۴ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

94 لطفا فکر نکن

مربا خوب است! مربای هویج و انار هردو خوب شدند. طعم آبلیمو یکم توی ذوق می زند البته

چقدر ادم پشت ادم مرد این چند روز. من کی مردم حواسم نبود؟!

باید کنفرانسش را آماده کنم بدرک که چشمش هرجور هست یا نیست من ضعیف و به درد نخور تر از آنم که بتوانم نه بگویم.

واقعا اگر آن دو روز بیمارستان نمی ایستادی ارتو را بهتر امتحان می دادی؟! شاید لااقل الان نگران کتاب مسخره تومورها نبودم.

دارم از تمام کارهای خانه از آشپزی هم حتی متنفر می شوم خدایا! خوشحالم که منظورم را می فهمی توضیح نمیدهم.

تلگرام آشغالترین اختراع اخیر است!

گوارش و خون هم دوره نشده.

90درصد یعنی چقدر؟ چه طور؟؟

بعضی وقت ها نمی داند کجاست! به من می گوید ممنونم پسر خوب! یعنی اینطوری خوب است؟! نمی دانم واقعا نمیدانم

  • آفتابگردون
  • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

93 هرکسی از ظن خود شد یار من...

_ حس عجیبی دارم استرس نیست. ترس و وحشته یه حس گنگ! 

 + ساحل: از چی؟

_ از اینکه نمیدونم قراره چی بشه...

+ ساحل: اوهوم

_ مثل یه خواب طولانی میمونه که تا صب آدمو شکنجه میکنه. فقط دعا میکنم زودتر صبح شه یکی بیدارم کنه... 

+ ساحل: نازی

 

_ خوبه لااقل تو دلت برام تنگ میشه بی توقع خاصی! من که به هرکس لبخند زدم یه جور خاص برداشت کرد! 

  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵

92 عطر کاهگل

اگر حوصله ی خواندن ندارید بگذرید. چیزی از دست نمی دهید! صرفا دلم می خواست با کسی حرف بزنم...نوشتم

بچه که بودیم گاهی آخر هفته ها، با بقیه نوه ها در خانه مادربزرگم دور هم جمع می شدیم. آن وقت ها خانه مادربزرگم دقیقا شبیه موزه بود! همه چیز انگار با ماشین زمان از دوران قاجار به این زمان آمده بود: طاقچه های متعدد و گنجه، چراغ نفتی های زینتی پایه دار با نقاشی مردان سیبیل کلفت! فرش های دستباف و گلیم هایی با طرح های بز کوهی و گوسفند و جذاب ترین قسمت در و پنجره های چوبی زیبایش بود. مادربزرگم آن روزها سرحال و پرحرف بود. نوه ها، سرجمع هشت،نه نفری می شدیم که من تقریبا وسطی بودم.آنقدر خوش می گذراندیم و خوشبخت بودیم که حتی فکر کردن به آن روزها حالم را خوب می کند.حیاط خانه بزرگ بود. تمام طول روز گرگم به هوا بازی می کردیم و عصر یک گوشه حیاط طناب می بستیم. معمولا یکی از پسرها می رفت خوراکی می خرید. گاهی هم شیطنتمان گل می کرد و می افتادیم به جان مرغ و خروس های بیچاره که مادربزرگ صدایش در می آمد!

شب ها نوبت بازی های شادتر بود! عروسی می گرفتیم و بزن و برقص راه می انداختیم. من همیشه خدا عروس بودم و پسر دایی ام داماد! شاید هزار بار عقد کردیم و من بله گفتم. یادش بخیر. انرژی مان که ته می کشید یکی از لحاف های سنگین مادر بزرگ را می آوردیم وروی دست هایمان می انداختیم، دو گروه می شدیم، آخ که گل یا پوچ چه مزه ای می داد. بعد دیگر نزدیک وقت خواب می شد و پدر و مادرهایمان تازه یادشان می آمد بچه ها را باید سراغی بگیرند! می گفتند بخوابید اما دختر دایی ام همیشه خوب بلد بود همه را بپیچاند! می گفت ما بدون قصه خوابمان نمی برد! مادربزرگم پاهایش را دراز می کرد. همه دراز می کشیدیم و سرمان را به ردیف می گذاشتیم روی پاهایش. شروع می کرد به قصه گفتن...آن وقت ها زبان کردی را خوب بلد نبودم نصف داستان را نمیفهمیدم معمولا. داستان به انتها نرسیده همه از خستگی بیهوش می شدیم... بماند که بزرگترها بیدارمان می کردند که بروید سرجایتان بخوابید و خواب شیرین و قصه کوفتمان می شد! سر اینکه کی دوست دارد پیش کی بخوابد همیشه دعوا بود! زیر سنگینی و گرمای آن لحاف های قدیمی و خوش طرح نفسم بند می آمد و بدخواب می شدم. اما بقیه خیلی زود می خوابیدند... تا چشم هایم گرم میشد نسیم خنک صبح،  بوی نان گرم و صدای مرغ و خروسها از لای پنجره فضای خانه را پر می کرد...."فاطمه! پاشو صبونه تو بخور بریم بازی!"

دوست دارم حالا که بعد از یک سال و اندی می توانم یک ماه تعطیلات داشته باشم تنها یک هفته برای خودم زندگی کنم! چشم هایم را ببنم و وقتی باز می کنم من باشم و یک روستای زیبا و یک خانه کاهگل قدیمی بدون هیچ فکر مزاحمی. دست هایم را باز کنم و نفس عمییییق بکشم و مثل دختر بچه ها موهایم را رها کنم و حیاط را لی لی بدوم... اما نمی شود. سهم من این روزها بی خوابی های بی هدف شبانه و افکار مشوش هرروز است...

+هرچه گشتم عکسی به زیبایی تصویر خاطراتم پیدا نکردم. شما به زیباترین شکل ممکن تصور کنید.

+الی عزیزم...برگرد و باز هم از آن طرف که شب نیست برایمان بنویس. دلم برایت تنگ شده...

  • آفتابگردون
  • جمعه ۱۰ دی ۹۵

91 منظومه ای عاشقانه، به نام پدر

در تمام دوران کودکی فکر میکردم پدرم بی رحم ترین پدر دنیاست! اجازه نمیداد هرچقدر که دوست دارم شیرینی بخورم، سهم قندم برای چایی خوردن را نصف میکرد! کاکائو و شکلات که جزو خط قرمز های وحشتناک بود که گهگاه مگر دزدکی از آنها می گذشتم. و در نهایت جواب همه ی چرا های من این بود که «دختر گلم دندونات خراب میشه باید مواظبشون باشی»!

اولین باری که یک اپسیلون تاکید می کنم تنها یک اپسیلون حس تنفرم به این کارها کمتر شد شاید موقع سنجش دندان هایم برای ورود به مدرسه بود. آقای دندانپزشک همینطور من و بابا را تحسین می کرد. میگفت در تمام طول این مدت (احتمالا طولانی) حتی یک مورد هم شبیه من ندیده که دندان هایش هیچ پوسیدگی سطحی هم نداشته باشند و...

مراقبت های دقیق بابا در دوران کودکی، کارخودش را کرد و بعدها هم بدون اینکه متوجه باشم عادات غذایی من با هم سن و سال هایم کمی متفاوت از آب در آمد. البته نه اینکه مثل بچه سوسول ها بگویم این را می خورم و آن به مزاج من نمی خورد نه! تقریبا همه چیز می خورم اما مثل زری ولع مرگ آور برای شکلات و شیرینی آدامس و قهوه و... ندارم.

چند روز پیش برای بررسی دندان هایم رفتم دندان پزشکی. باز هم تحسین وتشویق پزشکان حاضر بود و شور شعف من که حالا عاشق کارهای منحصر به فرد پدر هستم. این روزها دارم اصرارهای معصومانه علی کوچولو را برای اینجور آت و آشغال ها میبینم، میفهمم چقدر مقاومت درمقابل خواسته بچه ها سخت است؛ تنها عطوفت پدرانه از پسش بر می آید. هر بار پدرم مهربانانه او را توجیه می کند. هر بعد از دنیای پدری خود منظومه ای عاشقانه است...

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۵ دی ۹۵