به نام خدا


شاید نوشتن حرفهای نگفتنی نوعی بی خردی باشد! شاید یک روز برگردم و بابت ساختن این وبلاگ به خودم بد و بیراه بگویم. شاید این یکی هم مثل وبلاگ آفتابگردون نازنینم یک شبه نیست و نابود شود و حسرت شعرها،حرفهای ادبی و ناگفته هایم را به دلم بگذرد برای یک عمر! شاید اصلا از همین فردا آنقدر درسها و زندگی عرصه را تنگ کنند که برای همیشه نوشتن را یادم برود و هزار شاید و امای دیگر!!!

اما ... اما تجریه نشان داده آدمی که نوشتن های روزانه را از دوران راهنمایی شروع کرده و کم کم این کار با گوشت و پوست و استخوانش در آمیخته، اگر ننویسد تمام زندگیش لنگ در هوا میماند! مثل آدمهای مستی که کورتکس مغزشان تحلیل می رود و مخچه شان مختل می شود؛ من هم بدون نوشتن تمام زندگی ام را تلوتلو میخورم و دست آخر بدون تردید با ذهنی مضمحل و تنی خسته در کوچه پس کوچه هایی که نمیدانم کجاست، آنقدر دنبال من گم شده ام میگردم تا بی هوا نقش زمین شوم.... من با نوشتن فکر میکنم، تحلیل میکنم، مصمم میشوم...  با نوشتن خشمم را کنترل میکنم به آرامش میرسم...با نوشتن برنامه ریزی میکنم، میفهمم که چقدر نمیفهمم!خودم را به چالش میکشم، عاقل می شوم....با نوشتن احساسم را می پرورانم، عاشقی میکنم... وبدون آن یقینا میمیرم.برای این یک دلیل است که از امشب مینویسم. 

تمام تلاشم را میکنم تا مبادا کمترین قصوری در مسئولیت دانشجویی ام اتفاق بیفتد اما از دیدگاه من، پزشکی عاشقی است و نوشتن هم برای زنده ماندن این عاشق لازم است!!