ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۱۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

23 حال همه ما خوب است

بعضی می گویند از سستی ایمان است

بعضی از دوستانم می گویند دوقطبی مانیا داری شاید!!

اما هیچ کدام به جای من نیستند..."نه کفش های مرا پوشیده اند، نه چند قدم با آن راه رفته اند"

نمی دانم چه باید کرد...

برای مرگ و سوال جواب هایش ابدا آماده نیستم...من اما برای زندگی کردن هم بهانه ای ندارم.............

"زندگی خالی نیست

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست..."

زمزمه شعرها بی اثر شده...فغان از روزی که شعرها روح مرا تازه نکنند...فریاد از امروز

احساس پیری و فرتوتی که به جان آدم بیفتد کار تمام است!مثل پیرزن ها می خوابم و استخوان هایم حتی به قیژ قیژ افتاده اند! حس می کنم ....هه حتی حوصله توصیف حالت هایم را ندارم

در آستانه در دنیایم، نشسته ام بی هیچ فکر و ایده تازه ای! با نگاهی بی تفاوت شبیه نگاه"گاو"، به اطرافم مین نگرم ...نه صبر کنید ننننننه!!!اطرافم...اطرافیانم اینگونه به من نگاه می کنند؛ آن هم فقط گاهی........

چه می گفتم؟! آها....که نشسته ام و همه می آیند و می روند با نگاه های گاوی شان...وخبر رسیده سالی دیگر در راه است!!!

دوست دارم بخوابم و بخوابم و بخوابم و هرگز بیدار نشوم...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

22 تلنگر

گیله مرد نگاهش به سبزه عید که افتاد رفت توی فکر …

لحظاتی گذشت …

وقتی سرش رو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاش میکنم لبخند تلخی زد.

گفتم گیله مرد توی سبزه ها چی دیدی که رفتی تو فکر ؟!

کمی سکوت کرد و گفت : به این دونه های سبز شده نگاه کن … چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند …

گفتم خب

گفت : سیصد و شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود ؛ میترسم رشد که نکرده باشم هیچ ؛ افت هم کرده باشم .

دونه ای که نخواد رشد نکنه؛ هرچقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر میگنده …

گیله مرد-بزرگ علوی
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

21 تو و خودت...

هرکاری میخوای بکن.

هر حرفی میخوای بزن.

هرچیزی که دلت میخواد به من نسبت بده یا نده.

با هر منطقی دلت میخواد تحلیل کن و تصمیم بگیر حتی منطق مهدیه جون!و یا طلیعه.

در باب آنچه بر من گذشت حرف زیاده اما علاقه ای به گفتنش ندارم چون تکرارش زود به زود پخش میشه!!هر آدمی بلاخره تا یه جایی صبرش همراهی میکنه یک یا دو یا سه سال نمیدونم اما آدم آدمه دیگه!! شاید اشتباه از من بوده که سعی کردم سه سال بگم یه جور دیگه فک کن...تو اما متعلق به همون تفکر و همون آدما و همون دنیایی هستی که بودی با همون دید صفر و 100. حالا که رویاهای 100ت واقعی نبودن برمیگردی به همون دنیای صفر!

داری ماه رمضون دوسال پیشو می سازی؟...مختاری

این زندگی توئه...طوری باش که اگه 10 سال دیگه هم به این روزا فک کنی از قضاوت و تحلیل و تصمیم خودت راضی باشی.

نظری ندارم همین.موفق باشی. راستی تو پیامت گفته بودی عیدم مبارک، عید تو هم مبارک!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

20 این واژه ها صراحت تنهایی من است

«با عشق» را نمی دانم

اما از اینجا که من ایستاده ام

-زندگی،  «بدون عشق»-

زیبا نیست...

از وقتی یادم می آید همیشه به مادرم میگفتم بزرگ شوم همه پولم را جمع میکنم  و اسب می خرم! می خندید. میگفت ماشین نمیخری؟! می گفتم نه ماشین مزخرف است!یک آهن پاره بیش نیست!!اما اسب...فقط اسب! آخ مامان یعنی می شود من یک روز اسب داشته باشم؟...اسب زنده است، احساس را می فهمد...اهلی می شود،اهلی اش می شوی...

هنوز هم شیهه اسبم در رویا به گوش می رسد...که می دانم یک روز...

بعضی وقت ها نه می شود خوابید، نه می شود بیدار بود، نه می شود حرف زد، نه سکوت را می شود تاب آورد تنها باید تاخت......

امشب را می خواهم بتازم،

                      اسب نازنینم را بیاورید......

+این روزها راستی دوستانم راه به راه خواستگار تازه معرفی می کنند!!هه...خدا را شکر زود قانع می شوند و دست از سرم بر می دارند این دوستان دلسوز!اسب سفید آرزوها را قبول ندارم اما کسی که می آید باید مالک قلبم شود پیش از جسم...و برخلاف طبع نالطیف مردان اولین اصل هم برایش عشق باشد تا ابد...

++عنوان، بخشی از شعر محمد علی بهمنی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

19 همیشه حواسش هست، خدا

جمعه را مهمان حضرت معصومه بودم؛ احساس میکنم روح تازه ای در من دمیده شده...

شنبه صبح زود به بیمارستان رفتم که اگر مریض جدید دارم ببینم؛ که دکتر «ف» الم شنگه ای تازه به راه نیندازد مثل هفته ی پیش، که بیمارستان بودم و نفهمیدم کی ظاهر شد و غیبت مرا زد و رفت!!

داشتم می گفتم صبح خوب و قشنگی به نظر می رسید! اول به لنژری بیمارستان رفتم که روپوشم را تحویل بگیرم...چشمتان روز بد نبیند!گفتند نیست پیدایش نمیکنیم اصلا مطمئنی اینجا تحویل داده ای؟!زمان میگذشت من در حال بحث کردن و حرص خوردن بودم.وقت زیادی تا مورنینگ نمانده بود. بعد از پافشاری من و گشتن چندین باره، تازه گفتند: «شاید دوستتون باهاتون شوخی کردن روپوشو گرفتن خانم دکتر، اصن شاید تو کمدتونه!!» حرفهایم را نمی شنیدند انگار!! به حرفهای احتمالی دکتر «ف» و امروز به فنا رفته ام فکر میکردم...گریه ام گرفته بود. بالاخره با هزار زور، پیش راییسشان رفتم و یک روپوش موقتی گرفتم...

وقتی رسیدم مورنینگ شروع شده بود...دکتر سوال سختی مطرح کرده بود و گفته بود هرکس بگوید نیم نمره دارد. نرسیده بودم چیزی برای امروز بخوانم اما باید جواب می دادم بلکه استاد دلش نرم شود و غیبت نزد؛ اما ریسک بالایی هم داشت!اگر چرت و پرت می گفتم چه بسا می توانست اثر معکوس داشته باشد! کسی جواب نداد. استاد نمره را بالاتر برد: «هرکس بگه یک نمره خالص بهش میدم» ترم آخری ها ساکت بودند این یعنی با سوادی در حد آنها هم جواب دادن سخت است ریسک نکن فاطمه تو که هنوز چیزی نخوانده ای، اعتماد به سقف جان! یک لحظه به یاد دکتر «ف.خ.ف» و حرفهایش افتادم...یاد تمام جواب های درستی که برای سوال هایش به ذهنم می آمد و نمی گفتم بعد حسرتش می ماند و قول هایی که به خودم می دادم برای تکرار نشدن ماجرا! یاد حرف پر از معنایش که میگفت برای شعورتان 5 درصد ارزش قائل باشید!!!

تصمیم گرفتم به ارزش گذاری 5 درصدی:) دلم را به دریا زدم و گفتم.استاد اول حرفم را قطع کرد: «صبح بخیر دکتر:| » اما بعد که تمام و کمال جواب را گفتم، گل از گلش شکفت.خدا را شکر موتورم گرم شده بود و تا آخر مورنینگ همینطور خدا می رساند :)

به محض تمام شدن مورنینگ تا طبقه سه بیمارستان دویدم!!مدام میگفتم خدایا رحم کن،خدایا رحم کن...ده دقیقه تا راند مانده بود شرح حالم را سرهم بندی کردم:| که دکتر «ر» رسید...مریض ها را یکی یکی می دید و راند می کرد. امیدوار بودم وقت تمام شود و به مریض من نرسد اما چیزی که در حال وقوع بود متفاوت به نظر می رسید! به قول بچه ها همه را یک دور شست!! به مریض من رسید.آماده شست و شو بودم،خواستم شرح حالش را بگویم که خودش شروع کرد به توصیف بیمار و احوالپرسی از او...و بعد هم گفت بروید به امان خدا:)

لازم نیست هرروز آسمان به زمین برسد

لا به لای معجزه ی همین نفس های معمولی

زمانی که فکرش را نمیکنی

آن جا که فقط تویی و تنهایی

نوری می درخشد

برتاریکی تمام دلهره ها و غصه هایت

کسی با مهر و اقتدار خدایی می کند...همیشه


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

18 سوتی:|

توی پست قبلی لینک صدای بارون و اشتباهی به جای آهنگ گذاشتم:|

این لینک و با اون توضیحات گوش کنین


Alone in the rain


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

Alone In The Rain17

من عاشق این آهنگم؛

به خصوص تو تاریکی و سکوت آخر شب اتاق، خیلی به دلم می شینه:

Alone In The Rain



+ساحل میگه چرا وقتتو با جواب دادن به پیامای تبلیغاتی تلف میکنی؟ مثلا از بیان بهت حقوق میدن که جواب طرفو اینجوری دادی؟! :|
پیام تبلیغاتی نذارین دیگه لطفا! من که نمیتونم جواب حرفای اکثرا غیر منطقی و بی پایه و اساس رو ندم!! ساحلم راس میگه عمرمو از تو جوب که پیدا نکردم عـــه
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

16 ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده

به خاطر داده ها و نداده هایت...

برای نگاه پرمهرت، به بنده ای که فراموش کرده بود تو را دارد و مثل گنجشکانی که از آشیانه خویش دور گشته اند زیر شلاق طوفان غیر تو، پروبالش شکسته بود...

عزیزترینم!

می لرزیدم از ترس و اضطراب، آنقدر که پاهایم را دیگر توانی برای ایستادن نبود، دست های بی روح و سردم، تن بی رمق مرا به میز تکیه داده بود.پلک نمیزدم مبادا اشک هایم راهی به بیرون بیابند؛ می دانم آن روز تو چشمهایش را قاصد آرامشت کردی و برزبانش جای کردی: به خدا توکل کن... آه راست می گفت؛ خدای من! شاه کلیدم را گم کرده بودم...

تو اما هرگز بنده ات را فراموش نمیکنی،هرگز! همیشه غافلگیرم میکنی...گاهی با چشمهایی که قلم زده ای گاهی با مهری که نشانده ای به دل بنده هایت گاهی ...گاهی...گاهی...همیشه ی من!خدای بی همتای من اگر اینان بندگان تو هستند و تنها جلوه ای ز تو...پس تو کیستی.....ای تمام زیبایی..تمام حسن...تمام مهر...تمام اقتدار...تمام عشق و عشق تمام.....راه نشانم بده،به سوی تو و تنها برای تو


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

15 همه آرام گرفتند و شـب از نیمه گذشـت

این شعرها که بوی سـکوت می دهند
از غیـبت لب های توست
کلمات
مثل زنجـره های خشکیده ی تابسـتانی
از معنـا خالی شدند
و در انتظـار مورچه هایند
توشه بار زمسـتانی شان را
در حفره ی تاریـک خالی کنند-
اندوهـی که سرازیر می شود
در سیــنه ی خامـــوش مــن.

 

"محمد شمس لنگرودی"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

14 یه جای دور

دلم میخواد لااقل برای 24 ساعت یه اتاق داشته باشم که درشو از تو قفل کنم و با هیچ موجود زنده ای ارتباط نداشته باشم، میشه خدایا؟

امروز و امشب بد بود...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون