به نظرم ماه مهر همین دیروز بود که با استرس دکتر ق وبخش روانپزشکی بیدار می شدم؛ دیشب وسط کشیک یهو یلدا رسید! یکی زندگیمو داره میزنه جلو گمونم! بعضی وقتا اونقدر سریع میشه که حتی حس میکنم از قطار زندگی اویزوونم :))

پر از احساسات متناقضم، پر از تردید، پر از ترس و دلهره، پر از انرژی محصور شده جوونی... راستی جدی جدی بهترین سالای عمرم داره تموم میشه. دیشب ماجده میگفت بچه ها ما دیگه الان ته ته جوونی حساب میشیمااا بعد کم کم میریم تو میانسالی! البته ماجده یکم اغراق کرد ولی واقعیت اینه که انرژی آدم کم کم فروکش میکنه. یلدا به بیمارستان هم سرک کشیده بود. سعی کردیم ازش استقبال کنیم: الکی بخندیم، مسخره بازی کنیم و کیک سفارش بدیم، هرچند اومدن مریضای جدید، جمعمون رو بارها از هم بپاشه؛ ندیده بگیریم خطر زلزله رو، سعی کنیم فراموش کنیم دوری عزیزانمونو برای سال های پیاپی و بیخیال گذر عمر وتموم لحظات خوبی بشیم که همسن و سالای ما دارن تجربه میکنن...

اینترن زنان بودن خودش یه جور احترام میاره واسه آدم:دی همه میدونن چقدر مریضات زیادن به هرنحو شده بود توی جشنشون جای نشستن و استراحت حتی شده کوتاه واسه من جور می کردن. بچه ها رو نمیگمااااا اساتید رو میگم:)

همه لحظات در کنار هم بودنتون، همه بهونه های مهربونی کردن و احساسات خوبتون، همه شب های طولانی عاشقانتون مثل یلدا بلند :)

 

دیشب

طولانی ترین شب سال بود

مثل تمام این شب ها که نیستی

دیشب اما

قلب همه ی انار ها می تپید

باد در پی بوی تو شهر را می دوید

زمین می لرزید

آسمان میغرید و به صورت تبدارش آب می پاشید

قیامتی بود

و باز هم نیامدی
گفته اند زمین هنوز نا آرام است
خیلی چیزها گفته اند
همه فدای یلداهای هزاران شبت

رد نامرئی دست هایت
گرمای...
هررررم نفسهای نزدیکت
نگاه لبریز از حرف های ناگفته ات
لحن نوازشگر مهربانت
صدای غزل های نخوانده ات که مدت هاست در گوش پنجره پیچیده
تو ذره ذره در جانم نشسته ای جانا
بگذار ساده بگویم:
اینجا انار ها رو به زوال اند...

دی 96 آفتابگردون، هزار شب یلدا

+پست هایی که صرفا میخوام حرف دلمو جایی بنویسم واینجا برام شبیه دفتر شخصیم باشه(مثل دو پست قبلی) طبیعتا کامنتشون مسدوده. کسی برداشت دیگه ای نکنه.