یه وقتایی آدم همزمان چند تا حس مختلف رو تجربه میکنه که شاید بعضیاشون متضاد هم باشن! یه روز خیلی خیلی طولانی رو گذروندم... آدمای کمی پیدا میشن که بعد از ده بیست سال از مرگ عزیزاشون بازم سرخاک زار بزنن و حس کنن چقدر این داغ تازس. حتی مطمئن نیستم که این یه جور نقطه ضعف به حساب میاد یا نقطه قوت. بقیه روز به کندی گذشت و یکی از اساسی ترین دلایل این بود که اونجا کسی همسن و سال من نبود! حس بچه هایی رو داشتم که همبازی ندارن، دلم میخواست برم پیش مامانم لج کنم و غر بزنم بعدشم پابکوبم بگم یالا بریم خونه خودمون اصنشم! یادش بخیر چه دورانی داشتیم. الان همه سرزندگی خودشونن و بعضیاشون بچه هم دارن. پس چرا من ندارم؟! نکنه خر شدم خودم نمیفهمم؟! نکنه دارم راهو عوضی میرم و به قول مامانم زیادی واسه تصمیمات زندگی چرتکه میندازم؟! ولش کن بعدا بهش فک میکنم! بیخودی بهونه گیر شدم. مثلا دلم میخواست اون امروز میومد اینجا ولی نیومد:| خب بیاد که چی بشه؟ من که وقتی هست میگم خدایا چی میشد که نباشه؟! دوساعت خواب عصر اجباری نصیبم شد. کم فکر و خیال میکردم، رسما قرار بود با این دوساعت مخم پخش شه به در و دیوار! قلت میزدم و فکر و فکر و فکر! نفهمیدم کی خوابم برد یکی در زد کوفتم کرد... کلاف سر درگم فکر و خیالاشو دستم داد و رفت...اونم با یه نگاه عمیق... سعی میکنم ذهنمو که مشوش شده با این فکر آروم کنم :خدا روشکر انگار حالش خوب بود همین کافیه. اما نمیشه. گاهی میره سمت خاطرات تلخ گذشته گاهی اراجیف میبافه راجع به آینده! کلافه میشم بلند میشم میرم تو حیاط قدم بزنم. درختاش خوشگلن:) انجیر و سیب و انگور...درخت انگور بیچاره امسال همه محصولش خراب شده و آفت زده انگار. انجیر رو هرچی نگاه میکنم جز تعداد کمی میوه کوچولوی نرسیده، باری نداره. فکر انجیرای بزرگ و سیاه خوشمزه دهنمو آب میندازه! درخت سیب میوه هاش زیادی بالاست عمرا دستم برسه. میشینم روی پله ها و بازم ناخودآگاه میرم تو فکر... اصلا امروز دلمم تنگ شده. واسه کی؟ نمیدونم... واسه یکی که از همه بهم نزدیک تر باشه. واسه کسی که نیست!

بالاخره آخر شب میشه و میخوایم برگردیم خونه. موقع خداحافظی داییم میاد جلوتر دستمو میگیره یه انجیر خیلی گنده خنک میذاره کف دستم. میگه عصر اینو از بالای درخت برات چیدم گذاشتم یخچال خنک شه خودت تنها بخوریا! لبخندی میرنم و میگم چشم وای من عااااشق انجیرم:) همیشه مدل ابراز احساساتش فرق میکنه. یه بار ساعتها باهام حرف میرنه یه بار هوس میکنه باهم بریم کوه یه بار اونقدر محکم بغلم میکنه که نفسم بند میاد و مثلا یک بار دیگه هم نمیدونم از کجا میفهمه من انجیر دوس دارم! انگار تو ژنشه که داده به بچه هاش حتی...... 

دلتنگی، غم، استرس، حسرت، درد، امید، ناز و... فقط یه موجود سخت جون عین آدمیزاد میتونه این همه حس رو همزمان داشته باشه و باز راست راست راه بره!