تو که نگاهم نکنی من باز هم می شوم همان دختر لجباز نق نقو!

تو را که نداشته باشم برای درد سروگردن و شانه یا حتی یخ کردن هم اشکم در می آید.

تو را کم داشتن نابودی ست...اگر زن باشی بیشتر!

حتی نمی شود در فضای مجازی هم بی محابا حرف زد... نمی شود مثلا از سفیدی غم انگیز موهایت ناله کنی، نمی شود حتی آه بکشی...چون زنی و هر حرفت ممکن است برای کسی عاقبتی ناخوش داشته باشد.

همین حرف های معمولی، همین زنانگی های ساده، همین نازک طبعی های دم دستی را هم باید در پستویی خفه کرد مبادا نسیمی نا به هنگام  آوایی از آن را به گوش کسی برساند!

نمی دانم در پتروماستویید من چه میخی کوفته اند که با روسری و چادری نازک اینگونه مغزم را خراش می دهد! یا این SCM بزرگوار همیشه منقبض، چه طلب دارد از من؟! یا آن انگشتان عزیز که انگار همیشه در قطب جنوب ساکن اند و هیچ جوره گرم نمی شوند موقع خواب...و من ساعتها باید بیدار بمانم و آخر با گریه و خودزنی بیهوش شوم!

می دانم که شاید باز هم زیادی از خودم گفته باشم ...می دانی! زن بودن سخت ترین کار دنیاست.