بزرگترامون میگن زندگی در جریانه؛ خوب یا بد، میگذره.مثلا یهو ممکنه به خودت بیای ببینی جدی جدی از 25سالگیت چهارده روز گذشته. اومممم نمیخوام بگم سن زیادیه و احساس پیری دارم و منظورمم این نیست که اوه چقدر زود گذشت اصلا نفهمیدم!! نمیدونم چه جوری باید با کلمات بیانش کنم شاید بشه گفت شبیه مسافری ام که از قطارش جا مونده...توی یه ایستگاه متروکه بین راهی. قطار زندگی، خیلی سریعتر از من ایستگاه رو ترک کرده و کیلومترها دور شده. من فرصت خندیدن، و حتی گریه کردن هم نداشتم. حس میکنم مدتهاست زمان متوقف شده ...