ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

11خدا جونم ممنونم ازت

اولین مریض اورژانسمو ویزیت کردم...یه برش عمیق روی پا داشت.

شیش تا سوچور خورد.

خداجونم من امروز واسطه لطف تو به بنده هات شدم، ممنونم که نگام میکنی هنوز...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

10 سکوت...

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

9 لطفا :) بزن!

 جایگاه بعضی ها در زندگی من، 

باید دقیقا به اندازه «خودخواهی» شان

سرسری و دم دستی باشد....


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

8 امروز

70ساله به نظر می رسید. کلللللللی از دکتر تعریف کرد و به ما گفت نه تنها از علمش، بلکه از نگاهش کلامش اعتقادش یاد بگیرید از امیدی که در چشمهایش موج می زند از اراده ای که برای زندگی به مریضانش می بخشد یاد بگیرید....
دکتر می گوید لطف دارند اما ایشان اعتقاداتی خیلی قوی دارند. قضیه این است که دوماه پیش آمدند پیش من و متوجه شدم در کالیکس تحتانی شان سنگ بزرگی بود که من گفتم باید حتما جراحی بشوند.اما ایشان گفتند اجازه بده من میروم دعا میکنم و... بخاطر همین وقت عمل را دیرتر گذاشتیم...و حالا هم که عکس را میبینید اثری از آن سنگ نیست:)
 بعد با رضایتی عمیق و لبخندی گرم اضافه می کند اعتقادات مریض من خیلی قوی است:)
خدایا کمک کن همیشه در برخورد با مریض هایم تو در نظرم بالاتر و برتر از هرچیزی باشی و مثل دکتر من هم به همه بگویم "امیدت به خدا"
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

7 امروز

پسر 23ساله اومده درمانگاه میگه 4بار وایکوسل عمل کردم. دکتر با تعجب نگاش میکنه میگه 4بااااار؟! چه خبره؟؟؟!!!

پسر که سرش پایینه میگه: آره 4بار. یکی از بیضه هامم برداشتم!

دکتر این دفعه تعجبش با عصبانیت همراه میشه: چرا برداشتی؟

پسر همچنان سرش پایین: همش درد داشت هرچی عمل کردم فایده نداشت!

دکتر با عصبانیت: خب پسر عمل وایکوسل مشکلو رفع میکنه دردو ممکنه از بین نبره، کی این کارو کرد؟کی برداشتی؟

پسر: یه مدتی میشه.حالا اومدم که این یکی رو هم بردارم!!

مخم سوت کشید!! داشتم کم کم سردرد میگرفتم!

دکتر باعصبانیت و مستاصل: برو پسر، برو دفعه بعد با مامانت بیا من بایست با مامانت حرف بزنم....

پسر: چرا مامانم؟!من خودم 23سااالمه!مستقلم... یعنی شما عمل نمیکنی؟! من حتما میخوام برش دارم رو اعتماد به نفسم اثر منفی داره!! اسپرمامم رفتم فریز کردم تازه!

دکتر که سعی می کرد آروم باشه یه سری توضیحات داد اما پسر اصلا نگاه نمیکرد و گوشش بدهکار این حرفا نبود در آخر دکتر گفت: ببین تو باید بری پیش روانشناسی که بهت معرفی میکنم تحت نظر باشی خودمم میام بهت سرمیزنم...تو باهاش همکاری کن بعدش تصمیم میگیریم که چیکار کنیم.باشه؟بعدم راستشو بگو...چیکار کردی اون بیضه تو...

پسر: راستش آقای دکتر یه کار دردناک کردم، الکل زدم توش چند بار که دیگه آتروفی شد بعدش رفتم دکتر و برش داشتم...

مخم سوت کشید فقط دلم میخواس یه جا بشینم احساس میکردم دیگه کشش شنیدن حرفاشو ندارم.

دکتر: کی برداشت؟ آتروفی هم شده باشه برنمیدارن که..

پسر ادامه داد: یعنی شما عملم نمیکنین؟ فقط روانشناس میگید برم؟!حالا شما برام یه نامه بدین ببرم پزشکی قانونی این یکی رو هم بردارم

دکتر: برو پیش دکتر روانشناس میام بهت سرمیزنم پسر...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

6 مغرور ضعیف

دندونم خیلی درد میکنه 😢

کامم چند روزه زخمه همش درد میکنه، حتی وقتی چیزی نمیخورم، فقط میخوام آب دهنمو قورت بدم جونم درمیاد :|

تا میخوام دو کلوم درس بخونم گردنم بیشتر درد میگیره....

دوشنبه امتحان جراحی اعصاب...هرروز بخش ارو......خدایا الان متوجه شدم که وقتی میگن این بشر مغرور ضعیفه یعنی چی!! چهار تا درد، منو بهم ریختن و کاملا از کار انداختن:|

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

5 عشق

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند 


با دیدن تو معنی عاشقانه زندگی کردن را فهمیدم! عاشقانه درس خواندن، عاشقانه بندگی کردن،دنیا را عاشقانه نگاه کردن...
معنی حجب وحیای مردانه ...و پایبندی به حریم امن خانواده را؛
جایگاه عقل و تفکر عمیق روی سرسری ترین مسائل را؛
به کاربردن همان 5 درصد شعوری را که همیشه میگویی!

می دانی!
جای تو در زندگی من بسی خالی بود...
                                                                   مهربان استادم...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

4 رنج

گاهی درست در اوج امیدواری و تلاشت، دقیقا در زمانی که مطمئنی درست ترین راه ممکن را انتخاب کرده ای، کسی پیدا می شود که سخت کوشی ات را نادیده می گیرد و تمام انگیزه ات را تنها در چند لحظه، به تاراج می برد...

گاهی استادی در نهایت بی انصافی...گاهی یک دوست صمیمی، با کم مهری ناخواسته...

یک نصفه روز را بی اراده اشک ریختن...سخت بود ...

روز سختی بود امروز

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

3 naz pain

خوش آن زمان که نکویان کنند غارت شهر
مرا تو گیری و گویی که این اسیر من است


بهانه گیر شده ام امشب... دنیای دخترانه است و هزار ناز:)
دلم...اوممممم! دلم انار می خواهد و خرمالو و سیب ...و کسی که بشود روی دوست داشتنش حساب کرد
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

2 چشمهایش!

شماره یک:دوران راهنمایی که بودم، پدرم هر هفته روزنامه یالثارات می خرید.یک ستونش را همیشه می خواندم: ستونی به نام چشم! ستون شعر بود...در توضیح نام ِ ستون نوشته بودند: چشم کلید راز گشای درون آدمی ست... (بقیه اش را یادم نمی آید!!)

شماره دو:سعی کردم در دوره استاژری، آخرین حد تلاشم را برای یاد گرفتن ابه کار گیرم.درسم را بخوانم و در حضور استاد علمم را نشان بدهم و بخواهم که بیشتر به من یاد دهد!تا حالا موفق شدم. اما بخش تازه ی من ارولوژی است...ارولوژی که به سختی درس و سخت گیری استادانش شهره دانشکده شده..برنامه ام با درس ها و استادن خوب پیش می رود اما با آقای دکتر" خ" عزیز نه! سعی میکنم علمم را بالا ببرم و تلاشم را بیشتر کنم اما بی فایده است :| استاد که سوال می کند تا می خواهم جواب بدهم چشمهایش... چشمهایش نمی گذارند! نمیتوانم فکر کنم، حرف بزنم، و یا حتی عکس العمل معقولی نشان بدهم!! چشمهایش حالت عجیبی دارند ... از آن چشم هایی که هم توجه شان را دوست داری هم آنقدر نافذ اند که نگاه خیره شان دلت را هرری می ریزد پایین!چرایش را نمی دانم...اما برایم خیلی خاص هستند!دو تیله ای که دقیقا نمی دانی چه رنگی اند! یک رنگی بین عسلی، آبی و طوسی!!!نه می شود خیره اش نشوی و نه می توانی ممتد نگاهش کنی...اما خدا را شکر!خدا را شکر که دکتر "خ" جزو افرادی ست که انگار خداوند سهم ویژه ای از هوش و درک را به آنان بخشیده، عجیب است اما میفهمد که جواب همه سوال هایش را می دانم و از میان همان جواب های گنگ و تکه پاره ام یک دلیل می یابد برای اثبات علمی که چشم هایش از زبانم ربوده اند! 
گاهی فکر میکنم اگر پدرم می شناختش حتما دوستان خوبی برای هم می شدند....نگاهش مرا یاد قهوه ی مست کننده چشم های پدرم می اندازد.
شعارش این است: تو پزشکی! نباید هر چیزی را بپذیری اصلا به جز قرآن که نور واقعی است تو همه چیز را رد کن، از بیخ و بن! و بعد راه بیفت به دنبال اثباتش!خیلی از قانون های علمی دنیا غلط است...یک نفری در یک زمانی فکر کرده، وبرای زمان خودش هم فکر خوبی بوده اما برای زمان ما نه! بعد از آن دیگر کسی پی اش را نگرفته.
چند اختراع دارد.شیوه درس دادنش کاملا متفاوت و جذاب است و به همان اندازه توجه کردنش هم با بقیه استادان فرق می کند...انگار با همه ی وجودش دارد زندگی میکند... 
برای میزان کنجکاوی ها و دقتمان روی مسائل و تحلیل  های دائمی ارزش بالایی قائل است و کمتر نکته ای از چشمان نافذ اش دور می ماند...تشویق هایش برای من با کنجکاوی های دردسر سازم و تحلیل های همیشگی ام  گنجی بزرگ است:) من هم دلم میخواهد با همه وجودم زندگی کنم.

شماره سه:امروز یکی از مریض ها باید سوندش را می کشید.آقای 60 ساله ای به نظر می سید.دکتر "خ" مرا فراخواند! گفت: می کشی؟! و چشم هایش منتظر جواب، خیره...فکر کردم: تا حالا سوند نکشیده ام.اما این یکی آقاست.فکر کردم طرحم را چه خواهم کرد؟! گفتم: مشکلی نیست، میکشم. گفت: پس مثل یه مررررد بکش بعد مکثی کرد ونگاهی عمیق تر: یا شایدم مثل یک زن...
در دلم گفتم اره مثل یه شیر زن کرد!دکتر "الف" را فرستاد اگر کمک خواستم دست تنها نباشم.می دانستم که کار سختی نیست و این کار استاد فقط برای حمایت بیشتر است...سخت بود کنترل شرم دخترانه ام و سخت تر از آن رعایت مسائل اخلاقی. از خدا کمک خواستم و جواب داد مثل همیشه:)  رضایت در چشمهایش می درخشید...

شماره چهار:برای بخش ارو نگرانم دعا کنید خوب پیش برود،علمم، مسئولیت سنگینم...شوخی برنمیدارد جان آدم ها.

شماره پنجم:فردا امتحان آمار پزشکی....این یکی بگذرد یک بار عظیم از دوشم برداشته شده!!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون