ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۲۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

45 مشهدالرضا


کلّ بهشت، گوشه‌ای از مشهدالرضا (علیه السلام) ست...



از عمق جان می نویسم؛ با چشمانی تر...
و دلی مالامال از حسرت:

 آقای مهربانی ها سلام!
دلـــم بسی تنگ است
می شود آیا به حرم بخوانی مرا؟...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

44 آنچه اتفاق می افتد...

قبل از نوشتن این پست دارم فکر می کنم ممکن است افرادی مرا بی حیا تصور کنند اما مهم نیست! فکر می کنم قضیه از این حرف ها گذشته باشد. بعد درمانی اش را که همیشه در رسانه نمی گویند به قول دکتر ف.خ.ف یکی از خط قرمز های رسانه ملی است متاسفانه!! رسانه ای که هنوز هم با تمام ادعایش در تشخیص اهم و مهم لنگ می زند، و چه مردانی که به خاطر تفکرات عام اشتباه یا ندانستن نکات ضروری ترومای این ناحیه و یا به دلیل کارهای احمقانه ای که از عواقبش آگاهی ندارند به سادگی تا آخر عمر ایمپوتنس می شوند. آن وقت به راحتی پشت شیشه هر داروخانه و مغازه ای تبلیغات انواع مواد افزاینده میل جنسی را زده اند! دکتر هربار حرفش پیش می آید با تاسفی عمیق می گوید: محال است شبی چند مریض از این دست نداشته باشم.

بحث تروماها بود. می گفت بیشترین مقالات penis amputation مربوط به تایلند است. می دانید چرا؟ بالاترین آمار آمپوتاسیون را در جهان دارد آن هم نه به خاطر تروما یا پریاپیسم و هرچیز دیگر نه! در این کشور هرمردی به همسرش خیانت کند، اینطور مورد انتقام زنش قرار می گیرد. جالب بود! بالاخره در یک گوشه دنیا کسانی پیدا می شوند که هرزگی مردان را مجازات کنند!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

43 در زمستانی غبار آلود و دور


دو سال پیش ازدواج کرد. روند آشنایی شان را دوست نداشتم. همیشه ازدواج با هم دانشکده ای را یک احساسات آتشین و یک شتاب زدگی می پنداشتم، مگر اینکه خلافش ثابت شود.
در مورد او مطمئن نبودم چند درصد تصمیمش عقل بوده و چقدر احساس. از وقتی شناختمش بنظرم دختر عاقل و مستقلی می رسید که به خاطر شرایط شغلی پدر و مادرش کمی از سنش هم بزرگتر بود. یک سال قبل از ازدواجش یک روز که با دوستان دور هم جمع شده بودیم معیارهایش را برای ازدواج گفت و پزشک بودن را برجسته کرد. گذشت تا خبرعقدش را داد، تا شناسنامه اش را ندیدم باور نکردم آخر این کجا و آن کجا؟! اما خب کنگره ها و رفت و آمدها کار خودشان را کرده بودند. می گفت من که پزشک می خواستم ایشان هم که پزشک بودند...انگار پزشک بودن او، تمام خواسته های دیگرش را از یادش برده بود....
آدم از بیرون که نگاه کند ممکن است فکر کند چقدر عجله داشت یا چقدر دکتر ندیده بود! اما من به خوبی می دانم، برای دختری با موقعیت او، پزشک یک آدم معمولی به حساب می آمد اما اینکه چه می شود آدم یک باره بعضی معیارها را گم می کند نمی دانم...برای من هم در ابعاد کوچکتر پیش آمده.مثلا در دوران مدرسه دختری یک ویژگی برجسته ی مورد پسند مرا اگر داشت هرطور شده طرح دوستی با او می ریختم بی آنکه حواسم به بقیه خصلت هایش باشد و عموما بعد از چند روز می دیدم زمین تا آسمان با تصویر ذهنی من متفاوت است...
پارسال برای اولین بار از اختلاف های عمیقشان حرف زد و گفت می خواهم جدا شوم. در عین ناباوری سعی کردم کنترل خودم را از دست ندهم و با آرامش گفتم ای بابا همه اول زندگی همینن مامانم گفته تا دختر و پسر چم و خم همدیگه رو یاد بگیرن چند سال طول می کشه! او که انگار حرف های مرا نشنیده باشد از عمر تباه شده اش گفت و از سکوتی طولانی و تلخ.
شنیده های اطرافیان و حرف های ناپسند شوهرش در هر مکان نامربوطی خشم همه را شعله ور تر می کرد. ماه ها رفت و آمد، دادگاه و دعوا، هرگز باعث نشد اعصاب خوردی ها و غصه هایش را ببینم. آرام بود و ساکت. چند ماهی بود که خبر داشتم کلاس کوه نوردی و صخره نوردی می رود. امتحاناتش را هم مثل همیشه خوب می داد حتی نمره پره اینترنی اش هم خوب شد. از دوست صمیمی اش چند ماهی کاملا فاصله گرفته بود.انگار در سکوت و تنهایی می خواست خودش را فارغ از همه پیدا کند. شاید اگر من جای او بودم زندگی را  درس را و اطرافیانم را له می کردم و با همه یکجا خداحافظی می کردم. اما او عید را در اردوی جهادی مشغول طبابت بود.چند روز پیش خبر طلاقش را شنیدم... به روی خودش نمی آورد اما منی که یکسال تمام با او بودم می فهمم وقتی موهایش را شانه نمی زند، وقتی پرحرفی ها و هیجان های تعریف کردن اتفاقاتش به سکوتی عمیق رسیده اند، وقتی هرشب دیگر خبری از غرغر کردن ها و مرطوب کننده زدن هایش نیست، وقتی سعی دارد خودش را پشت رژ پررنگ ترش مخفی کند....یعنی خوب نیست....
این روزها یکی را همین نزدیکی می بینم که دقیقا دارد همان راه را می رود.و شاید به زودی خبر عقدی دیگر...
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

42 پشه ها

تمام دیشب را تا خود صبح بیدار بودم. در واقع باید پس از رفتن به رخت خواب قبل از رسیدن لشکر افکار، بدون کوچکترین تعللی بخوابم و گرنه این می شود!

فکر پشت فکر! نگرانی از آینده خودم و تک تک عزیزانم، یادآوری اتفاقات گذشته و بی خوابی و کلافگی و کلافگی و کلافگی

دیشب پشه ها هم پا به پای من بیدار بودند و مشغول کسب و کار! ویز و ویز و ویززززز

اینها هم که بین صدنفر همیشه مرا مورد عنایت قرار می دهند! شنیده بودم که این موجودات عزیز از شمعدانی و بوی پرتقال متنفراند. شمعدانی که نداشتم مجبور شدم ساعت پنج صبح بروم پرتقال بردارم و روی تشک و پتو بنشینم به پرتقال خورون و پوست پرتقال کشیدن به دست و صورت! البته تا 5دقیقه بیشتر فراقشان طول نکشید و باز ویز و ویزززز

می روم که از امشب شمعدانی در آغوش، بخوابم:|

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

41 کاش کسی باشد

دلم می خواست کسی باشد

که مرا "بلد" باشد.

بلد بودن مهم تر از عاشق بودن

یا حتی دوست داشتن است.

کسی که تو را "بلد" باشد

با تمام پستی بلندی هایت کنار می آید

می داند کی سکوت کند

کی دزدکی نگاهت کند

کی سرت داد بزند

و کی در اوج عصبانیت

محکم در آغوشت بگیرد

کاش کسی باشد

که مرا "بلد" باشد.


 "ارمغان مهدیقلی"

+حس کسی را دارم که در بیابان گم شده و پس از روزها دویدن، سرجای اولش رسیده است!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

40 روزگار نامردی آدم ها

1 موقع ردشدن از خیابان مثل همیشه صبر کردم چراغ قرمز شود و با آرامش رد شوم. اما از آنجا که در کشور ما انگار موتورها از همه قوانین راهنمایی مستثنی هستند! چند موتوی داشتند می آمد! یکی دقیقا به سمت من می آمد راهم را ادامه دادم، دیدم انگار نه انگار یک موجود شصت و اندی کیلویی سر راهش هست و احتمالا موتورش آسیب خواهد دید!! باز هم داشت می آمد. کمی مکث کردم تا رد شود. حین عبور  با لحن چاله میدانی اش گفت هووووی خانوووووم کجا؟!!! مخم داشت سوت می کشید و در عین حال کارد میزدی خونم در نمی آمد، در آن دو ثانیه فقط توانستم بگویم آقا چراغ قرمزه هااااا! برای لحظاتی دلم می خواست همان جا می ایستادم و یک دیه حسابی روی دستش می گذاشتم ببینم باز برایم کری می خواند؟! اسم خودشان را هم می گذارند مررررد!
2 این اتفاق حدودا 4-5 ماه پیش هم افتاده بود با این تفاوت که آنجا نه تنها چراغ قرمز بود بلکه موتوری در خلاف جهت با سرعت می آمد! درست کنار پای من متوقف شد و دو جوان سوار بر آن شروع کردند به داد و هوار! که خانوم کوری؟! نفس نفس می زدم و شوکه بودم که له نشده ام! به سختی گفتم آقا دارین برعکس میاین فک کنما! مردان جوان صدایشان را بالاتر بردند و حرف های نامربوط بیشتری زدند! همزمان یک ماشین ایستاد که راننده اش یک پسر جوان بود: نگاهی کرد و گفت خانم برو باهاشون بحث نکن! داشتم فکر میکردم چه بحثی دارم با اینها بکنم؟ که موتورشان حرکت کرد و حین عبور چند فحش رکیک نثارم کردند... نفهمیدم کی برگشتم گفتم: ان شاء الله خدا براتون جبران کنه!....بغض کرده بودم تمام روز را...بغضی به سنگینی مظلومیت تمام هم جنسانم....
3 کسی امروز به پاس سکوت چند ماهه مقابل نامردی ها و پست فطرتی هایش، مرا حرف های نیش دار و زخم زبان مهمان کرد...مثل خودش به رویش لبخند زدم! بگذار لبخندم را حماقت و ساده دلی تعبیر کند چه اهمیت دارد در نظر چون اویی من چگونه باشم؟ اما دلم..."دل که می گیرد تمام سحر و جادو ها کم است"
از زبان بزرگی خواندم دلت را که شکستند پیش هیچ کس گلایه نکن...مستقیم برو پیش خدا و برایشان دعا کن هدایت شود... اینطور که پیش بروی بعد از مدتی دلت از هیچ چیز نمی گیرد...و هیچ چیز در این دنیا توان غمگین کردنت را نخواهد داشت.
زیباست ولی سخت است!
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

39 مرگ رنگ

دیرگاهی است که در این تنهایی 

رنگ خاموشی در طرح لب است


بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است 


رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین 

نقش وهمی است ز بندی رسته


نفس آدم ها 

سر بسر افسرده است 

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا 

هر نشاطی مرده است


دست جادویی شب 

در به روی من و غم می بندد 

می کنم هر چه تلاش‌

او به من می خندد 


نقش هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود 

طرح هایی که فکندم در شب‌

روز پیدا شد و با پنبه زدود


دیرگاهی است که چون من همه را 

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این خاموشی 

دست ها پاها در قیر شب است


سهراب
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

38 بوی چسبناک!

12-13ساله بودم که مورد مشورت مادرم در مورد غذای مهمان ها قرار می گرفتم! می گفت بخور ببین طعمش چطور است. می خوردم و به سختی نظر می دادم. چند سال بعد متوجه شدم که در حس بویایی استعداد که نه، حساسیت خاصی دارم.

از همان موقع بدم می آمد کسی عطر دیگری را بزند و آدمها و خاطره ها را به بو های خاصشان پیوند می زدم طوری که یک بوی آشنا می توانست خاطره ای دور را در کسری از ثانیه مقابل چشمانم تصویر کند و حالم را دگرگون سازد...

بعدها فهمیدم که اصولا مواد و ادویه های موجود در غذاها و اندازه هایشان را هم می توانم به خوبی با بوییدن و بدون نیاز به چشیدن آن متوجه شوم! کار جذابی بود اما طول کشید که مادرم به عنوان یک تکنیک طبخ با آن کنار بیاید!

همه این ها را گفتم تا برسم به نام های ابتکاری من، برای بوهای طعم دار! بعضی هایشان را کم و بیش همه به کار می برند مثل بوی چرب یا بوی تلخ ویا بوی شیرین و...اما بعضی هایشان مخصوص خودم هستند مثل بوی چسبناک! از اطرافیانم کسی تاکنون به درستی درک نکرده که این بو چگونه است! در توصیف آن همین اندازه بگویم که معرف یک ماده به احتمال زیاد خوردنی و نه لزوما شیرین است.

امشب ساحل ادعا می کرد بوی چسبناک را درک می کند:دی پس از اندکی مباحثه و توصیف های من، ادعایش را پس گرفت! و بعد البته جهت خالی نبودن عریضه بوی آش ماش را که تازه پیچیده بود، ماشناک نامید! بسی خندیدیم...به دار المجانین ما بپیوندید!

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

37 استمداد

آیا کسی می داند در بلاگ بیان چطور باید ادامه مطلب رمزدار گذاشت؟ 


+تعطیلات تمام شد و لازم می دانم بگویم کمتر به روز خواهم شد...دوستانی که به وبلاگ من لطف دارند و سر می زنند، مرا ببخشند لطفا

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

36 خواب

کم خوابی خیلی بد است! مخصوصا اگر با سردرد و چرت های غیرارادی همراه باشد...و تو چرتت پاره شود، به خودت بیایی ببینی جلوی استاد در سی سی یو ایستاده ای و مخاطب سوالش هستی:|

راستی بعضی ها چطور می توانند شبی 5 ساعت بخوابند و تمام روز را با انرژی مضاعف تلاش کنند؟ من اگر شبانه روز7 ساعت نخوابم، کاراییم به صفر میل می کند!

امیرالمؤمنین امام على علیه السّلام: هر گاه خداوند بخواهد بنده خود را اصلاح گرداند، او را سه چیز نصیب مى کند: کم گویى و کم خورى و کم خوابى. میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۱۰۶

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون