۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

150 عطر تو را گرفته تن لحظه های من

_ با من اینجوری حرف نزن؛ رسمی صحبت کن لطفا! بهم بر میخوره ها !

_ بی خبر نیا لطفا!

_ وقتی با من صحبت می کنی تو چشمام نگاه نکن لطفاااااا!

_ قرار نبود دست هات بی هوا لای موهای من ...


این روزا خوبم بخدا راست میگم! خوب باش...خوب من

  • آفتابگردون
  • سه شنبه ۲۸ فروردين ۹۷

149 جای خالی را با آدم "مناسب" پُر کنید...

تو اتاقم جز ظرف پوست میوه های کنار دستم، کیسه پفک خورده شده و کتاب توی دستم خبری نبود! همه چی عین همیشه بود. یه اینترن پست کشیک و ایضا پره کشیک نمیتونست کتابی که چند ساعت پیش خریده زمین بذاره. یه اینترن جدی و شاد و پر انرژی بیمارستان اینجا آدم دیگه ای بود. کار ما مگر غیر از عاشقی بود؟

یه کتاب دیگه از چیستا یثربی میخوندم. چیستا تموم شد و برای اومدن علی داستان، دیر شده بود خیلی دیر. فروشنده گفته بود کنارت دستمال بذار و با انگشتاش قطره ها رو روی گونه هاش شبیه سازی کرده بود. من گریه نکردم. فقط یه غم بزرگ روی دلم چمبره زد.

راستی تو

 چطوری عطر شدی 

    رفتی لای برگ های کتاب...

  • آفتابگردون
  • پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷

148 تو یه سبک جدید تو شعری

نسیم خنکی خودشو به تختم میرسونه و صورتمو نوازش میکنه. نفس عمیقی میکشم و لبخند میزنم رومو برمیگردونم به سمت پنجره. آسمون شب از لای پنجره نیمه باز اتاق سرک میکشه. حتی شاید ستاره هاشو پیش کش کنه. دلم برای آسمون تهران تنگ شده بود اونقدری که یه وقتایی یادم می رفت پشت این سقف دود و غبار، یه دنیای بی نهایت بالای سرمونه. تو خیابونم. انگار یکی آسمونو برامون ریسه بسته. من غرق لذت این تابلوی هنری ام و زمزمه میکنم: مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب/ در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست... پام پیچ میخوره و دارم میخورم زمین که یکی کمرمو میگیره برمیگرم از ناجی تشکر کنم که یهو با چشمای تو روبرو میشم. به زحمت سعی می کنی اخم کنی میگی ای دختر سر به هوا! آخه آدم وسط خیابون ستاره میچینه و شعر میخونه؟! من همچنان مات توام... هیچی نمیگم پلک هم نمیزنم. نگران میپرسی جاییت درد گرفت؟ به کندی سر تکون می دم که نه! دوباره میپرسی خوبی؟! حرفی نمیزنم چشم دوختم به ستاره ها که همه اومدن تو چشمای تو. اصلا انگار از اول همینجا بودن. آسمون فقط انعکاسی از چشمهای تو بوده... سرتو میاری پایین...نزدیک تر. حالا هررم نفس هات میخوره به صورتم. زمزمه میکنی: با دوتا چشم قهوه قاجاریت/ می کشی، اعتراض هم داری؟/ اسلحه خیلی وقته ممنوعه/ واسه چشمات جواز هم داری؟!  نزدیک تر میام: تو یه سبک جدید تو شعری... و نمیذاری بقیشو بخونم میخوای فاصله رو کمتر کنی...دستتو میخونم و فرار میکنم به طرف دیگه ی خیابون. اما مگه از مدار عشق تو راه گریزی هست؟ میگی ای بد جنس و می دوی دنبال من. خیابون از قهقمه ما پر میشه. آسمون ستاره هاشو رو سرمون میریزه و نسیم اونا رو دور و برمون به رقص در میاره. دستمو میگیری میذاری تو جیبت! منم سرخوشم که بازم حقتو کف دستت گذاشتم!! همیشه می گفتی دستهای تو حق منه... 

شهر گیج و خوابالوده. حرف میزنی و من فکر می کنم کاش میشد صداتو بوسید. به دستم فشار کوچیکی میدی: خسته شدی؟ عین جوجه ها مظلوم میشم. گردن کج می کنم و سرمارو بهونه میکنم. از چشمات شیطنت میباره میگی لباسمو نمیدم! درسمو از حفظم. لب و لوچه مو آوریزون میکنم. دستاتو باز می کنی. مثل ماهی که از آب بیرون افتاده میپرم تو بغلت. چشمامو میبندم و زمزمه می کنم: جغرافیای کوچک من بازوان توست/ ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من... سکوتت وادارم میکنه چشمامو باز کنم. دو آسمون پر از ریسه های دوس داشتنی نه! دو کهکشان ستاره به من خیره شدن و هر لحظه فاصله کمتر میشه این بار راه فرار نیست... هیچ وقت نبوده... 

باد پنجره رو تکون میده. سرد شده. پتو رو دور خودم می پیچم. لعنت به دلتنگی... لبهامو مزه میکنم...از مدار تو گریزی نیست...

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۱۳ فروردين ۹۷

147 کز تماشای تو خلقی به تماشای منند

چشم ها مهمترین عضو بشر هستن. کافیه اونی رو که باید، ببینن... فقط چند لحظه لازمه تا مشتتو وا کنن و تمام. حرفها و احساساتی که به هزار زحمت تو صندوقچه هفت در اسرار دلت قایم کردی: شکوه و گله، ذوق و اشتیاق، عشق و دلتنگی ...و دلتنگی و دلتنگی...و امان از دلتنگی

خودت میدونی من به مستی آغوش و گم شدن تو حریر صدات و هرررم نفسهات همیشه مومن بودم! اصلا هرچیزی که به نحوی به تو ارتباط پیدا کنه (مثلا گل ها و گلدونایی که دوسشون داری و نوازششون میکنی یا حتی میز اتاقت که ساعتها در نزدیک ترین فاصله ممکن با توئه و خودکاری که چند ساعت متوای گرمای دستاتو مال خودش میکنه و حتی ممکنه موقع فکر کردن برای چند لحظه لب هاتو تجربه کنه) رو دوس دارم البته از تو چه پنهون که قاطی حسم بهشون کمی هم حسادت هست! عطر لباس هات وقتی نیستی...این یکی خیلی بی رحمه. همیشه ی خدا دلتنگی و عطر که بهم برسن، بغض هم نفر سومیه که خودشو میرسونه... . داشتم از ایمانم میگفتم خب همه این ها یک طرف چشم هات یه طرف دیگه!به گمونم در مراحل کمال، سطحی برای عشق، مرتبه ای بالاتر برای جنون و بالاترین سطح برای غرق شدن دیوانه وار در چشم هات هست؛ و من در مراحل عشق به نهایت رسیدم.

بیا حرفهای قشنگ بزنیم سال جدیده! بیا یه اتفاق عاشقانه خلق کنیم چای با من ...تو فقط چشم هات...

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷

146 رسم خوشایندی نبود

مثل حس دل درد و اسپاسم شدید روده ها بعد از خوردن چار تا دونه پسته بادوم؛ یا شبیه وقتایی که یه غذای لذیذ خوردی اما دل و رودت بهم ریخته و همه رو بالا آوردی زار و نزار افتادی گوشه تختت؛ یا مثل زمانی که بعد از مدتها رفتی تو طبیعت نفس عمیق بکشی و یه دل سیر رقص رنگها رو نگاه کنی اما یه زنگ تلفن دنیا رو روسرت خراب میکنه؛ یا شبیه دختر بچه ای با پیرهن توری صورتی که دور بوته های گل سرخ لی لی کنان میچرخه و شعر میخونه و باد تو موهای بلندش دست میکشه و... و یهو به خودش میاد میبینه خارها تموم پاشو زخم و زیلی کردن، میشینه به های های گریه کردن؛ 

مثل توصیف مهدیه لطیفی عزیز که یه گله گرگ وحشی پشت سر و یه دره پیش رو، پریدن مرگ و نپریدن زندگی...


همیشه از دهن افتاده بود!

قرار نبود این باشه زندگی...

  • آفتابگردون
  • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷

145 بهانه

می گفت پسر خیلی خوبی بوده اما وقتی اومده خواستگاریش که با شوهرش اینا عملا قرار نامزدی گذاشته بودن. خیلی خانم بود. جز خوبی زندگی و شوهرش هم چیزی نمی گفت اینجای صحبتاش که میرسید زل میزدم تو چشاش ببینم ردی از حسرت هست یا نه. اما نبود. میگفت اون خیلی پسر خوبی بود من هرجور فکر میکنم لیاقتشو نداشتم. بعد انگار تردید تو نگاهمو میفهمید میگفت: ببین تو وقتی یک ساعت یا یک روز نه! همه عمرتو با یه آدم خیلی خوب بخوای سپری کنی مجبوری بیشتر مراقب رفتارت باشی و سعی کنی توام بهتر باشی این سعی کردنه واسه من سخته که تو همه ابعاد هی بخواد مراقب باشم واسه همین خودم ترجیحم اینه که با یه آدم در سطح خودم زندگی کنم...

چرا من نمیتونستم مثل اون فک کنم؟ این همه خواستگار رد کردم ککمم نگزید ولی همیشه حرف که به آقای ح میرسید دوس داشتم سرمو بکوبم به دیوار. آخه چرا بیخود و بی جهت ادم به اون خوبی رو رد کردم؟! و چقدرم که تازگیا حرف به آقای ح میرسید تو خونه ما! درواقع بابام بود که حرفو به ایشون میرسوند!! جزء مثالای بارزی بود که واسه الکی رد کردن خواستگارام میزد و نصیحتم میکرد. امروز مامان گفت طرف ازدواج کرده بچه دار شدن. یه نفس از سر آسودگی کشیدم و زیر لب گفتم خدا روشکر بابا بالاخره من دیگه عذاب وجدانم تموم شد. این از این! چندمین خواستگارمه که داره بچه دار میشه رو نمیدونم ولی خیلی میشن:) از تو شروع شد. البته قبلش آقایون ط و الف هم بودن ولی من دوس دارم تو رو نقطه شروع در نظر بگیرم...شاید چون بقیه ازدواج کردن و بچه دار شدن خیالم آسوده شد تو اما همه قواعدمو زیر سوال بردی. زمان هیچی رو تو ذهنم در مورد تو نتونست تغییر بده حتی اون دوتا فرشته کوچولوت هم! دوست داشتن؟نه! هیچ وقت فرصت تجربه همچین حسی رو در موردت نداشتم خودت که بهتر می دونی من از جایی وارد بازی شدم که تو باخته بودی. فقط همینو میدونم اینکه خودم در چه وضعی بودمو هیچ ایده ای درموردش ندارم. بعد از 12-13سال هنوزم یکی میاد و میره و بچه دار میشه یاد تو می افتم. بیخودی! واقعا خودمم نمیدونم چرا... گاهی دوس دارم به مخم بگم خب الان که چی؟! لعنتی حتما تقصیر اون موسسه ایه که سال کنکور وادارمون میکرد موقع درس خوندن مطالب مرتبط از کتابای پیش و پایه، خودمون ارتباطا رو کشف و ضبط کنیم که مخ من هنوز در حال کشف و ضبط ارتباطاته و شباهت بین تو با فرشته هات و آقای ح و بچه شو بهونه کرده...

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۶ فروردين ۹۷

144 تحویل سال به سبک کشیک داخلی

سال نوی همه وبلاگ نویسان (بخونید هنرمندان عزیز) مبارک و پر از اتفاقات خوب و خیر باشه ان شاء الله.

خیلی وقته ننوشتم یعنی بارها خواستم اما از اونجا که بخش قبلی قلب بود با کشیک های یک شب درمیونش اجازه هیچ حرکت اضافه ای نمی داد و صد البته ما را به سخت جانی خود این گمان نبود که قلب تموم شه و هنوز زنده باشیم :)

هی تو رفت و آمدا مردمو در تکاپوی خرید و اشتیاق عید ببینی و نتونی کاری کنی سخته از شما چه پنهون که به اندازه استرس و فشار کاری بخش قلب، اون قضیه هم آزار روحی محسوب میشد!

دیشب برای اولین بار بود که تحویل سال جایی غیر از خونه بودم. یه غربت بدی تو جون آدمیزاد میشینه وقتی لحظات مهم رو کنار عزیزاش نباشه. پنج دقیقه قبل از تحویل سال فرصت کردیم سرپایی جلوی تلویزیون اورژانس یا مقلب بخونیم و تا اومدیم از شیرینی که پزشک اورژانس خریده بود برداریم یه مریض بد حال آوردن و هرکسی سر کارش برگشت اما اینم یه تجربه بود دیگه.

سال جدیدتون پر از تجربیات شیرین و خاطره انگیز :)

+به طرز عجیبی خودم دارم حس میکنم که انرژی این پستم پایینه:) ولی نگران نباشید حالم خیلی هم خوبه و در واقع این فقط اثرات پست کشیک بودنه. راستی با وجود همه فشار ها کلی کتاب جدید خوندم:) عید از طعم کتابای جدید غافل نشید که کلاه سرتون میره:)



  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷