ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۱۵ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

82 با دوست پری شانم و بی دوست پریشان...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است.

پنچر شدم! به محض اینکه از راه رسیدم با عجله لباسم را عوض کردم و از گوشواره و تک پوشم عکس گرفتم که تو ببینی و بگویی چقدر ظریف تر شده ای! اصلا هرکس هرچه بگوید مهم نیست تو باید از من تعریف کنی! میدانم که تو در بند تعارف و قربان صدقه های الکی نیستی.

اما تو نبودی، نیستی...آری من هم نیستم...

دیشب به مامان می گفتم چرا ما اینجوری هستیم؟! دلم برایش زود به زود و زیاد تنگ میشود اما تا حرف میزند حرصم در می آید و دعوایش می کنم! چرا واقعا؟! مشکل کجاست؟ مثلا همین دیروز رفته بودی برای تزئینات تولد نازنین. من اما حرص می خوردم که به تو چه ربطی دارد این کارها؟ چرا باید امروز و این ساعت بروی اصلا؟ مگر تابستان نیست و تو خانه نیستی، پس چرا هروقت دو جمله حرف میزنی عذری می آوری و می روی؟ لعنتی چقدر مرا حرص می دهی؟! میدانی که لعنتی بودن دقیقا برای من یعنی چه؟! میخواستی لعنتی نباشی!!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
آفتابگردون

81 بهانه ی دیدار

سفر بهانه ی دیدار و آشنایی ماست

از این به بعد «سفر» مقصد نهایی ماست

در ابروان من و گیسوان تو گرهی ست

گمان مبر که زمان گره گشایی ماست

خراب تر ز من و بهتر از تو بسیار است

همین بهانۀ آغاز بی وفایی ماست

زمانه غیر زبان قفس نمی داند

بمان که «پرنزدن» حیلۀ رهایی ماست

به روز وصل چه دلبسته ای ؟ که مثل دو خط

به هم رسیدن ما نقطه ی جدایی ماست

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

80 کاش مرده بودم پیش تر

ایضا از شنیدن بعضی حرف ها، آرزو می کند آدم، ای کاش مرده بود پیش تر ...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۳
آفتابگردون

79 خواهرانه

 مدل موی مصری را مامان برایمان می زد. مهری همیشه می گفت این که قارچی است! اکرم میگفت نخیر مصری است! آخرش هم نفهمیدیم کدام درست بود اما این مدل به موهای لخت هر دویمان می آمد.من موهایم پرکلاغی بود تو اما خرمایی روشن...یادت هست حتما که همه موهای تو را بیشتر دوست داشتند و موطلایی صدایت می کردند. مامان می گفت پریروز هم آرایشگرت پرسیده موهایت را رنگ کرده ای؟! او هم عاشق موهایت شده به گمانم! 

تو ریزه میزه بودی بغلت میکردند من صورت تپل و لپ های نرمی داشتم که دائما می کشیدند! می دویدیم توی اتاق و جای بوس ها را از صورتمان پاک می کردیم! مامان لباسهایمان را دقیقا مشابه می دوخت که با مدل موهای یکسانمان باعث می شد خیلی ها در نگاه اول بگویند دوقلویید؟ من شیطنتم گل کند که بگویم آری و تو دستم را بخوانی و زود بگویی نه من یک سال کوچکترم!

خاله بازی هایمان همیشه تا شب طول می کشید. با دقت همه اسباب بازی ها را تقسیم می کردیم و عروسک هایمان را می چیدیم. چادر سر می کردیم و همسایه دیوار به دیوار می شدیم...

مامان تعریف می کرد اولین سالی که من به مدرسه رفتم تو از صبح زود بیدار می شدی و ساعت به ساعت می پرسیدی که چقدر تا آمدن من مانده؟

تو لوس بودی همیشه خودت را میچپاندی توی بغل بابا و من خوددار و مغرور می ایستادم تا بغلم کنند!

آخ که سال های بعد چقدر سریع گذشتند...چه شب ها تا صبح حرف زدیم و خندیدیم و چه دعواها و قهر و آشتی ها که هرروز نکردیم! صورتمان عوض شده بود حالا به سختی می شد فهمید که خواهریم! تو همیشه از مدرسه ات بدت می آمد می گفتی همه معلم هایت میگویند خواهر فلانی هستی؟ او که خیلی درسش خوب است ببینیم تو چه میکنی!!می گفتی حالم بهم می خورد از اینکه برای علاقه نداشتنم به ادبیات هم باید معلمها با تو قیاسم کنند...

من دانشجو شدم و مثل همه افراد زندگی ام از تو هم کمی دورتر. حالا تو ...خواهر کوچولوی لوس من عروس شده ای! فکر نکردی من از این به بعد باید غرغرها و قهر و دعواهایم را چه کار کنم؟ حالا به که بگویم که اصلا دیگر به من زنگ نزن حوصله ات را ندارم؟!! چه کسی وقتی غمگینم سراغم را میگیرد و از تمام انرژی اش برای لبخند زدنم مایه می گذارد؟دلم که برایت تنگ شد چه کنم؟با جای خالی ات چطور کنار بیایم؟...

چقدر با لباس عروست زیبا شده بودی.دیشب خواهرشوهرت می گفت تمام فامیل آنها هم گفته اند تو از همه عروس ها زیباتری! برایت کل کشیدم از همه بیشتر! و دعا کردم خوشبخت شوی... وقتی موقع شروع مراسم آن طور استرس گرفته بودی و آرامت کردم می دانستی خودم به کناری رفتم و گریستم؟ نمی توانستم حتی اندکی هم مضطرب ببینمت تمام تلاشم را کردم تا مراسمت به بهترین شکل ممکن برگزار شود... اما فکر رفتنت دائما مثل خوره مرا میخورد...تو واقعا می روی...خوشبخت باشی خواهر کوچولوی لوسم...راستی!گفته بودم چقدر دوستت دارم؟

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

78 عید عاشقی

رمضان تمام شد... بغض امانم را می برد....

 کسی چون من، هرگز نمی تواند ادعا کند رمضان را درک کرده در همین حد می فهمم که گرمای نگاه عاشقانه ات روح سرد و یخ زده مرا آرامشی بی اندازه بخشید. لحظه هایی که تو را با زبان روزه صدا می کردم آخ که چقدر ناز می خریدی ...آغوش مهربانی تو هر افطار مامن من بود و امید به رحمت و مغفرتت هر سحر، مایه آرامش جانم.

 آه ای بهترین ماه خدا، آه ای دربردارنده ی بی نظیرترین لحظات سال، چه زود گذشتی. چه دنیای حسرت بی نهایتی در قلبم نهادی...با این همه نداشتنت چه کنم؟ با بغض عمیق دوریت که جانم را به آتش می کشد چگونه سر کنم؟ این روح شکسته و بی مقدار را دگر چه کسی خریدار خواهد بود؟؟؟ ای خدای رمضان ای خدای ماه عشق! مرا دریاب! اینجا بدون نگاه مهربان تو من سرگشته و پریشانم. در من کمی عشق بدم، بگذار تمام سالم از جنس ماه عشق باشد...می خواهم عاشقانه بندگی کردن را بیاموزم.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

77 داخلی

آنچه می بینید یک من عجیب و سخت جان است که بعد از اتمام بخش داخلی هنوز در کمال ناباوری نفس می کشد و زنده است :) عجیبا غریبا

ساحل می گوید هرکس به درجه عبور سلامت از داخلی برسد عملا دکتر شده اما من فعلا چیزی در خودم ندیده ام!! از داخلی1 حق گوارش و از داخلی 2 خون را درست ادا نکرده ام و باید به فکر نزدیک ترین زمان برای ادای دینم باشم قبل از اینکه دیر بشود...

در لوگ بوک بخش یک قسمتی به عنوان تلخ ترین و شیرین ترین وقایع بخش وجود داشت. حوادث تلخ بیمارستان آدم را بعد از مدتی بی روح می کند امیدوارم برای من نرسد آن روز. ماه پیش یک مریض افغانی در ccuداشتیم که اتفاقا پسر جوانی هم بود اما به خاطر افغانی بودنش مورد توجه کافی پزشک قرار نمی گرفت و عاقبت بخاطر چک نشدن روزانه چند آزمایش ساده مرد...دکتر عظیمی عصبانی بود،می گفت: ما هم بریم اروپا قطعا میگن ولش کن این که ایرانیه نمیخواد بهش برسی.

یک مورد خاطره تلخ دیگر مربوط به مریضی بود که کد احیا خورد و طبق قوانین چون کانسر متاستاتیک داشت نباید احیا می شد...یادآوری لحظات احتضارش دلم را آشوب می کند. تاب نیاوردم و از بخش آمدم بیرون، نمی دانم فوت شد یا بازگشت...

بعدا مفصل تر درمورد خاطرات داخلی می نویسم.فعلا بروم به امتحان فردا برسم!

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱
آفتابگردون

76 ترانه ی خیرپیش

دلم را

از کفه ی ترازویت پس میگیرم

کفِ دستم می گذارم

و برایت ترانه ی خیرپیش می خوانم


راه بیفت

دنیا پر از شهرهایی ست

که دخترک های بی بهارش

تو را نشانه می روند

بی آنکه عاشق لبخندهایت شوند

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

75 در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی

چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟

باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

74 در آرزوی خواب

امیدوارم هرگز براتون پیش نیاد! بی خوابی بد مرض و دردیه:( مخصوصا که کلی درس و کار رو دستت مونده باشه و حسابی خسته و خواب آلود باشی.

تقریبا 2-3روز یکبار میخوابم! قرصم اثر نداره. خسته شدم بس که ساعت ها منتظر موندم خوابم ببره!! دوماهه وضعم اینه. کلا بعد از اون دو سه روزی هم که گفتم خوابم میبره، مثل آدم که عمیق نمیشه، هوشیارم و همه صداها رو میشنوم!! به زری میگم چیکار کنم؟! نمیرم از بی خوابی؟! جونم داره بالا میاد خیلی ضایعس آدم از بی خوابی بمیره خووو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آفتابگردون

73 دور گردون

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آفتابگردون