۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

142 عشق همین حوالیه

آخر هفته گذشته رو چگونه گذراندم؟ خب! به نام خدا! به خفه کردن خودم با فیلمای مختلف و خوابیدن و حال مزخرف.

یک این هفته اما کولاک بود:) بعضی وقتا اینکه اطرافیان ادم به زوووور اونو از لاک تنهایی بکشن بیرون واقعا نعمتیه. دوشنبه بعد از کشیک با زبون روزه بی جون (ریا نباشه :دی) افتاده بودم رو تخت که ز جون زنگ زده میگه حالم خوب نیس بیا بریم بیرون! همون اول یه گلدون ناز بهم هدیه داد. از ذوق زیادی همش میپرسیدم "واااااااااااای نگوووو واسه منه؟" و دائم تکرار میکردم "خیلی خوشگله...من همیشه دلم میخواست بهم گلدون هدیه بدن". قرار بود اون خرید کنه حالش جا بیاد اما من بودم که از هر مغازه یه چیز برداشتم:) بعدم که اذونو گفتن و منم همون بیرون یه افطار حسابی کردم( البته با زور دوست جان وگرنه که ما اشتها نداشتیم:دی). این دیدار صمیمانه ساده رو برای حال من یه چیزی در مایه های اوور دوز رو در نظر بگیرین. طفلی از دهنش پرید گفت امشب ساعت 10 ما میخوایم بریم سینما فیلم جشنواره ... منم معطلش نکردم گفتم میخواید منم باهاتون بیام؟! استقبال کرد و تازه دعوتم کرد تا قبل از فیلم یه سر بریم خونشون. من که روز عادیش با هزار جور برنامه قبلی یک در هزار میرفتم خونشون، چشم وا کردم دیدم که تو خونه ام و با یه انرژی خوب مخ زن و شوهرو کار گرفتم:) سینما و تحیل های کال قبل از فیلم هم چسبید. فیلمش خوب بود، حتی اگه خوب هم نبود مهم نبود چون حال ما اون شب خوب بود و مهم همین حس خوب دور هم بودن بود که روزهای متمادی اثرش غصه های زندگی رو کمرنگ کرده. بعد از فیلم پیاده روی توی خیابونای تهران اونم ساعت 12 شب لطف دیگه ای داشت. راستی چه چیزای کوچیکی حالمون رو خوب میکنه و از خودمون دریغ میکنیم...

دو برای امروز از دو هفته پیش برنامه چیده بودم که برم دیدن زری طلا و نینی نازش. بعد امروز صبح، ش جونم بعد مدتها زنگ زده میگه من تهرانم بیا ببینمت:| هیچی دیگه بدو بدو رفتم شمال شرقی ترین قسمت تهران،بعد از دو ماه، دو ساعت سرسری دیدمشون و زود برگشتم که برسم به دیدن ش جون :( مگه ادم تو دو ساعت کلا میرسه چند بار ببوسه و بغل کنه؟ :((

سه بدو بدو اومدم این سر شهر دیدن ش جونم. بازم یه عالمه از انارای باغشون رو از یزد تا اینجا واسم آورده بعلاوه ترشیا و نونای محلی خوشمزه شون. (میدونه من عاشق انارم زمستون هم یه بار دیگه برام یه کیسه بزرگ انار فرستاده بود) یکم حرف زدیم حوالی ولیعصر قدم زدیم... شام خوردیم آتیش بازیا رو نگاه کردم ومسخره بازی درآوردیم. قرار بود امشب رو پیشم بمونه اما نشد و مجبور شد بره جای دیگه...



احساس میکنم؛

قسمتی از روحم توی قدم زدن های نصفه شبی بعد از سینما،

قسمت دیگری در حال بغل کردن زری جون و ماهان جیگرم

و بخشی هم در حال ذوق مرگ شدن از آتیش بازی با ش عزیزم جا مونده،

شبیه باقی موندن حس زندگی توی عکس های دسته جمعی که هروقت بهشون نگاه میکنی جون میگیری. هر موقع به اون لحظه ها فکر میکنم احساس میکنم عشق تو رگ های من در جریانه:)

  • آفتابگردون
  • جمعه ۲۰ بهمن ۹۶

141 All of me

در ادامه ی پست "اولین برف"؛ شما هم مثل من بشنوید و حظ ببرید:)

all of me

دانلود


+متن و ترجمه فارسی در ادامه مطلب...

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۸ بهمن ۹۶

140 اولین برف

 امروز اولین برف که رسید ناخودآگاه دوس داشتم کلیییی لباس گرم بپوشم کلاهمو بذارم، شال گردنمو بردارم و باعجله مثل همه دختر و پسرای سئول بریم سمت برج نامسان! اما شهرمون برج نامسان نداشت تو هم که نبودی من ولی لباسامو تن کردم و رفتم زیر برف... بیا بریم رامن بخوریم! قفل های عشق توی برج نامسان بزنیم و... اصلا بیا بریم یه جای دیگه، یه شهری که هنوز اولین برف نیومده باشه و خاطرات رو از نو طرح بزنیم هوم؟ چاییامون سرد میشه دیر نکنیا...

زینب میگه بذار کنار اون گوشی رو بیا فال بگیریم

میگم باشه اومدم

چند دیقه بعد میبینم داره فرش رو گاز میزنه، میگه نمیخواد اصن فال بگیریم حافظ اعصاب نداره😂😅😰😷ببین چی اومده: الا ای آهوی وحشی کجایی؟!😅 غیر مستقیم میخواسته بگه کثافت بیشعور خبرت هرجا هستی گورتو گم کن بیا بیرون...😅


+بعضیا بودن اما دیگه رفتن. باید بگم بودنتون و دنبال کردن این وبلاگ افتخار من بود هرچند فرصت برای قدر دانی و بیانش کم بود.سلامت و موفق باشید.

  • آفتابگردون
  • شنبه ۷ بهمن ۹۶