۱۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

59 به احتمال زیاد

دیگر نمی نویسم نقطه

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۵

58 ایستگاه BRT

یکی از عنایات ویژه الهی به من این است که مجبور نیستم هر روز از BRT استفاده کنم.
آن دو بار در هفته ای که BRT سوار می شوم اغلب سردرد می گیرم! من بسیار علاقه مندم با طراح متفکر ساخت سکوی ایستگاه ها یه صحبت کوچک داشته باشم. بپرسم مثلا چه فکری کرده که راه ورود و خروج را یکی کرده است؟ که با هر ماشین که می رسد هم آنهایی که پیاده می شوند خفه شوند و هم بندگان خدایی که می خواهند سوار می شوند له شوند. که در بهبوهه زمانی که جمعیت از هر طرف به تو فشار وارد می کند و تقلای می کنی یک جوری خودت را به در ماشین برسانی، تازه آقایان از آن طرف برای خروج به سمتت سرازیر شوند....نه راه پس داشته باشی و نه پیش و در این شرایط  عزیزان به هر صورتی که شده از بین جمعیت خانم ها عبور کنند.... 

+راستی... اولین بار است نوشته هایی دارم که تو آن ها را تایپ کرده ای، برای من...هروقت که طبق توصیه هایت موفق می شوم، برای سلامتیت صلوات می فرستم و دعا می کنم خدا هوای دلت را داشته باشد.گمانم چیزی شبیه اتفاق خارق العاده سریال سرنوشت باید بیفتد تا بگویم چقدر.... همین که حس می کنم در این حوالی نفس می کشی، آن لبخند های گاه و بیگاه و نگاه های نافذت گاهی برای من است، زندگی برایم خواستی تر می شود...
  • آفتابگردون
  • جمعه ۲۴ ارديبهشت ۹۵

57 تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان

زندگی سخت شده یا من دل نازک و رنجور؟ نمی دانم! فقط می دانم شرایط برای ادامه زندگی دشوار است...

امروز صبح در شرایطی که فقط 5 دقیقه تا مورنینگ باقی بودتا خیابان دویدم که خودم را به یک تاکسی برسانم! ...که خدا خواست و قبل از تاکسی گرفتن،یادم آمد کارت بانکی ام دیروز توی جیب روپوش سفیدم در بیمارستان جا مانده بود،و کیف پولم خالی است. پنچر شدم و عنر عنر برگشتم! در تمام طول مسیر به ساحل زنگ می زدم که پول را بیاورد پایین بلکه کمتر معطل شوم که او هم به خیال اینکه زنگ های من آلارمی برای بیدار کردنش است، هی ریجکت می کرد!! خلاصه که بلاخره با دربست و پول های بی زبانی که به فنا دادم یک رب دیرتر از شروع کلاس رسیدم. سرم در شرف ترکیدن بود. به به چه روزی شود امروز!

دکتر شریعت همینوطور چپ چپ نگاهم می کرد، فکر می کنم یعنی توی نمره ها از خجالتت در می آیم خانم دکتر! بعد از کلاس استاد نداشتیم و راند تشکیل نمی شد،  رفتم دو خط درس بخوانم که دیدم سرم حسابی سنگین شده و درد می کند. گفتم عیبی ندارد روزه بوده ام کمی فشار آمده... یک ساعت که در نماز خانه بخوابم حل می شود. بستن چشمهایم همانا وآمدن و داد و فریاد کردن یک جماعت بی فکر و بی ملاحضه همانا! فکر کنم حالم را می توانید اندکی تصور کنید.

بعد از آن سعی کردم کمی از شرح حال مریض هایم را بنویسم که خب هفت تایی می شوند و فردا گراند راند است.تا حالا فقط از 5 نفرشان شرح حال گرفته ام که آن هم پاک نویس نشده. فکر کن هر مریض حداقل 6 صفحه شرح حال دقیق می خواهد که در مجموع هفت نفری شان 42 صفحه می شود!! نوشتن 42 صفحه مشق بی دقت هم کلی زمان و حوصله از آدم می گیرد چه رسد به شرح حالی که هر خطش باید نتیجه یک معاینه دقیقت باشد و برای هر جمله ات هشتاد من دلیل علمی از حضرت هاریسون و سیسیل اعظم داشته باشی! به هر حال داشتم شروع می کردم به نوشتن که دسته دسته بچه های سال پایینی با ظروف غذایشان به نمازخانه روانه شدند و نشستند به صرف ناهار و گپ دوستانه! همینطور جمعیت و سرو صدا اضافه می شد و بوی غذا بود که می پیچید . یهو به خودم آمدم دیدم تا نیم متری من دوستان ساکن اند! بساط را جمع کردیم و سرسنگین رفتیم توی حیاط. زهرا قبل از ما کتابخانه را تجربه کرده بود که خود محفل گرمی برای درد دل و صحبت های دوستان به حساب می آمد!

دو ساعتی از ظهر گذشته بود که برای تکمیل شرح حال ها و دیدن آزمایشات مریض هایم مجبور شدم دوباره به بخش بروم. گوشی ساحل را به عوض گوشی خودم که باتری اش در حال خواب رفتن بود برداشتم. باتری گوشی ساحل عزیز هم البته مدتی می شود که ترکیده و بعضا دستور ری استارت های مکرر می دهد! از آزمایشات عکس اول و دوم را که گرفتم بازی اش شروع شد! حالا هی مدارا کن هی باتری را در بیاور دوباره جابینداز، پوووووف فایده نداشت که نداشت!

دست از پا درازتر خواستم بروم که یادم آمد برگه شرح حال کم آمده از پرستار های محترم طلب کردم که بلانسبت شما بی محلم کردند و کلا جوابم را ندادند! یاد حرف های اشرف سادات افتادم که می گفت پزشکان خودشان را مقابل ما پرستار ها می گیرند!! من که بارها به پرستارهای عزیز سلام کرده و جوابی نگرفته بودم... در جواب حرف هایم هم کلا عکس العمل خاصی نشان نمی دادند.....اصلا حقشان همان رفتارهای بقیه بود. هرچه آدم تر باشی بیشتر لهت می کنند اینجا. سعی کردم برای مطرح کردن موضع با رئیس بیمارستان آن را به خاطر بسپارم.

راه افتادم به سمت بخش ارو که لااقل از آنجا برگه بردارم. بسیار دیده بودم که دانشجویان عزیز از این برگه ها به عنوان چرک نویس یا برگه نوت استفاده می کنند و حرص فراوان هم خورده بودم. شاید بخاطر همین حساسیت بیت المالم بود که علی رغم کم بودن برگه ها دو بار آنها را شمردم و بعد برداشتمشان. صدایی موقع ترک آنجا گفت خانوم دکتر این همه برگه شرح حالو کجا میبری؟ برگشتم. صاحب صدا یکی از پرسنل بخش بود. گفتم خب مریض دارم باید شرح حال بذارم. انگار دزد گرفته باشد، گفت: نه میگم شما اصن الان کدوم بخشی؟ خون خونم را می خورد. آن از بخش قبلی و رفتار پرستار هایش این هم از بخش ارو و چرندیات این آقای نسبتا محترم! با حرص گفتم: ببینید من الان داخلی ام و بیماران سایر بخش ها که مربوطن به داخلی با منه! اصلا از حرفم سر در نمی آورد همین کلافه ترم می کرد. گفتم: من همین بخش الان 4 تا فقط مریض دارم! گفت آخه اوووون همه برگه برداشتین اصن شما کدوم بخشین؟! گفتم: ببینید آقا شما اصلا در جایگاهی نیستین که اینجوری با من صحبت کنین. و راهم را کشیدم و رفتم. در مسیر خروج صدایش را می شنیدم که میگفت من مسئول بخشم خانوم دکتر اسمتون چیه شما؟ دلم می خواست برگردم و حالیش کنم اما عصبی بودم و ممکن بود کار اشتباهی بکنم فقط در دلم گفتم برو گمشو بابا! و رفتم. سعی کردم در خاطرم بماند که با دکتر ف.خ.ف مطرح کنم این یکی را سرجایش بنشاند!

عصر با ساحل برای تحویل گرفتن بن کتاب به بانک رفتیم. خدا هدایتشان کند که نمایشگاه را برده اند انداخته اند آن سر دنیا. از هفته پیش هرجور برنامه هایم را می چینم می بینم نمی رسم. دو ساعت برای رفت و دو ساعت برگشت و احتمالا دو ساعت هم آنجا، جمعا شش ساعت خالی را در هیچ روزی ندارم:| اما کتب مقدس!! پزشکی با آن قیمت های جنون آورشان را تنها باید با تخفیف نمایشگاه خرید از این رو عصر فردای نازنینم که با هزار بدبختی برای درس های نیمه کاره جور شده بود قرار است در راه نمایشگاه به فنا برود.

به بانک که رسیدیم یادم آمد کارت دانشجوییم را نیاورده ام و تنها کارت ملی را همراه دارم. کارمند بانک گفت نمی دهم! گفتم آقا جون احراز صلاحیت و اثبات دانشجویی من توی سایت یه بار انجام شده الانم که میبینی کارت به اسمم اومده اینم خب کارت ملیمه عکسمم روشه بده بریم دیگه ! حرف هایم را نشنیده گرفت و گفت نه! کارت ملی + کارت دانشجویی! گفتم اذیت نکنین دیگه من باز باید برم و بیام واقعا برام سخته. با لبخندی مسخره حرف های قبلش را تکرار کرد. نگاهی به ساحل انداخت و گفت: تو قراره دندونپزشک بشی میدونی حقوقت چقدره؟130 میلیونه ماهی! و لبخند مسخره دیگری تحویلمان داد انگار ارث بابای گرامیش را بالا کشیده باشیم. به من نگاهی کرد و گفت تو هم دندون پزشکی؟ گفتم نه پزشکی :| خلاصه که هرچه حرف می زدم لبخندش حال بهم زن تر می شد و حس می کرد کل دنیا از آن اوست! گفتم: خعلی خب باشه! ندین..اشکالی نداره شمام بلاخره کارتون به ما میفته دیگه نه؟! جبران می کنم! و مثل خودش لبخندی احمقانه تحویلش دادم....

دلم نمی خواهد اختلاس ها و وام های میلیاری بلاعوض را مرور کنم و به این فکر کنم که من با آن بن کارت دانشجویی نمایشگاهم چقدر می توانستم از بیت المال  اختلاس کنم، تنها دوست دارم فکر کنم قرار است از همین امروز همه قانون را رعایت کنند و دیگر هیچ خبر بدی سوت مغزمان را در نیاورد!

خب گمانم بهتر است من بروم سراغ شرح حال ها و مریض هایم، چیزی تا صبح نمانده...دعا کنید فردا به خیر بگذرد.

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۵

56 تو میر عشقی عاشقان بسیار داری


سلام بر جان عالم!

سلام بر بهترین بندگان خدا!

سلام بر مهربانترین و رئوف ترین پیامبر

امروز قلب آدم و عالم سرای توست

امروز هرچه می شنوم از صدای توست

اقرا باسم ربک یا ایها الرسول

فریاد کن رسول که دنیا برای توست



امشب نگاه مهربانت را دمی نصیب ما کن "رحمة للعالمین" ..

+از اینجا پیامبر را در آیینه قرآن ببینید.

  • آفتابگردون
  • پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۵

55 زندگی بدون عشق

با اعتماد به نفسی
که به دندان موریانه ها مزه کرده است
یا با تکیه گاهی
که ندارم
چطور سر پا بمانم؟
دیوارهای دور و برم ریخته اند
باد می آید
دیواری
درختی
عصایی
عشقی
می خواهم
پاهایم کفایت نمی کنند

شعر از م. لطیفی

+ مرا همین گونه که بد هستم دوست بدار
   خوب ها را همه دوست دارند..
  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵

54 استرس

وقتی استرس امتحان باعث شود مقابل استاد در جواب ساده ترین سوال ها هم سکوت کنی آن هم در بخش با عظمت داخلی! باید فاتحه آینده ات را بخوانی.

چشم هایم هنوز می سوزد و سرم در حال انفجار است....چقدر دنیایم امروز تیره شده

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۵

53 چشم

چشمهایت منتظر بودند ...

چشمهایم مرا آوردند!


و "چشم کلید راز گشای درون آدمی ست"...

+چقدر ماسک های اتاق عمل را دوست دارم که تشریفات کامل را برای این دقایق شکوهمند تدارک می بینند!

++بعدا نوشتم: چقدر اصرار داری هربار که اسم مشهد می آید با حالی عجیب بگویی چشمهایت را امام رضا شفا داده است. آری، اتفاقی نیست این همه زیبایی! چشم های تو شبیه کبوترهای عاشق، به هر بهانه ای جلد حرم اند...

  • آفتابگردون
  • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۵

52 ...

 پیش چشم همه از خویش یلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام ...


  • آفتابگردون
  • جمعه ۱۰ ارديبهشت ۹۵

51 اجتماع غربت

یک بار نوشتم پستم پرید! نه حوصله دارم دوباره بنویسم و نه یادم می آید اصلا چطور نوشته بودمش!
همین قدر بگویم که خوش بحال عنکبوت که محکوم نیست به زندگی جمعی! آنجا که دنیای آدم ها هزاران فرسخ از هم فاصله دارد و باااید کنار هم زندگی کنند؛ هرکس کارهای هزار خروار خودش را دارد و حال و حوصله دیگری را هم ندارد، مکانی که اگر نیاز به وجود کسی داشته باشی هیچ کس دلش نمی خواهد تو را ببیند، نام اجتماع، یک طنز تلخ است.
از تمام زندگی های خوابگاهی و شبه خوابگاهی حالم بهم می خورد.
نه امتحان داخلی را درست خوانده ام و نه اطلاعات خودم را لااقل دوره کرده ام،در حالیکه تا امتحان دوشنبه راهی نیست.باید تا فردا مطالب ارائه ام را به دکتر ف.خ.ف برسانم در حالیکه هنوز ساعتها کار می طلبد.فردا تازه دکتر رجبی تخت راند ccu را مشخص می کند که اگر خدا رحم کند و این یکی نصیب من نشود جا دارد از خوشحالی بال در بیاورم! البته به شرطی که سردرد مرا نکشد و چشمانم را سوراخ نفرماید!
  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۹۵

50 من آسمان پر از ابر های دلگیرم


من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من،من از خودم سیرم

من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هرچه زهر به خود می دهم نمیمیرم

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من،من از خودم سیرم



  • آفتابگردون
  • سه شنبه ۷ ارديبهشت ۹۵