دارم باید سرعت وظرافتم توی عوض کردن موضوع بحثا در حدی میبود که بقیه متوجه نشن و گرنه که به کلاس گذاشتن و منور الفکر شدن و خود برتر بینی و چه و چه متهم میشدم:| که گهگاه هم در اون حدی که باید، نبود (سرعت و ظرافت عوض کردن بحث رو میگم!)و با خاک کوچه یکسان میشدیم...طول کشید یاد بگیرم و طول کشید درک کنم کی ارزش این همه سعی رو داره و کی نه!

مهمترین مهارتی که تموم این سال ها از خودم سراغ داشتم همین زبون بود. البته هرگز در جهت بادمجون دور قاب چینی نه دوس داشتم و نه بلد بودم و نه حتی دلم میخواست که یاد بگیرم که ازش استفاده کنم! یه چیزو خوب میدونستم، واسه نزدیک شدن آدما به همدیگه اصلانیاز به معجزه نیست، هر وقت این نگاه های از بالا به پایین و مقام و منصب های احتمالی رو یه گوشه بذاریم و خودمون، تاکید میکنم خود خود واقعیمون با کمترین تلکف و ادا اطواری به سمت کسی بریم، حتما یه رابطه انسانی نزدیک رو تجربه خواهیم کرد.

اتفاقی نمیفتاد اگه منم میرفتم تو اتاقم و برای شان و جایگاهم نگران می بودم. اما دلم میخواست فارغ از اینکه من کی هستم و اون ها چه افکاری دارن، بدون در نظر گرفتن هر نوع ملاحظه مسخره قرن بیست و یکمی، با هم حرف بزنیم. همین حرف زدن ساده معمولی که لابلای شلوغی شهر، سمت ها و منصب های قراردادی، زیر خطوط قرمزپررنگی که خودمون دورمون کشیدیم له شده بود.

ادامه دارد...