دیشب وقتی به هوای دیدن شهاب بارون رفتم تو حیاط، کلی خاطرات قشنگ برام زنده شد. ده پونزده سال از اون شبا میگذره یادش بخیر... شب که میشد تو همین حیاط زل میزدم به ستاره ها. یه روز شاد بودم یه روز غمگین. اما اینا هیچ کدوم مهم نبود وقتی لذت دیدن آسمونو داشتم، همه گره های زندگی ناچیز و ساده به نظر میومد. هر کدوم یه جور سوسو میزدن و دلبری میکردن . پیدا کردن و دیدن صور فلکی هم جز شیرین ترین کارای هرشب بود. به خودم میومدم میدیدم چند ساعت گذشته اما دل کندن هنوزم کار من نبود، بالاخره خانواده به زود میبردنم تو که بخوابم! از همون روزا تا حالا آرزوی دیدن آسمون بی نظیر کویر به دلم مونده وای اگه بشه چی میشه! دیشب آلودگی هوا و ساختمونای بدقواره نذاشتن شهاب ببینیم. ستاره های طفلی ام که کز کرده و محو بودن. من آسمون خودمو میخوام!


+ سودای گویندگی رادیوام دم آزمون پره جون تازه ای گرفته لامصب! هی دوس دارم شعرای فاضل رو بخونم با یه آهنگ پس زمینه دوس داشتنی...