۱۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

104 این تخت تشریح است

در توصیف حالم هیچ کلمه ای پیدا نمیکنم... فقط این شعر شاید یکم بتونه بگه.

  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵

103 عصب کشی

ساحل جونم خوشحالم که اینقدر خوب و عالی داری پیش میری. باورم نمیشد به این زودی بتونی عصب کشی کنی دختر! تو دیگه رسما یه دندونپزشک کامل شدی:) وقتی دیروز با استرس گفتی اولین مریض اندو رو گرفتم مطمئن بودم از پسش به خوبی برمیای مثل همه مراحل دیگه که پشت سر گذاشتی. همه این روزای شیرین واسه من و تو خاطرات تکرار نشدنی نابی میشه عزیزم... عصب کشی دندون یک و دو بالا برای اولین بار! بعدها شاید بگم: آهای دیوونه یادته میگفتم مریضت چقدر بهداشتش داغون بوده که جلوییاش عصب کشی میخواسته؟! بعد تو بگی: نه یادم نیس کدومو میگی (شرط میبندم که مثل همیشه فراموش میکنی:| ) ولی کلا ردیف بالا از جلو پوسیده میشن. بعد من بگم: خنگول جون اینو همون موقع هم بهم گفتی! مریض اولتو میگم که 23 سالش بود ولی میگفتی زیر دستت عین معتادا همش میخوابیده و خروپفش کل بخشو برداشته....وای راستی فک کن طرف وبلاگ داشته باشه بره بنویسه که حسابی روی شلوارش از وسیله سوراختون آب ریخته و خیس شده، تو هم عین پچولا نفهمیدی:)) بعد بگه این دختره کلا منو شست از دهن و گردن و یقه لباس همه رو خیس کرد تا پایین... اوه اوه همه اینا به کنار اون جریان اصرار کردنتون سر اینکه اول کدوم دندون عصب کشی بشه، که دیگه محشره! اونقدر زور گویی کردی که طرف بیچاره مجبور شده بگه منم برای خودم اولویتهایی دارم :))))  تو توی کارت هم مرغت یه پا داره! والا دندون خودشه چیکارش داری!!عه! 

خوشگل من! باورم نمیشه این تویی... همون خل دیوونه خودم...حالا خانم دکتر باشخصیت و ماهر شدی! حتی رزیدنت هم حسابی از کارت راضی بود و تعریف میکرد.

نه اینجوری نمیشه باید همین چهارشنبه بیام ببینمت اصلا ازت حرف زدم، دلم حسابی تنگ شد...

+خدایا هرکی درد دندون داره بهش صبر بده تا برسه به درمان! درسته نکشیدم اما وقتی عزیزامو توی درد دندون میدیدم هرلحظه میمردم.

  • آفتابگردون
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵

102 هم اکنون کتابخونه

خیر سرم اومدم کتابخونه مثلا! اولا که این بچه های علوم پایه ای سال خیلی خیلی پایینی اومدن الکی اینجا رو شلوغ پلوغ کردن دلم میخواد خفشون کنم. یکی نیست بگه مگه خودتون کتابخونه ندارین؟هاااا؟! بعدم اصلا مگه علوم پایه چی چی هست که اینققققد واسش میخونید؟! المپیاد که نیس بابا علوم پایس:| نابودمون کردن یعنی! فکر کنم اون وقتا ما شاید دوهفته بیشتر نخوندیم همه نمره هامونم خوب شد ایششش

یکیشون اومده بود وسایلاشو پخش کرده بود رو میزی که من میشینم: دو سه تا کتاب ده کیلویی و کلی خودکار و مداد با یه عالمه خوراکی! خودشم رفته بود بیرون. منم همه رو بلند کردم کوبوندم رو میز کناری:| دوس داشتم ببرم بندازم تو حیاط زیر بارون.

سمت چپم با فاصله چندتا میز یه پسر دختره هرروز میشینن که طفلیا قصد ازدواج دارن:| روزای دیگه از پچ پچ و خنده هاشون اعصاب نداشتم. بماند که صدای خوراکیاشونم میومد. یه بار گوشیشون میفتاد یه بار چیپس و ماست میخوردن! یه دفعه صدای ریختن پسته هاشون میومد و... اما هردفعه من میخندیدم. امروز اینام زدن به سیم آخر! دعواشون شده هی دارن بحث میکنن. یکی نیس بگه با هم مهربون باشین مثلا ولنتاینه با بقول ساحل ولنتانک:| خو برین بیرون کتابخونه گیس کشی کنین ای خداااااا 

سمت راستم دو نفر دیگه هستن که اونا قصد ازدواج ندارن، "جاست فرند" یا شایدم "سوشال فرند" هستن! ساکتن بچه های خوبین فقط یکم چندش بازی در میارن:/ الانم پسره خوابه وضعیت سفیده:)

پشت سرمم یه پسره میشینه که مثلا داره واسه رزیدنتی میخونه هروقت میبینمش هندزفری تو گوششه البته گاهی هندزفریش عمومی میشه و دوپس دوپس آهنگش ما رو هم به فیض میرسونه! ولی خوبه حداقل میخونه، سال پایینیا کمی ازش حساب میبرن. دخترای سالای بالاترم محوش میشن کمتر سروصدا میکنن! اینم الان اومد خداروشکر

ردیفای جلوتر چند تا پسرای سال پایینی خرخون میشینن که تو جزوه و کتاباشون زندگی میکنن تا حالا صدایی ازشون شنیده نشده.اینقد میخونن که بیهوش میفتن رو کتاب بعد از چند دیقه که بهوش اومدن باز میخونن...یه چیزی تو مایه های "به قصد کشت!"

خدا عاقبت ما رو بخیر کنه. اخه کی تو این بارون درس میخونه؟! آدم دوس داره بره زیر بارون قدم بزنه...

خب دو سه تا هم بخشیام همین الان از راه رسیدن گمونم فکر میکنن من خودمو کشتم پای درس! برم لااقل یکم بخونم. این دوتام به نظر میاد آشتی کردن یا دست کم آتش بسه! پسره رفت کلی عطر زد اومد خوراکیم گرفته دارن خرچ خرچ خرچ میخورن:دی

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵

101 مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده است

امروز هم مثل روزهای قبل تا پاسی از شب تو کتابخونه بیمارستان موندم. حس خیلی خوبی بهم میده هم به خاطر اینکه به وظیفم دارم عمل میکنم و خیالم راحت میشه که بالاخره یه موجود مفیدم و هم اینکه تو این مدت کمتر افکار مزاحم سراغم میاد. همین چند ساعت پیش هم که آشپزی میکردم حس میکردم خوشبخت ترین موجود روی زمینم... همینطور اهدافمو تو ذهنم مرور میکردم درس و دکتر خوب بودن و کنارشون فرزند خوبی بودن، در مرتبه سوم و چهارم قرار میگیرن. من هنوز توی اولی و دومی پیشرفت خوبی نداشتم. حالم خوب بود به خودم گفتم نه فاطمه! مثبت فکر کن حتما میتونی اصلا از اول دوباره تلاش میکنی هرجور شده از پسش برمیای :) با یه لبخند آشپزیمو ادامه دادم.

چه جوری یک نفر میتونه تموم حال خوب آدمو تبدیل به دلهره و ترس وتردید کنه؟ داره دیوونم میکنه. هه! همین آدم بود که یه روزی به پلک زدنش هم ایمان داشتم به لبخندش، به تک تک کلماتش...آه خدایا... یه کاری کن که خوب تموم شه. نمی خوام بازم اشتباه کنم؛ من تو رو قسم داده بودم ...

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

100 امام خمینی

چند وقت پیش معمای شاه رو میدیدیم. ساحل گفت: ببین چقدر بازیگر نقش امام خمینی رو شبیهش در آوردن، فوق العاده س! گفتم: اوهوم شبیهه؛ آره خوب کار کردن ولی مشخصه که یه چیزیش کمه! ببین با اینکه نسل ما امام خمینی رو نتونسته از نزدیک ببینه نمیدونم اوممم اما فکر میکنم حتی توی فیلمایی که ازش هست یه مهر خاصی داره. به شخصه به نورانیت ظاهری زیاد اعتقادی ندارم ولی وقتی امام رو میبینم و حرفاشو میشنوم؛ محبتشو تو دلم حس میکنم... اینو نتونستن توی گریم بازیگرش لحاظ کنن. البته فکر میکنم درکل چیزی نیست که بشه به این راحتیا توشخصیت کسی گنجوند!

از اولم خیلی اهل تاریخ خوندن نبودم. مثلا همین درس تاریخ ِ فرهنگ و تمدن اسلامی که توی پست قبلی درموردش حرف زدم، اولش فقط بخاطر نمره خوندم اما اون وسطا همچین بگی نگی جذب شدم! استادمون میگفت تاریخ کمک میکنه اشتباهاتمون خیلی کمتر بشه. بتونیم واقعیتو ببینیم. با وجود همه پیچیدگی ها دقیق نگاه کنیم. خب یکم جذاب به نظر می رسید اما چه کنم؟! زیادی برام نچسبه این تاریخ! آخه به من چه که فلان پادشاه چطور زندگی می کرد و چه کارایی انجام می داد! الان دیگه عصر فناوری اطلاعاته! سرعت پیشرفت تومنی دوزار با اون موقع فرق میکنه. با این وجود وقتی میخوندم نمیتونستم جلوی احساساتمو بگیرم... پادشاهای حقیری که گوشه گوشه کشور رو از دست دادن حرصمو در میاورد، به کارای امیرکبیر که میرسیدیم یکم جون میگرفتم و... . یکی از چیزایی که خوب یادم مونده قضیه کاپیتولاسیون بود. چقدر یه کشور میتونه گستاخ باشه که بگه من هر غلطی بکنم  تو کشورتون شما باید خفه خون بگیرید، یالا اینو همین امروز قانونش کنید، تصویب شه ببینم! بعد شاه مملکت هم نقش هویج رو بازی کنه. این وسط یک نفر پیدا شه بگه :"از وقتی اینو شنیدم نمیتونم بخوابم، قلبم در فشاره..." بگه "عزت ما پایکوب شد..." 

چطور یک نفر میتونه اینقدر به موقع و صحیح و دقیق و صد البته با شجاعت حرف بزنه؟! چی میشه که من اتفاقات عصر خودمو نمیدونم و وقتیم کسی بهم میگه، عین ماست نگاهش میکنم که یعنی نظری ندارم! درواقع یعنی این چیزا رو نمیفهمم! عقب موندم از روزگار خودم. اسمشه که زنده ام ولی علائمی از زندگی ندارم! ترامپ از اون سر دنیا با منه جوون ایرانی مثل رعیت باباش حرف میزنه اون وقت من هنوز هِر رو از بر تشخیص نمیدم و هاج و واجم. چه جوری میشه آدم مخش اینقدر خوب کار کنه و از هیچی نترسه؟هوم؟!

وقتی بعد از تبعیدش برمیگرده ایران، شرایطیه که مردم اکثرا خیلی قبولش دارن و دوسش دارن. اون وقت چه جوری با مردم حرف میزنه؟ منی که دارم بعد از این همه سال میبینم از این همه تواضع و محبت قلبم به تپش میفته... وای خدایا تو دیگه کی هستی!

اون وقت همچین آدم شجاع و قدرتمندی باید ببینی نامه ای که  برای خانمش فرستاده چه شکلیه...چه کلماتی...چه لحنی...

یه جورایی حس مسیحیایی رو دارم که تازه با اسلام آشنا میشن. این مرد دینی بسیار خواستنی و به روز داره.

کاری ندارم به اینکه این روزا همه جا همه جور برنامه ای با ربط و بی ربطی به اسم دهه فجر داره اجرا میشه اما من برای خودم و زندگیم احساس یه خلاء بزرگ میکنم. یه خط مشی میخوام به عنوان یه آدم زنده! خدا رو شکر که میتونم آزادانه انتخاب کنم. دکتر غلامی میگفت وصیت نامه سیاسی امام رو بخونید. فکر کنم ایده خوبیه! بند به بندش میگه برای نسل های آینده...با من حرف میزنه انگار.


  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵

99 دیوونگی

جایی شنیدم: توبرنامه زندگیتون حتما زمانی برای تفریحات سالم بذارید، وگرنه عقده میشه و یه جایی به صورت تفریح ناسالم، خارج از اختیارتون خودشو نشون میده! اینکه تفریح از زندگی من حذف شده لزوما معنیش این نیست که خیلی درس دارم، کار دارم یا خیلی آدم مهمی شدم!! نخیر اصلا ربطی نداره این نشون میده من اصلا به خودم احترام نمیذارم به عنوان یه آدمیزاد! والا!

گاهی برای فرار از افکار و زندگی واقعی چند روزی فقط فیلم میبینم. ساحل میگه تو بی جنبه ای. بی راهم نمیگه! مثلا از چهارشنبه که امتحانمو دادم، دو روزه فقط سریال دیدم! نه درست و حسابی غذا خوردم نه مثل آدم خوابیدم نه درس خوندم نه حتی کارای شخصیمو انجام دادم فقط و فقط و فقط فیلم دیدم به قصد کشت:| اونقدر که پاک مخم از کار افتاده! یکیو تو تلگرام با کسی اشتباه گرفتم و اونقدر سوتی دادم که طرف غش کرده بود از خنده. مخ یه بنده خدای دیگه رو هم اینجا ترکوندم این یکیو دیگه نمیدونم چی تو دلش بهم بگه! 

بهرحال تا یک هفته دیگه که بقیه بیان با خل بازی خودمو نکشم خیلیه.


+این هفته امتحان فرهنگ و تمدن اسلامی داشتم! اینم آش جدید وزارت بهداشت بود واسه بچه های بدبخت سالای آخر... کلا حس میکردم قسمت علوم انسانی مخم آتروفی شده! هی میخوندم هی میگفتم این که همش داره یه چیزو میگه!! خلاصه که حاضر بودم ده بار ارو و ارتو بگذرونم ولی این امتحان رو ندم. تا اونجا که رسید به دانشمندان. وای محشر بود. فکرشو بکن قبل از غربیای عقب مونده ی اون روزگار، دانشمندای ما جراحی میکردن، تشریح داشتن، مفهوم نبض و جراحی زیبایی و سزارین و درمان سنگ کلیه و اووو هزار تا چیز دیگه رو میدونستن. تازه این تو قسمت پزشکیش بود؛ ریاضی و مکانیک و نجوم هم فوق العاده بودن. اونجا بود که من عاشق ابن هیثم شدم لامصب چی بوده این! اکتشافاتشو خوندم مخم سوت میکشید یکی دوتا نبود که...اونم چه چیزایی! به ساحل گفتم میخوام با ابن هیثم ازدواج کنم. اول خودشو کنترل کرد بعد منفجر شد از خنده. من همینجور نگاش میکردم و نمیتونستم از فکر ابن هیثم بیرون بیام. خودشو جمع کرد گفت بمیرم فاطمه خیلی بهت فشار اومده!

باور کنید هنوزم بهش فکر میکنم مگه یه ادم چقدر میتونه نبوغ داشته باشه...الی درسته بی معرفتی دیگه نمینویسی اما یادمه که تو هم میخواستی بری خواستگاری سعدی!! فک کنم تو میفهمی من چی میگم!



  • آفتابگردون
  • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵

98 خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست


خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست ...

  • آفتابگردون
  • شنبه ۹ بهمن ۹۵

97 حتی هوای دور و برم درد می کند

سرم درد می کند. چشمهایم خیلی میسوزد. از صبح صدایم در نیامده اما دیگر نمیتوانم تحمل کنم!
چرا بعضی وقتها هیچ شعری حرف دلت را نمیزند؟! عکس ها اما نگفته های عمیقی را فریاد می زنند. علاوه بر شاعران، امشب فهمیدم عکاس ها را هم دوست دارم! سرم درد می کند...کاش می شد فکر نکرد، اشتباه نکرد یا لااقل می شد اشتباهات را فراموش کرد و کاری کرد هرگز تکرار نشوند. چشمهایم آنقدر درد می کند که نه میشود باز نگهشان داشت نه میتوانم ببندم!
کاش هر بلایی که قرار است سر عزیزانم بیاید روی سر من خراب شود.
دیروز با ستاره ام رفته بودیم خرید. بعد از مدتها از خرید کردن لذت بردم شاید چون او خوشحال بود، خوشبخت بود و دنیایش رنگ گرفته بود...
بچه تر که بودم گاهی فکر میکردم اگر نباشم چه اتفاقی می افتد. واقعا به نظر می آمد دنیای بدون من تا مدت های زیادی لااقل برای نزدیکانم سخت باشد. اما حالا اوممممم آنقدرها اتفاق خاصی نمی افتد ...شاید برای خودم هم بهتر باشد که بیش از این فرو نروم...
آآآآخ...سردرد و درد چشم به قول بچه سوسول ها خر است! و گاو هم! و همه چیز دیگر!!!

  • آفتابگردون
  • جمعه ۸ بهمن ۹۵

96 به پیچک های نگران روسری ات

  • آفتابگردون
  • سه شنبه ۵ بهمن ۹۵

95 بیان عزیز!

کاری پیش اومد که باید یکی از پست های چهار سال پیش رو نگاهی مینداختم. رفتم بلاگفا. هنوزم اسمش میاد عصبی میشم. حیف اون همه خاطره و حس قشنگ که اکثرشونو بی کفایتی مسئولای خاک برسر بلاگفا به فنا دادن. چند تا از دوستام کامنت گذاشته بودن حتی تا همین چند روز پیش هم سر زده بودن. حس خوبی بهم دادن...

با هزار ترفند تونستم ادرس جدیدمو براشون بذارم. بلاگفای حسود بی خاصیت! چشت درآد :|

اینجا هم یک ساله شد. بیان عزیز! تو لطفا همینجوری خوب بمون.

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۳ بهمن ۹۵