ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

128 به دنیای سلامت خوش اومدی❤

نتایج کنکور اومد؛دخترا و پسرای زیادی باید از حالا نقش های جدیدی توی زندگیشون بازی کنن؛پزشک، دندونپزشک و داروساز، پرستار، ماما و خیلی رشته‌های دیگه که میدونیم در آخر همگی همکارن و دغدغه ای جز "سلامت" دیگران ندارن!

راستش اینکه از امشب "تو" حامل چه نقشی هستی،مهم نیست.مهم اینه که توی هر لباسی که بودی و هر لقبی که داشتی، سعی کنی "انسان" بهتری باشی،دنیای بهتری بسازی و در نقش خودت "خوش بدرخشی"!

ما همکارانِ تو،ورودت به دنیای "سلامت" رو تبریک میگیم!

خوش اومدی❤️😉


+باورتون نمیشه اگه بگم امروز تو وبلاگ الی چشمم افتاد به یه کامنت با نام شاتوتی! منم که عاشق شاتوت و بستنیاش! رفتم وبلاگش، دیدم یه دخمل شهریوریه و عاشق این ماه و و و!! و اینکه پزشکی هم قبول شده بود😍فک کنم شهریوریا همه عاشق پزشکی و گویندگی و اجرا هستن (هرچند به طالع بینی و این چیزا کلا اعتقادی ندارم ولی خب یهو دلم خواست بیخودی اظهار فضل کنم، به قول دکتر فروتن 😄😄😂 جاش خالی چارتا بارم کنه😅)

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

127 اگر میوه بودم، انار!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

126 کز دیو و دد ملولم و...

وقتی کسی براتون از غم هاش میگه (مخصوصا اگه خانم باشه) اصلا نیاز نیست به مخ مبارکتون فشار بیارید و راه حل ارائه کنید! یا بدتر از اون، قضاوتش کنید و شروع کنید به نصیحت کردن:/ حتی اگه موضوع تکراری بود و حرف از یه درد کهنه چند ساله بود، اینو یادتون باشه که شما جای اون نیستید. بعضی دردها هرچه میگذره ابعاد تازه تری پیدا میکنن، ضمن اینکه روحی که آزرده و شکسته بشه هیچ وقت مقاومت گذشته رو در مقابل درد های کوچکتر هم نداره. شبیه کانسری که یک روز ظاهرش آزار دهندس، روز بعد اثرات فشاریش روی عروق و اعصاب و اعضای مجاور ناتوان کننده میشه و بعدها متاستاز دامن گیرت میشه و تو با اثرات داروهای ایمونوساپرسیو حتی ممکنه با یه آنفولانزای ساده، جون بدی...

وقتی کسی درد دل میکنه حداقل کاری که میشه براش کرد سکوته. لطفا سکوت کنید و بذارید حرف بزنه. شاید برای نشکستن، این تنها راهیه که براش مونده...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

125 می گذرد!

بزرگترامون میگن زندگی در جریانه؛ خوب یا بد، میگذره.مثلا یهو ممکنه به خودت بیای ببینی جدی جدی از 25سالگیت چهارده روز گذشته. اومممم نمیخوام بگم سن زیادیه و احساس پیری دارم و منظورمم این نیست که اوه چقدر زود گذشت اصلا نفهمیدم!! نمیدونم چه جوری باید با کلمات بیانش کنم شاید بشه گفت شبیه مسافری ام که از قطارش جا مونده...توی یه ایستگاه متروکه بین راهی. قطار زندگی، خیلی سریعتر از من ایستگاه رو ترک کرده و کیلومترها دور شده. من فرصت خندیدن، و حتی گریه کردن هم نداشتم. حس میکنم مدتهاست زمان متوقف شده ...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

124 این موجود سخت جون دوپا

یه وقتایی آدم همزمان چند تا حس مختلف رو تجربه میکنه که شاید بعضیاشون متضاد هم باشن! یه روز خیلی خیلی طولانی رو گذروندم... آدمای کمی پیدا میشن که بعد از ده بیست سال از مرگ عزیزاشون بازم سرخاک زار بزنن و حس کنن چقدر این داغ تازس. حتی مطمئن نیستم که این یه جور نقطه ضعف به حساب میاد یا نقطه قوت. بقیه روز به کندی گذشت و یکی از اساسی ترین دلایل این بود که اونجا کسی همسن و سال من نبود! حس بچه هایی رو داشتم که همبازی ندارن، دلم میخواست برم پیش مامانم لج کنم و غر بزنم بعدشم پابکوبم بگم یالا بریم خونه خودمون اصنشم! یادش بخیر چه دورانی داشتیم. الان همه سرزندگی خودشونن و بعضیاشون بچه هم دارن. پس چرا من ندارم؟! نکنه خر شدم خودم نمیفهمم؟! نکنه دارم راهو عوضی میرم و به قول مامانم زیادی واسه تصمیمات زندگی چرتکه میندازم؟! ولش کن بعدا بهش فک میکنم! بیخودی بهونه گیر شدم. مثلا دلم میخواست اون امروز میومد اینجا ولی نیومد:| خب بیاد که چی بشه؟ من که وقتی هست میگم خدایا چی میشد که نباشه؟! دوساعت خواب عصر اجباری نصیبم شد. کم فکر و خیال میکردم، رسما قرار بود با این دوساعت مخم پخش شه به در و دیوار! قلت میزدم و فکر و فکر و فکر! نفهمیدم کی خوابم برد یکی در زد کوفتم کرد... کلاف سر درگم فکر و خیالاشو دستم داد و رفت...اونم با یه نگاه عمیق... سعی میکنم ذهنمو که مشوش شده با این فکر آروم کنم :خدا روشکر انگار حالش خوب بود همین کافیه. اما نمیشه. گاهی میره سمت خاطرات تلخ گذشته گاهی اراجیف میبافه راجع به آینده! کلافه میشم بلند میشم میرم تو حیاط قدم بزنم. درختاش خوشگلن:) انجیر و سیب و انگور...درخت انگور بیچاره امسال همه محصولش خراب شده و آفت زده انگار. انجیر رو هرچی نگاه میکنم جز تعداد کمی میوه کوچولوی نرسیده، باری نداره. فکر انجیرای بزرگ و سیاه خوشمزه دهنمو آب میندازه! درخت سیب میوه هاش زیادی بالاست عمرا دستم برسه. میشینم روی پله ها و بازم ناخودآگاه میرم تو فکر... اصلا امروز دلمم تنگ شده. واسه کی؟ نمیدونم... واسه یکی که از همه بهم نزدیک تر باشه. واسه کسی که نیست!

بالاخره آخر شب میشه و میخوایم برگردیم خونه. موقع خداحافظی داییم میاد جلوتر دستمو میگیره یه انجیر خیلی گنده خنک میذاره کف دستم. میگه عصر اینو از بالای درخت برات چیدم گذاشتم یخچال خنک شه خودت تنها بخوریا! لبخندی میرنم و میگم چشم وای من عااااشق انجیرم:) همیشه مدل ابراز احساساتش فرق میکنه. یه بار ساعتها باهام حرف میرنه یه بار هوس میکنه باهم بریم کوه یه بار اونقدر محکم بغلم میکنه که نفسم بند میاد و مثلا یک بار دیگه هم نمیدونم از کجا میفهمه من انجیر دوس دارم! انگار تو ژنشه که داده به بچه هاش حتی...... 

دلتنگی، غم، استرس، حسرت، درد، امید، ناز و... فقط یه موجود سخت جون عین آدمیزاد میتونه این همه حس رو همزمان داشته باشه و باز راست راست راه بره!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

123 وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من

برای اینکه زندگی خوبی داشته باشی باید تمرین کنی برای لحظه لحظه تحصیلات، کار وحتی تفریحاتت برنامه و هدف کوتاه مدت و بلند مدت داشته باشی. اینجوری میشه که نسبت به خودت حس رضایتمندی کنی که در واقع میشه مقدمه ای برای حس خوشبختی! مثلا اینکه من باید تا آخر هفته دو مبحث داخلی رو بخونم و همچنین هوای مامانمو تو آشپزی داشته باشم بعلاوه اینکه باید عصرا دوساعت وقتمو با خانواده بگذرونم و احتمال مهمون سرزده شبها هم وجود داره. اوممم این خودش تایم خواب و درس رو از بقیه سوا میکنه. راستی یک روز در هفته هم باید روز من باشه مثل دکتر ف.خ ف که میگفت !Monday is myday یک روزی که واسه دل خودت هرکاری میتونی بکنی!

هدفای ماهانه و سالانه و حتی دهه ای هم تعریف میشن.من تا اخر این ماه باید این سه تا کتاب رو تموم کنم و سر سال همه کتابا رو...که واسه آزمونم آماده باشم. هدف ده سال دیگه من در زمینه تحصیل و کارم میگه که تو لااقل باید مدیر یه مرکز درمانی تو یه جای محروم باشی...

در زمینه اخلاق، معنویت، خانواده، رشد مهارت های مورد نیاز زندگی، رسیدن به دلخواسته های معقول و...همینطور این اهداف کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت به خوبی باید تعریف بشه وبه برنامه ریزی های دقیقی که براشون داری پایبند باشی. حس خوبی که رسیدن به اهداف زندگی به آدم میده قابل مقابسه با هیچ چیز دیگه ای نیست بعلاوه اینکه کمکت میکنه ناملایمات زندگی و رفت و آمد آدم های اطرافت و احیانا بی مهری ها، خیلی خیلی قابل تحمل تر و ناچیز تر به نظر بیاد...

دکتر غلامی میگفت: بعضیا توی ازدواج کردن، برآورده شدن تموم آرزوهاشون رو میبینن. درواقع اینا همونایی هستن که همسرشونو بعد از مدتی کلافه و دیوونه میکنن... چون کلید رسیدن به تموم محبت های نگرفته و موفقیت های کسب نشده رو اون بنده خدا میدونن که در این موارد کاره ای هم نیست! هرکسی باید برای خودش و زندگی فردیش تلاش کنه صد البته کنار هم بودن و رسیدن به آرامش زندگی مشترک میتونه سرعت این پیشرفت کردنو بالاتر ببره اما هرگز نباید خودمونو فراموش کنیم.

فکر میکنم منظور استاد این بوده که برای موفقیت توی زندگی مشترک، لازمه زندگی فردی خودمون سروسامون داشته باشه.

یه بار دیگه باید نقشه رو نگاه کنم! اوممم الان دقیقا کجا ایستادم و قراره کجا برم. ده سال دیگه کجا باید برسم؟ :)

زندگی چند وقته یکم سخت میگیره، عیبی نداره حتما از دل این سختیا کلی چیز یاد میگیرم و بزرگ میشم. از همه مهمتر اینکه خدا مثل همیشه عاشقانه هوامو داره پس دیگه غم نباید جایی داشته باشه اینورا :)

باید نفس عمیییییییق کشید این هوای خوب شهریور رو! خدا رو شکر که فرصت زندگی دارم...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

122 شهریور است...

بعد از مدتها به وبلاگ بچه ها سرزدم. بعضیا اینقدر خوب حرف میزنن که میشه ساعت ها بهشون گوش کرد بعضیام ممکنه خوب حرف نزنن اما حرفای خوبی میزنن! اینام مدتها آدمو به فکر فرو میبرن که یه دنیا میرزه... اما من کسایی رو دارم که هم خوب حرف میزنن و هم حرفای خوبی میزنن :)

حس میکنم چند قرنه که با کسی حرف نزدم. دلم میخواد یکیو بردارم برم کافه نخلستان غر بزنم یا مثلا با حنانه بریم تو رخت کن بیمارستان هی با آرامش حرفای عاقلانه و منطقی بزنه منم الکی سرتکون بدم:| که یعنی میفهمم و قبول دارم!! انگار همین جوریه: کسایی که زندگیشون و تصمیماتشونو میسپرن دست عقل، و احساساتشون کمتر دخیله آدمای آرومتری هستن. بعد وسط حرفامون زینب برسه و بگه چی میگی بابا! نظرشو که نزدیکتره به حرف دل من به زبون بیاره. منم بگم بیخیال بابا بیاید یه نسکافه بخوریم بریم پای درسمون این حرفا که واسمون نون و آب نمیشه!

تازگیا هرکاری انجام میدم بعدش که تحلیل میکنم نمیفهمم درست بوده یا غلط :| به طرز عجیبی تو تصمیم گیری مشکل پیدا کردم همش شک میکنم. گمونم از اثرات اینترنیه خدا بخیر بگذرونه.

زری جون دوماه دیگه نینیش به دنیا میاد. چند روزه همش فک میکنم واسش چی بگیرم هیچی به ذهنم نمیرسه حتی پیشنهادای مامان هم به نظرم خوب نبود فک کنم وسواس گرفتم:/

قبلا یکی از آرزوهام این بود که یه هفته برم شهرستان خونه مادربزرگم بمونم.حسابی باهم خوش بگذرونیم. حرف بزنیم تا دم صبح، فیلم ببینیم باهم باغ و دشت بریم و... حالا بعد از چند سال بالاخره یک ماه کامل آفم. امروز میخوایم بریم شهرستان اما دیگه مادربزرگم نیست....

+ امروز عرفه ست؛ برای هم دعا کنیم.

+متن ویرایش شد. به جای میم و صاد، اسم دوستامو نوشتم که بیش از این شبهه برای کسی ایجاد نکنه! میم و صاد اول فامیلیاشونه که واسه مسخره بازی بعضی وقتا صدا میکنم.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

121 زندگی درد قشنگی ست که جریان دارد :)

از مضرات نزدیک بودن روز پزشک و روز تولد آدمی اینه که یه کادو بیشتر نمیگیری! سرو تهشو با یه جشن هم میارن دیگه بعله! یادمه موقع انتخاب رشته هم دچار یه بحران اساسی شده بودم :دی بابا نظرش رو داروسازی بود و من فقط به پزشکی فکر میکردم اما گهگاه با خودم فک میکردم 4شهریور که تولدم باشه به پنجم، روز داروسازی نزدیکتره تا یکم روز پزشک! با این حساب نکنه تقدیر من اینه که دارو برم؟!نکنه تو اون رشته بهتر باشم؟! خل شده بودم اساسی :)))

از یک ماه آفی که دارم دوروزش گذشته و من کم کم دارم از خلاء درس دیوونه میشم :) نه که بخوام بگم از این بچه های تک بعدی ام که فقط تو درس و کتابام زندگی میکنمااا یا مثلا بلانسبت خودم نخبه ای چیزیم نه! اتفاقا من تو سخت ترین امتحانا گهگاه فیل مبارکم یاد گویندگی و کتابای غیر درسی و حتی فیلم و... میکنه! فیله دیگه حرف که حالیش نی چه کنم؟! اما خب آدم هدفشو که طبق علاقش انتخاب کنه یه جورایی تعطیلی بی معنی میشه در واقع اوقات فراغت یعنی اینکه بدون استرس امتحان خودت بشینی با کتابات عشق بازی کنی. از اونجا که این اولین آف بعد از دوسال و تا یک سال آیندس مامانم گفته کتاب دستت نبینما :/ 

کلی ام فیلم و سریال گرفتم از بچه ها ولی حسش نیس ببینم!

نمیدونم خواستگارا چی میگن این وسط :/ واقعا پروسه استرس زا و مسخره ایه هی این بره اون بیاد هی تو فک کنی سبک سنگین کنی آخرم به آدم نمیخورن هیچ کدوم.(بماند استرس اینکه هر جلسه چی بپوشم :دی) بقول زری خو اونکه قسمت آدمه بیاد و تموم شه دیگه این پارازیتا هم نباشن. والا!

این عکسم همینجوری گذاشتم که پست تولدم الکی مثلا خوشگل بشه وگرنه واقعا فک کردین به فاصله دوروز میان دوباره واسه من جشن میگیرن؟! اصلا خجالت نمیکشین دختر پسرای گنده تولد میگیرن براتون؟! تولد مال نینیاس :/ حالا کادوشو بگی یه چیزی!

+خیلی ممنونم از کسایی که برام کامنت میذارن و کسایی که تبریک گفتن. فعلا کامنتا به دلایلی نمایش داده نمیشه ولی ازتون کلی انرژی میگیرم :)

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

120 روز پزشک


قسم به تاریکی های شب  و همه زنگهای تلفن اتاق پزشک 

قسم به تک تک میسد کالهای جواب داده نشده ار طرف عزیزترینهایمان

به شام های نخورده ،عرقهای خشک شده روی لبه یقه

به قطره های ریز خون روی شیشه عینک

به بوسه های حسرت بار روی گونه فرزند به خواب رفته

به مهمانی های نرفته،دستهای حلقه نشده در آغوش

قسم به نیدل های فرورفته در عمق جانها

به روزهای رفته جوانی در خم و پیچ راهروها

به پدرمادرهای بیمار و قانعمان

به همسران کم توقع و صبورمان

قسم به فرزندان محروممان

به حرفهای بیشمار پشت سرمان

به تک تک دقایق عمرهایی که نجات دادیم

دردهایی که درمان کردیم

اشکهایی که به لبخند بدل کردیم

به حقهایی که یا دیر شد ادایشان یا بخشیدیم عطایشان را به لقایشان

وقسم به دل های دردمند و سینه های پرسوزمان

اگر خورشید را در دست راست و ماه را در کف چپمان قرار دهند...

بازهم...

باز هم ...

انتخابمان همین مسیر پردرد و پرزحمت است

روز پزشک مبارک .

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون