امروز هم مثل روزهای قبل تا پاسی از شب تو کتابخونه بیمارستان موندم. حس خیلی خوبی بهم میده هم به خاطر اینکه به وظیفم دارم عمل میکنم و خیالم راحت میشه که بالاخره یه موجود مفیدم و هم اینکه تو این مدت کمتر افکار مزاحم سراغم میاد. همین چند ساعت پیش هم که آشپزی میکردم حس میکردم خوشبخت ترین موجود روی زمینم... همینطور اهدافمو تو ذهنم مرور میکردم درس و دکتر خوب بودن و کنارشون فرزند خوبی بودن، در مرتبه سوم و چهارم قرار میگیرن. من هنوز توی اولی و دومی پیشرفت خوبی نداشتم. حالم خوب بود به خودم گفتم نه فاطمه! مثبت فکر کن حتما میتونی اصلا از اول دوباره تلاش میکنی هرجور شده از پسش برمیای :) با یه لبخند آشپزیمو ادامه دادم.

چه جوری یک نفر میتونه تموم حال خوب آدمو تبدیل به دلهره و ترس وتردید کنه؟ داره دیوونم میکنه. هه! همین آدم بود که یه روزی به پلک زدنش هم ایمان داشتم به لبخندش، به تک تک کلماتش...آه خدایا... یه کاری کن که خوب تموم شه. نمی خوام بازم اشتباه کنم؛ من تو رو قسم داده بودم ...