دمپایی های صورتیت روبروی منن. تو پلاستیک کز کردن. روی تخت جلوی پنجره، فلاسک هم سرشو برده تو جعبه و خودشو از من قایم میکنه. شاید اونم از دلتنگی داره اشک میرزه.چجوری تونستی تو اون زمان کم این همه کار انجام بدی؟! اون همه وسیله، سه نوع غذا و کیک پختن هم روش! نه دیشب درست خوابیدی نه امروز چیزی خودی...اصلا میدونی چیه؟ هیچ کدوم از غذاها از گلوم پایین نمیره، انگار تیغ تو گلومه. تا بخوام اولین لقمه رو قورت بدم، دلتنگی از چشمام لیز میخوره...بیا لااقل یکم دعوا کنیم! حس میکنم از دیروز تا حالا حداقل ده سال گذشته. اونقد همه چی سریع و پشت سرهم اتفاق افتاده و یهو رفتی مخم هنگ کرده. صدای ممتدی شبیه جیرجیرکی که جیغ بزنه تو گوشمه! من بهش میگم صدای سکوت! هروقت تنها بشم ابراز وجود میکنه نکبت. اتاق شده عین این فیلما که یکی از خواب پا میشه میبینه هیچ کس به جز خودش تو شهر نیست.

 بیا یه بار دگ آب هویج بستنی بخوریم. قول میدم این بار لفتش ندم دلت آب شه :)