ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

90 گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید

از ازل عشق زمزمه می کردی در گوش ما... بیهوده نیست تا ابد سرگشته و حیرانیم! در پی معشوق عالم را می دویم؛ از نفس می افتیم غرق گله و نومیدی تو را فراموش می کنیم آه! پناه بر عزت لایتناهی و مهربانی لطیفت ای صبورترین و ای عاشق ترین وجود...پناه بر تو و برتو و تنها برتو...

صدایت در لوح جانم نقش بسته: همه گناهان بخشودنی ست مگر نومیدی از رحمت من...

سزاست اگر روزی صد بار بند بند وجودم با مرور این حدیث قدسی ات از هم بگسلد. اگر می توانستم لحظه ای تمام دنیا را به سکوت فرامیخواندم تا یک بار دیگر بشنوند و متولد شوند از نو.

مسحور این جبر عاشقانه ام، ای خدای محمد (صل الله علیه و اله)...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

89 تلخ و ترش

آدم در دوران نوجوانی تصور می کند زندگی یک کارخانه برآورده کننده آرزوهاست...رنگی و دوست داشتنی. راه می رود خیال های سفید و صورتی می بافد گاهی بلند بلند فکر می کند و لی لی راه می رود...گل ها را با عشق می بوید برای یاکریمان دانه می ریزد و با آنها حرف میزند. موهایش را می بافد به لب هایش رژ می زند و می رقصد و فکر می کند که تا رسیدن به هرکدام از آرزوهایش چند قدم  بیشتر باقی نمانده...

و ناگهان بزرگ می شود و با چهره واقعی زندگی روبرو می شود...مقاومت می کند و جلو می رود به بعضی از ارزوهایش هم می رسد اما نه آرزوهای سفید و صورتی ها! آرزوهایی مثل شغل و کار و موقعیت اجتماعی خیلی دور نیستند اما بقیه شان کم کم می میرند و می ماسد تمام شوق ها و لبخند ها روی لبهای دخترک قصه ما...

به قول فاضل نظری کور و کریم! حوصله شرح قصه نیست...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

88 رویای صدا

نمی دونم تا حالا شده خوره چیزی داشته باشید؟! من از وقتی خودمو شناختم خوره رادیو تو جونم بود! از وقتی یادم میاد با زود خوابیدن مشکل داشتم و شبا تا دیر وقت و حتی دم صبح بیدار بودم. همراه همیشگی من یه رادیوی کوچولوی مشکی با هدفون بود که منو میبرد به یه دنیای دیگه...

من کم کم بدون اینکه بخوام عاشق گویندگی شدم و رویاش مثل پیچک در لحظه لحظه ی زندگی با من رشد کرد. نه تنها موقع خواب که خنکای صبح و گرمای ظهر من هم طعم رادیو داشت. حتی موقع درس خوندنم باید صدای رادیو میومد! برنامه های اینجا شب نیست، هفت ترانه، راه شب و... یادش بخیر

سال سوم دانشگاه وقتی برای اولین بار دوستم و شوهرش پیشنهاد تست گویندگی رو دادن؛ بال در آوردم! دیدن سعید پورمحمودی گوینده رادیو جوان که همیشه برنامه هاشو شنیده بودم و تجربه ی حضور در استودیو جز خاطرات شیرینم شد. در مرحله اول پذیرفته شدم اما هرگز فرصت نشد ادامه بدم.

دوهفته پیش تو حیاط بیمارستان بنر مسابقه فرهنگی دانشجویان علوم پزشکی رو دیدم! برای اولین بار گویندگی هم جزء رشته ها بود. خیلی خوشحال شدم و پیگیری کردم.چند روزی سایتشون و کانالشون میرفتم بلکه چیزی دستگیرم بشه و بفهمم چی به چیه اما خب خیلیم این خوشحالی طول نکشید...مسئولین برگزار کننده خسته بودن و گفتن اثرتون رو تهیه کنین بفرستین ما داوری میکنیم! تازه منظورمون از گویندگی، اجرای تلویزیونی بوده نه گویندگی رادیو!! با مدیر کانالشون مثل ادمای بی فرهنگ دعوا کردم! تمام شور و شعفم در یک لحظه مثل حباب ترکید...

بازم دلمو به ضبط متن ها و شعرها و وسواس انتخاب آهنگ پس زمینه خوش می کنم، شاید یه روزی یه جایی...



۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

87 به غم دچار چنانم که غم دچار من است

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
آفتابگردون

86 زنان و زایمان

بخش شیرین معجزه ها تموم شد. خیلی سنگین بود، جونمون بالا اومد؛ اما میرزید!

علاوه بر فراگیری مطالب علمی کاربردی و عمیق وصد البته بسیار فراوان در بخش، من خودمو خیلی بهتر شناختم!

من تازه برای نوشتن عزم کردم؛ شاید اگه از روز اول بخش امکان نوشتن داشتم الان وبلاگ سرشار از اتفاقات تلخ و شیرین خوندنی بود.اما الان فقط میتونم از بعضیاشون که عکس دارم بنویسم چون نه خودم دقیق یادم مونده نه شما حوصله خوندن مطالب طولانی رو دارید!

روزای اول بخش مقارن شده بود با دهه اول محرم که نه میشد قید درسو زد نه میتونستم به مراسم نرفتن فکر کنم! ناچار اذون مغرب که خسته و کوفته از راه می رسیدم، تند و تند یه چیزی میخوردم و دفترچه نوت هامو برمیداشتم و میرفتم مسجد!توی مسیر یکم میخوندم موقع پذیرایی باز وقت میشد بقیشو بخونم و موقع خارج شدن از مسجد و توراه برگشت هم، معطلی زیاد بود و میرسیدم ادامشو بخونم!! بعضی وقتا وسط سخنرانی یهو  موضوع عوض می شد که متوجه میشدم برای دقایقی خوابم برده!! خداروشکر صبح های بعد از نمازم کمی وقت بود واسه درس خوندن...اما درکل واقعا خدا کمک میکرد و خوب پیش میرفتم.

یکی از روزا یه خانم حامله گرولال با مادرش اومده بود واسه مراقبت های معمول بارداری و متوجه شدیم جنین نسبت به سنش کوچیکتره و با توجه به اندیکاسیون ها و سایر موارد مریض برای سزارین اورژانس ارجاع داده شد موقع تولد فهمیدیم بندناف هم دور گردنش پیچیده بود ولی خب خدا خواسته بود زنده بمونه...این جوجوئه

اینام نینیای دوقلوی ناز بودن که اوایل آبان به دنیا اومدن!

این یکی از نینیای زایمان طبیعیه که روزای آخر دیدم:)

یه روز توی درمونگاه یه خانومه اومد که به سختی فارسی صحبت می کرد ماه آخر حاملگیش بود و خداروشکر همه چی مرتب بود. پرسیدم اهل کجایید گفت یمن. و من یاد اون حرف دردناک افتادم که کسی می گفت از وقتی جنگ توی یمن شروع شده نود درصد خانم های حامله سقط کردن...

این هم عکس یک هیسترکتومی (برداشتن کامل رحم وضمائم). اون چیزی که شبیه یه تیکه گوشته و سمت چپ میبینید یکی از تخمدان هاست که چون خونی شده اینجوریه وگرنه کاملا سفیده.

گفتم من خودمو بهتر شناختم،فهمیدم توی این 6 سال آموزش یه تغییراتی در اخلاقم هم شکل گرفته یه جورایی اگه بگم دوشخصیتی شدم بی راه نگفتم! شخصیت اول که از قبل هم با من بوده یه آدم رقیق القلب و احساساتیه که وقتی دردهای زایمانی به اوج خودش میرسه، باید قربون صدقه مریضش بره و در جواب جیغ ها «جانم» و «قربونت برم» بگه.هنوزم با دیدن زایمان طبیعی اشک شوق توی چشماش جمع میشه . موقع کورتاژ و سقط و حتی واژینیت خودش هم قدم به قدم درد رو با مریض تحمل میکنه و رنج رو با تک تک سلولاش می فهمه...

شخصیت دوم در اوج داستان شخصیت اول شکل میگیره اونجا که من برای دردهای مریضم بغض می کنم و خداروشکر میکنم کارهایی بلدم که میتونه بهش کمک کنه. اینجا دیگه یه ادم تازه میبینید! یه فاطمه دقیق و پر از احساس مسئولیته که سعی میکنه مریضشو به دقت مانیتورینگ کنه، اکسی توسین رو سر وقت و به میزان دقیق بزنه حتی اگه جیغ های مریض بیشتر شد و فاطمه اول دلش ریش شد باید بازم حواسش به کارش باشه مبادا قدمی رو فراموش کنه مبادا ضربان قلب جنین افت کنه. موقع معاینه عاجزانه از فاطمه اول سکوت می خواد و تمرکز میکنه روی ضایعه احتمالی و سعی میکنه تموم چیزایی که یاد گرفته رو به یاد بیاره و مو به مو اجرا کنه...

برای ادامه آموزشم سخت نیازمند دعای خیرتونم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱
آفتابگردون