بعد از مدتها به وبلاگ بچه ها سرزدم. بعضیا اینقدر خوب حرف میزنن که میشه ساعت ها بهشون گوش کرد بعضیام ممکنه خوب حرف نزنن اما حرفای خوبی میزنن! اینام مدتها آدمو به فکر فرو میبرن که یه دنیا میرزه... اما من کسایی رو دارم که هم خوب حرف میزنن و هم حرفای خوبی میزنن :)

حس میکنم چند قرنه که با کسی حرف نزدم. دلم میخواد یکیو بردارم برم کافه نخلستان غر بزنم یا مثلا با حنانه بریم تو رخت کن بیمارستان هی با آرامش حرفای عاقلانه و منطقی بزنه منم الکی سرتکون بدم:| که یعنی میفهمم و قبول دارم!! انگار همین جوریه: کسایی که زندگیشون و تصمیماتشونو میسپرن دست عقل، و احساساتشون کمتر دخیله آدمای آرومتری هستن. بعد وسط حرفامون زینب برسه و بگه چی میگی بابا! نظرشو که نزدیکتره به حرف دل من به زبون بیاره. منم بگم بیخیال بابا بیاید یه نسکافه بخوریم بریم پای درسمون این حرفا که واسمون نون و آب نمیشه!

تازگیا هرکاری انجام میدم بعدش که تحلیل میکنم نمیفهمم درست بوده یا غلط :| به طرز عجیبی تو تصمیم گیری مشکل پیدا کردم همش شک میکنم. گمونم از اثرات اینترنیه خدا بخیر بگذرونه.

زری جون دوماه دیگه نینیش به دنیا میاد. چند روزه همش فک میکنم واسش چی بگیرم هیچی به ذهنم نمیرسه حتی پیشنهادای مامان هم به نظرم خوب نبود فک کنم وسواس گرفتم:/

قبلا یکی از آرزوهام این بود که یه هفته برم شهرستان خونه مادربزرگم بمونم.حسابی باهم خوش بگذرونیم. حرف بزنیم تا دم صبح، فیلم ببینیم باهم باغ و دشت بریم و... حالا بعد از چند سال بالاخره یک ماه کامل آفم. امروز میخوایم بریم شهرستان اما دیگه مادربزرگم نیست....

+ امروز عرفه ست؛ برای هم دعا کنیم.

+متن ویرایش شد. به جای میم و صاد، اسم دوستامو نوشتم که بیش از این شبهه برای کسی ایجاد نکنه! میم و صاد اول فامیلیاشونه که واسه مسخره بازی بعضی وقتا صدا میکنم.