161 مقیم اورژانس

به حول قوه الهی ۴۸ساعت اول ماه رمضون رو کشیک داخلی ۴۸ساعته پر کرده! تا ببینیم بعدش خدا چی میخواد :)

  • آفتابگردون
  • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷

160 کاکتوس و حسن یوسف

با ساحل درمورد رابطه دوستی قدیمی اش با مهدیه حرف میزدیم. می گفت مهمترین حلقه وصلشون توی این سال ها (که تاکید میکرد اینو فقط مهدیه و طلیعه داشتن) این بوده که مهدیه کلا هیچیو سخت نمیگیره یعنی میشه که مدتها از هم بی خبر باشن بعد که بهم میرسن سروته قضیه با یه عذر خواهی ساده تموم بشه یا حتی بدون این کارا. من اما گفتم فک نمیکنم اینو بشه گفت سخت نگرفتن! بنظرم تو دوستی این یه جور بی تفاوتی به حساب میاد. گفت نه اتفاقا بنظر من حسن بزرگیه و دقیقا مشکلیه که من با تو دارم و نمیتونم توقعاتتو برطرف کنم چون تو این موارد خیلی حساسی... حرفامون ادامه پیدا کرد و سعی کردیم هرکدوم از دید خودش بگه چرا این خوب یا بده و اصلا ریشه ش کجاست. فارغ از این حرفا من به ساحل گفتم موافق نیستم که این شما رو کنار هم‌ نگه داشته باشه؛ بنظرم برخلاف ظاهر متفاوتتون، شما دو نفر از نظر اعتقادات و طرز فکر خیلی بهم شبیهین واسه همینم دوس داری دوستت بمونه و به شدت هم ازش تاثیر میگیری( تاثیر پذیری ازشونو که دیگه به کل رد میکنه همیشه اما من میبینم که مدل لجبازی برای رد کردن هرچیزی از بیخ و بن که مخصوص مهدیه ست و مدل ناامیدی از جهان و خدا و همه چی که مال طلیعه ست چطور بعد از حتی یه چت کوتاه باهاشون برای مدتها تو رفتارش دیده میشه). 

گفتم این مدل رفتار و خبر نگرفتن و کلا از هم ناراحت نشدن یه جور بی احساس بودنه. گفت بنظر من که نیست. من اینو بیشتر میپسندم تا اینکه از نظر احساسی به کسی وابسته بشم. ترجیح میدم احساساتم از افراد مختلف تامین بشه و اینجوری خیلی راضیم. گفتم نمیتونی اینجور بمونی. این که میگی ایده اله ولی معمولا جریان زندگی طوریه که ادم یکی تو زندگیش خیلی موثرتر و پررنگ تره چه بخواد و چه نخواد. گفتم درسته که اون خبرم نگیری ناراحت نمیشه اما تو موقعیت های حساس زندگیت یا اونجاها که به کمک نیاز داری هم اونقدری نمیتونی روش حساب کنی. گفت خب خودم رابطه مو باهاش خواستم در این حد نگه دارم. اما بنظر من که حتی اگه سطح رابطه شون هم نزدیک تر میشد مثل دوران مدرسه شون، باز از جهت درد و دل و تاثیرات گرفتن در زمینه های مختلف جلو میرفت نه ظرفیت کمک گرفتن و همدل بودن عملی تو شرایط سخت. 

خیلی به نتیجه خاصی نرسیدیم مثل همیشه! گفت بیا درمورد چیزی که هیچ وقت درموردش به تفاهم نمیرسیم حرف نزنیم. چیزی نگفتم. خیلی بهم احترام گذاشته بود که این جمله رو گفته بود و بحثو تموم کرده بود. یا شایدم چون تو اتاقش بودم راه دیگه ای نداشت... نمیتونست وسط حرفام بلند شه بره یا اگه ناراحت شدم یا اشکم در اومد بگه نمیفهمم علت این کاراتو بنظرم که اصلا جای دلخوری نداشت و حرکتت خیلی مسخره بود:/

درکل بنظرم دوستی یک رابطه سطحی تا عمیق دو طرفس. یه جورایی شاید بشه گفت نگه داشتن یک رابطه به اندازه اهمیت و کارایی اون رابطه سخته. ما آدما برامون سخته که مسئولیت مسائل رو قبول کنیم اما این واقعیت داره که اصولا آدمی که نزدیک تر باشه یا لااقل خیال کنه که نزدیک تره و همه جوره تو هر موقعیتی کنارته، احتمال دلخور شدنش و موقعیت های بالقوه برای ناراحت شدنش هم بیشتر میشه ممکنه توقعاتش هم بیشتر باشه _البته با نامعقولاش کار ندارم _ ولی اونکه ساعت ها بهت مشاوره خواستگاری و ازدواج میده و اونقدری نظرا و حرفاش بهت نزدیک و قابل استفاده هست که بازم ازش بخوای بگه؛ طبیعتا میتونه انتظار داشته باشه در جریان رد یا تایید خواستگارت باشه و اگه بعدش بری حاجی حاجی مکه خب بهش بربخوره! حق نداره؟! یا توقع بالاییه؟ یا کسی که اونقدری دوستته که برنامه کار و زندگیتو میدونه اگه عصری دو ساعت دیرکنی ازت خبر بگیره؛ فک نکنم بشه اسم حساسیت نامعقول روش گذاشت.

بهرحال من فکر میکنم حسن یوسف به همون اندازه که از کاکتوس زیباتر و ظریف تره، نیاز به مراقبت و هرس کردن و خاک و کود دادنش هم بیشتره. و اینو نمیشه گفت توقع و حساسیت آزار دهنده. بله کاکتوس هفته به هفته بهش سرنزنی آخ نمیگه اگه مدتی ام آفتاب نبینه در نهایت یکم بی حال بشه، آبم ندی براش مهم نیست. اما حسن یوسف ممکنه با هرکدوم از این بی توجهی ها از بین بره. این هزینه ایه که باید برای داشتنش پرداخت و مسئولیتیه که باید قبول کرد. اگه نمیتونید لطفا مقایسه بیجا بینشون نکنید؛ زندگیتونو پر کنید از روابط کاکتوسی و حسن یوسف ها رو به آی سی یو نفرستید! (ارجاع به پست روابط آی سی یو ای)

  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷

159 لپ تاپ بیچاره ی من

چند وقت پیش سوکت شارژش مشکل پیدا کرده بود‌. دادم نمایندگی که خیالم راحت باشه، با قیمت نجومی درست کردن. بعدم گفتن شارژرت فیکه بیا این گرونتره رو بردار گفتم خب! آوردم خونه دو روز بعد دیدم داغ میکنه بعدم که صداش مشکل پیدا کرد. فک کردم شاید ویروسی شده داشتم آنتی ویروس میریختم که دیگه فیلمم باز نکرد و به نت هم وصل نشد :| به نمایندگیش زنگ زدم میگه خانم یعنی داری کار ما رو زیر سوال میبری؟! :/گفتم خو لامصب شما بازش کردین گفتین چیزیش نیس جز همون سوکت شارژ، لااقل بگو احتمالا مشکل چیه. گفت آنتی ویروس بریز و اگه درست نشد ویندوزتو عوض کن! خلاصه سرتونو درد نیارم که از اونا آبی گرم نشد. کار از ویندوزو کوفت و زهر مار گذشته بود...مشکل گنده سخت افزاری داره که گفتن درست هم بشه بعد از یه مدت باز همینه.

تاسف باره که باید بگم سوکت هم هنوز قطعی داره و درست نشده.

خیلی ناراحتم...خیلی خیلی. حتی نمیدونم چرا اینجوری شده. مکانیسم های آسیبی که گفتن رو من هیج وقت انجام ندادم مگر اینکه اون نمایندگی کوفتی کاری کرده باشه. دقیقا وقت پایان نامه و دفاعم آخه؟ 

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷

158 رابطه های آی سی یو ای!

بقول استادمون ای سی یو یعنی ته دنیا. آدمایی که اونجا می بینی عموما تو حالتی هستن بین مرگ و زندگی...نه میشه بهشون گفت مرده نه علائمی از آدم زنده دارن که تو دنیاس و در ارتباط با آدما. با زود ونتیلاتور نفس می کشه با کشمکش سی پی آر قلب بیچارش پک سل های اهدایی رو پمپاژ میکنه...ان جی تیوپ از بینی تا معده غذا رو به نحو احسن میرسونه. مانیتور و پالس اکسی متر هر لحظه وضعیت رو اعلام میکنن. حتی سوند فولی هم به خوبی ادرار رو تخلیه میکنه. پزشکا و کادر درمان حسابی مراقب و گوش به زنگ کمترین تغییرات ازمایشات و جی سی اس هستن که اوردر مناسب رو فی الفور بذارن. 

اون ادم شاید واسه عزیزاش زنده بنظر برسه و ته مونده امیدی داشته باشن البته که همیشه هم ادمیزاد باید به خدا توکل کنه و به معجزه ایمان داشته باشه اما قصد من توضیح چیز دیگه ای برحسب این چارچوب هستش! 

بعضی روابط رفتن تو این فاز! فاز آی سیو ای... هیچ جوره هم با هیچ تلاشی بیرون نیومدن‌‌. روابطی که شاید یه روز گرم و صمیمانه بودن اونقدری که فکر نمیکردیم تا دنیا دنیاست کمرنگ شن؛ البته شایدم از نوع روابطی باشن که از اولشم زودکی واردش شدیم هی خواستیم خودمونو تو دل کسی جا کنیم یا طرف خودشو خفه کرد که بشه و تا حدودی ام شد اما همیشه نگه داشتن رابطه سخت تر از شروعشه، اینه که باید دوطرف بخوان که بشه حفظش کرد از سوء تفاهم ها و دلخوری ها و سردی های مسیر و زور یک نفر به تنهایی فقط خاک برسر خودش میکنه و بس! 

اینکه خدا به آدم احساسات زیادی داده باشه خب صد البته نعمته اما نعمت اضافه همیشه هم خوشبختی نمیاره. درست مثل کسی که ضریب هوشی خیلی بالاتری از بقیه داره و طبیعتا از سرگرمی ها و درس های متداول حالش بهم میخوره تا وقتی بره یه فکری به حال این اضافات هوشش بکنه! احساسات زیادی، حافظه زیادی، دقت بالا و نکته سنجی در ظاهر نکات مثبتی هستن که شاید صاحبشون بتونه بهشون مفتخر هم باشه اما درواقع شمشیر های نامرئی آخته ای هستن که هر آن توانایی کشتن صاحبشون رو دارن...


نه می‌توانیم بمیریم، نه می‌توانیم زندگی  کنیم

نه می‌توانیم همدیگر را ببینیم، نه می‌توانیم همدیگر را ترک کنیم

به تنگنای عجیبی افتاده‌ایم

ژان پل سارتر

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۷

157 موجوع قلبی

+عنوان از آهنگ نجوی فاروق

  • آفتابگردون
  • شنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۷

156 بال های شکسته، پر های سوخته...

عصر یک روز معمولی بود. کشیک خلوت بود. عطر بارانت از لای پنجره ی نیمه باز دویده بود توی اتاق و هوش از همه می ربود. پنجره را باز کرد. با همه ی توان هوا را می بلعید. اگر توری پنجره نبود شاید باران را گرم در آغوش می فشرد. اینترن قلب، روان، زنان، خلاصه به همه سپرده بود که یادتان نرود دعا کنید! نگاهش که نمناک شد باران تندتر بارید بغض می کرد و آسمان می غرید. زیر لب می گفت جان دلم... و بلافاصله لب هایش را گاز می گرفت. سرش را پایین انداخته بود صورتش گرم شده بود بی صدا می بارید. به خوش نهیب می زد مبادا چیزی بگوید...نسیم خنکایش را مرهم کرده بود...کامش تلخ ِ تلخ بود؛ آسمانت نقل سفید می ریخت. کسی صدا زد اینترن داخلی! بیاد تریاژ مریض اومده. خودش را جمع و جور کرد...پرنده ای که بال هایش شکسته؛ پرهایش سوخته بود...دور از تو...


  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۹ ارديبهشت ۹۷

153 CBR

استعلاجی پشت استعلاجی! شده زندگی این روزای من. کاش میشد به مخ آدمیزاد هم استعلاجی داد. که اینقدر حرص بی خود ترین چیزای عالمو نخوره.

بجای ساعت ۶صبح ساعت ۹ رفتم بیمارستان. این یعنی تقریبا باید خودمو مرده بدونم! یا به دست دکتر ع یا دکتر ف! دکتر ع قیافمو که میبینه یادش میره دعوام کنه که امروز چرا سر ویزیت مریضات نبودی فقط همینجور مات نگام میکنه میگم دکتر حالم خوب نبود باز نگام میکنه میگم اومدم که برم اورژانس باز نگام میکنه با یه لحن دلسوزانه و همون چشمای نگران میگه حالا چیز بدی نباشه خانم دکتر... خودمو جمع و جور می کنم می خندم که یکم خیالش راحت شه می گم نه بابا چیزیم نیس که:) 

بعدش میرم پاویون هی تو آینه به قیافه خودم نگاه میکنم ببینم چی مانع شد دکتر بهم بگه من دیگه اینترن نمیخوام اصن تو چه اینترنی هستی که نوت مریضاتم نذاشتی یا اینکه تجدید دورت میکنم:/ چرا نگفت؟ اینا که روتینش بود:/

حالا واقعا هم چیزیم نیستااا؛)

فقط چند وقته ارگانهای مختلف به ترتیب ارور میدن بیخودی!

  • آفتابگردون
  • جمعه ۷ ارديبهشت ۹۷

152 اینترن چیست؟!

یه فیلم کره ای پارسال میدیدم به اسم زوج اورژانسی که درباره زندگی یه زن و شوهر اینترن بود. استادشون روز اول جمعشون کرد بهشون گفت سه دسته آدم داریم: زن، مرد و اینترن! اینترن اصلا آدم نیست در واقع پست ترین موجود روی زمینه. تکرار کنید. همه تکرار کرد پست تررررین موجود! بعد گفت خب حالا به ترتیب اسم این موجودات پست رو میخونم!! و حضور غیابشون کرد!

سریال طنز فوق العاده ایه (البته کلی ام نکات آموزشی برای اینترنا داره). پستی اینترنا رو خوب نشون میده :)))) الان وسط کشیک که دارم این پست رو می نویسم بدون اغراق باید با کاردک از رو زمین جمعم کنن. کلا نیم ساعت استراحت دارم که شام بخورم و نمازمو بزنم وسط کمرم و کارای جانبی احتمالی! تازه اون مریض بدحال بخش روانم باید برم سر بزنم ای خدا تازه ان جی تیوپم مونده! اورژانس امروز راه به راه میترکه از مریض؛ فقط تو فکر دوازه شب به بعدم که با این تن های له و په، چه شکلی میخوایم مریض ببینیم. از در و دیوار میان تو... تازه فردا مورنینگ و نوت و ویزیت شصت هزار تا مریض دیگه هم داریم{ آیکون زاری و ضجه} پس این دوره اینترنی کوفتی چرا تموم نمیشه خووو ...ساعت برنارد هم که نداریم، بزنیم یه ساعت بخوابیم:|


+یکی از چندش ترین کارایی که توی کل عمرم چیزی به درجه چندشیَت اون نرسیده اینه که یکی از شغلش  گله بکنه! باورم نمیشه خودم الان این کارو کردم!!!


  • آفتابگردون
  • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

151 زیر این سقف کبود، لابلای تسبیحات اردی بهشت

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۲ ارديبهشت ۹۷

150 عطر تو را گرفته تن لحظه های من

_ با من اینجوری حرف نزن؛ رسمی صحبت کن لطفا! بهم بر میخوره ها !

_ بی خبر نیا لطفا!

_ وقتی با من صحبت می کنی تو چشمام نگاه نکن لطفاااااا!

_ قرار نبود دست هات بی هوا لای موهای من ...


این روزا خوبم بخدا راست میگم! خوب باش...خوب من

  • آفتابگردون
  • سه شنبه ۲۸ فروردين ۹۷

149 جای خالی را با آدم "مناسب" پُر کنید...

تو اتاقم جز ظرف پوست میوه های کنار دستم، کیسه پفک خورده شده و کتاب توی دستم خبری نبود! همه چی عین همیشه بود. یه اینترن پست کشیک و ایضا پره کشیک نمیتونست کتابی که چند ساعت پیش خریده زمین بذاره. یه اینترن جدی و شاد و پر انرژی بیمارستان اینجا آدم دیگه ای بود. کار ما مگر غیر از عاشقی بود؟

یه کتاب دیگه از چیستا یثربی میخوندم. چیستا تموم شد و برای اومدن علی داستان، دیر شده بود خیلی دیر. فروشنده گفته بود کنارت دستمال بذار و با انگشتاش قطره ها رو روی گونه هاش شبیه سازی کرده بود. من گریه نکردم. فقط یه غم بزرگ روی دلم چمبره زد.

راستی تو

 چطوری عطر شدی 

    رفتی لای برگ های کتاب...

  • آفتابگردون
  • پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷

148 تو یه سبک جدید تو شعری

نسیم خنکی خودشو به تختم میرسونه و صورتمو نوازش میکنه. نفس عمیقی میکشم و لبخند میزنم رومو برمیگردونم به سمت پنجره. آسمون شب از لای پنجره نیمه باز اتاق سرک میکشه. حتی شاید ستاره هاشو پیش کش کنه. دلم برای آسمون تهران تنگ شده بود اونقدری که یه وقتایی یادم می رفت پشت این سقف دود و غبار، یه دنیای بی نهایت بالای سرمونه. تو خیابونم. انگار یکی آسمونو برامون ریسه بسته. من غرق لذت این تابلوی هنری ام و زمزمه میکنم: مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب/ در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست... پام پیچ میخوره و دارم میخورم زمین که یکی کمرمو میگیره برمیگرم از ناجی تشکر کنم که یهو با چشمای تو روبرو میشم. به زحمت سعی می کنی اخم کنی میگی ای دختر سر به هوا! آخه آدم وسط خیابون ستاره میچینه و شعر میخونه؟! من همچنان مات توام... هیچی نمیگم پلک هم نمیزنم. نگران میپرسی جاییت درد گرفت؟ به کندی سر تکون می دم که نه! دوباره میپرسی خوبی؟! حرفی نمیزنم چشم دوختم به ستاره ها که همه اومدن تو چشمای تو. اصلا انگار از اول همینجا بودن. آسمون فقط انعکاسی از چشمهای تو بوده... سرتو میاری پایین...نزدیک تر. حالا هررم نفس هات میخوره به صورتم. زمزمه میکنی: با دوتا چشم قهوه قاجاریت/ می کشی، اعتراض هم داری؟/ اسلحه خیلی وقته ممنوعه/ واسه چشمات جواز هم داری؟!  نزدیک تر میام: تو یه سبک جدید تو شعری... و نمیذاری بقیشو بخونم میخوای فاصله رو کمتر کنی...دستتو میخونم و فرار میکنم به طرف دیگه ی خیابون. اما مگه از مدار عشق تو راه گریزی هست؟ میگی ای بد جنس و می دوی دنبال من. خیابون از قهقمه ما پر میشه. آسمون ستاره هاشو رو سرمون میریزه و نسیم اونا رو دور و برمون به رقص در میاره. دستمو میگیری میذاری تو جیبت! منم سرخوشم که بازم حقتو کف دستت گذاشتم!! همیشه می گفتی دستهای تو حق منه... 

شهر گیج و خوابالوده. حرف میزنی و من فکر می کنم کاش میشد صداتو بوسید. به دستم فشار کوچیکی میدی: خسته شدی؟ عین جوجه ها مظلوم میشم. گردن کج می کنم و سرمارو بهونه میکنم. از چشمات شیطنت میباره میگی لباسمو نمیدم! درسمو از حفظم. لب و لوچه مو آوریزون میکنم. دستاتو باز می کنی. مثل ماهی که از آب بیرون افتاده میپرم تو بغلت. چشمامو میبندم و زمزمه می کنم: جغرافیای کوچک من بازوان توست/ ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من... سکوتت وادارم میکنه چشمامو باز کنم. دو آسمون پر از ریسه های دوس داشتنی نه! دو کهکشان ستاره به من خیره شدن و هر لحظه فاصله کمتر میشه این بار راه فرار نیست... هیچ وقت نبوده... 

باد پنجره رو تکون میده. سرد شده. پتو رو دور خودم می پیچم. لعنت به دلتنگی... لبهامو مزه میکنم...از مدار تو گریزی نیست...

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۱۳ فروردين ۹۷

147 کز تماشای تو خلقی به تماشای منند

چشم ها مهمترین عضو بشر هستن. کافیه اونی رو که باید، ببینن... فقط چند لحظه لازمه تا مشتتو وا کنن و تمام. حرفها و احساساتی که به هزار زحمت تو صندوقچه هفت در اسرار دلت قایم کردی: شکوه و گله، ذوق و اشتیاق، عشق و دلتنگی ...و دلتنگی و دلتنگی...و امان از دلتنگی

خودت میدونی من به مستی آغوش و گم شدن تو حریر صدات و هرررم نفسهات همیشه مومن بودم! اصلا هرچیزی که به نحوی به تو ارتباط پیدا کنه (مثلا گل ها و گلدونایی که دوسشون داری و نوازششون میکنی یا حتی میز اتاقت که ساعتها در نزدیک ترین فاصله ممکن با توئه و خودکاری که چند ساعت متوای گرمای دستاتو مال خودش میکنه و حتی ممکنه موقع فکر کردن برای چند لحظه لب هاتو تجربه کنه) رو دوس دارم البته از تو چه پنهون که قاطی حسم بهشون کمی هم حسادت هست! عطر لباس هات وقتی نیستی...این یکی خیلی بی رحمه. همیشه ی خدا دلتنگی و عطر که بهم برسن، بغض هم نفر سومیه که خودشو میرسونه... . داشتم از ایمانم میگفتم خب همه این ها یک طرف چشم هات یه طرف دیگه!به گمونم در مراحل کمال، سطحی برای عشق، مرتبه ای بالاتر برای جنون و بالاترین سطح برای غرق شدن دیوانه وار در چشم هات هست؛ و من در مراحل عشق به نهایت رسیدم.

بیا حرفهای قشنگ بزنیم سال جدیده! بیا یه اتفاق عاشقانه خلق کنیم چای با من ...تو فقط چشم هات...

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷

146 رسم خوشایندی نبود

مثل حس دل درد و اسپاسم شدید روده ها بعد از خوردن چار تا دونه پسته بادوم؛ یا شبیه وقتایی که یه غذای لذیذ خوردی اما دل و رودت بهم ریخته و همه رو بالا آوردی زار و نزار افتادی گوشه تختت؛ یا مثل زمانی که بعد از مدتها رفتی تو طبیعت نفس عمیق بکشی و یه دل سیر رقص رنگها رو نگاه کنی اما یه زنگ تلفن دنیا رو روسرت خراب میکنه؛ یا شبیه دختر بچه ای با پیرهن توری صورتی که دور بوته های گل سرخ لی لی کنان میچرخه و شعر میخونه و باد تو موهای بلندش دست میکشه و... و یهو به خودش میاد میبینه خارها تموم پاشو زخم و زیلی کردن، میشینه به های های گریه کردن؛ 

مثل توصیف مهدیه لطیفی عزیز که یه گله گرگ وحشی پشت سر و یه دره پیش رو، پریدن مرگ و نپریدن زندگی...


همیشه از دهن افتاده بود!

قرار نبود این باشه زندگی...

  • آفتابگردون
  • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷

145 بهانه

می گفت پسر خیلی خوبی بوده اما وقتی اومده خواستگاریش که با شوهرش اینا عملا قرار نامزدی گذاشته بودن. خیلی خانم بود. جز خوبی زندگی و شوهرش هم چیزی نمی گفت اینجای صحبتاش که میرسید زل میزدم تو چشاش ببینم ردی از حسرت هست یا نه. اما نبود. میگفت اون خیلی پسر خوبی بود من هرجور فکر میکنم لیاقتشو نداشتم. بعد انگار تردید تو نگاهمو میفهمید میگفت: ببین تو وقتی یک ساعت یا یک روز نه! همه عمرتو با یه آدم خیلی خوب بخوای سپری کنی مجبوری بیشتر مراقب رفتارت باشی و سعی کنی توام بهتر باشی این سعی کردنه واسه من سخته که تو همه ابعاد هی بخواد مراقب باشم واسه همین خودم ترجیحم اینه که با یه آدم در سطح خودم زندگی کنم...

چرا من نمیتونستم مثل اون فک کنم؟ این همه خواستگار رد کردم ککمم نگزید ولی همیشه حرف که به آقای ح میرسید دوس داشتم سرمو بکوبم به دیوار. آخه چرا بیخود و بی جهت ادم به اون خوبی رو رد کردم؟! و چقدرم که تازگیا حرف به آقای ح میرسید تو خونه ما! درواقع بابام بود که حرفو به ایشون میرسوند!! جزء مثالای بارزی بود که واسه الکی رد کردن خواستگارام میزد و نصیحتم میکرد. امروز مامان گفت طرف ازدواج کرده بچه دار شدن. یه نفس از سر آسودگی کشیدم و زیر لب گفتم خدا روشکر بابا بالاخره من دیگه عذاب وجدانم تموم شد. این از این! چندمین خواستگارمه که داره بچه دار میشه رو نمیدونم ولی خیلی میشن:) از تو شروع شد. البته قبلش آقایون ط و الف هم بودن ولی من دوس دارم تو رو نقطه شروع در نظر بگیرم...شاید چون بقیه ازدواج کردن و بچه دار شدن خیالم آسوده شد تو اما همه قواعدمو زیر سوال بردی. زمان هیچی رو تو ذهنم در مورد تو نتونست تغییر بده حتی اون دوتا فرشته کوچولوت هم! دوست داشتن؟نه! هیچ وقت فرصت تجربه همچین حسی رو در موردت نداشتم خودت که بهتر می دونی من از جایی وارد بازی شدم که تو باخته بودی. فقط همینو میدونم اینکه خودم در چه وضعی بودمو هیچ ایده ای درموردش ندارم. بعد از 12-13سال هنوزم یکی میاد و میره و بچه دار میشه یاد تو می افتم. بیخودی! واقعا خودمم نمیدونم چرا... گاهی دوس دارم به مخم بگم خب الان که چی؟! لعنتی حتما تقصیر اون موسسه ایه که سال کنکور وادارمون میکرد موقع درس خوندن مطالب مرتبط از کتابای پیش و پایه، خودمون ارتباطا رو کشف و ضبط کنیم که مخ من هنوز در حال کشف و ضبط ارتباطاته و شباهت بین تو با فرشته هات و آقای ح و بچه شو بهونه کرده...

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۶ فروردين ۹۷

144 تحویل سال به سبک کشیک داخلی

سال نوی همه وبلاگ نویسان (بخونید هنرمندان عزیز) مبارک و پر از اتفاقات خوب و خیر باشه ان شاء الله.

خیلی وقته ننوشتم یعنی بارها خواستم اما از اونجا که بخش قبلی قلب بود با کشیک های یک شب درمیونش اجازه هیچ حرکت اضافه ای نمی داد و صد البته ما را به سخت جانی خود این گمان نبود که قلب تموم شه و هنوز زنده باشیم :)

هی تو رفت و آمدا مردمو در تکاپوی خرید و اشتیاق عید ببینی و نتونی کاری کنی سخته از شما چه پنهون که به اندازه استرس و فشار کاری بخش قلب، اون قضیه هم آزار روحی محسوب میشد!

دیشب برای اولین بار بود که تحویل سال جایی غیر از خونه بودم. یه غربت بدی تو جون آدمیزاد میشینه وقتی لحظات مهم رو کنار عزیزاش نباشه. پنج دقیقه قبل از تحویل سال فرصت کردیم سرپایی جلوی تلویزیون اورژانس یا مقلب بخونیم و تا اومدیم از شیرینی که پزشک اورژانس خریده بود برداریم یه مریض بد حال آوردن و هرکسی سر کارش برگشت اما اینم یه تجربه بود دیگه.

سال جدیدتون پر از تجربیات شیرین و خاطره انگیز :)

+به طرز عجیبی خودم دارم حس میکنم که انرژی این پستم پایینه:) ولی نگران نباشید حالم خیلی هم خوبه و در واقع این فقط اثرات پست کشیک بودنه. راستی با وجود همه فشار ها کلی کتاب جدید خوندم:) عید از طعم کتابای جدید غافل نشید که کلاه سرتون میره:)



  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷

143 خرید عید

بچه که بودیم یکی از تفریحات سالممون! این بود که لونه مورچه ها رو ببندیم به آب؛ یادتونه؟ بعد کیف کنیم که همشون میریزن بیرون! خدا از سر تقصیراتمون بگذره :| دیگه وارد جزییات اعمال شاقه بعدش نمیشم... نمیدونم نفرین کدوم مورچه توی کدوم سرزمین ما رو گرفته که از یک ماه به عید همه میریزن تو خیابون! یعنی ملت همه بدون لباس و پا برهنه بودن تا حالا؟! الهی من بمیرم!! من اصلا مطلب انتقادی و طنز و این جور مسائل رو بلد نیستم بنویسم فقط دیگه به اینجام رسیده! (اشاره به مکان نامعلومی بین گردن تا دهان می شود :دی) هرجا میری، قد یه عمر تو شلوغی و ترافیک گیر میفتی. کار فوری داشته باشی فاتحت خوندس...از آرایشگاه ها و سالن های لیزر نگم که در وصفش هیچ کلمه ای نمیگنجه. نه که مخالف تحول و بی ذوق برای سال نو باشم نه! ولی خداوکیلی هرچیزی حدی داره لطفا شورشو در نیاریم:/

  • آفتابگردون
  • سه شنبه ۱۵ اسفند ۹۶

142 عشق همین حوالیه

آخر هفته گذشته رو چگونه گذراندم؟ خب! به نام خدا! به خفه کردن خودم با فیلمای مختلف و خوابیدن و حال مزخرف.

یک این هفته اما کولاک بود:) بعضی وقتا اینکه اطرافیان ادم به زوووور اونو از لاک تنهایی بکشن بیرون واقعا نعمتیه. دوشنبه بعد از کشیک با زبون روزه بی جون (ریا نباشه :دی) افتاده بودم رو تخت که ز جون زنگ زده میگه حالم خوب نیس بیا بریم بیرون! همون اول یه گلدون ناز بهم هدیه داد. از ذوق زیادی همش میپرسیدم "واااااااااااای نگوووو واسه منه؟" و دائم تکرار میکردم "خیلی خوشگله...من همیشه دلم میخواست بهم گلدون هدیه بدن". قرار بود اون خرید کنه حالش جا بیاد اما من بودم که از هر مغازه یه چیز برداشتم:) بعدم که اذونو گفتن و منم همون بیرون یه افطار حسابی کردم( البته با زور دوست جان وگرنه که ما اشتها نداشتیم:دی). این دیدار صمیمانه ساده رو برای حال من یه چیزی در مایه های اوور دوز رو در نظر بگیرین. طفلی از دهنش پرید گفت امشب ساعت 10 ما میخوایم بریم سینما فیلم جشنواره ... منم معطلش نکردم گفتم میخواید منم باهاتون بیام؟! استقبال کرد و تازه دعوتم کرد تا قبل از فیلم یه سر بریم خونشون. من که روز عادیش با هزار جور برنامه قبلی یک در هزار میرفتم خونشون، چشم وا کردم دیدم که تو خونه ام و با یه انرژی خوب مخ زن و شوهرو کار گرفتم:) سینما و تحیل های کال قبل از فیلم هم چسبید. فیلمش خوب بود، حتی اگه خوب هم نبود مهم نبود چون حال ما اون شب خوب بود و مهم همین حس خوب دور هم بودن بود که روزهای متمادی اثرش غصه های زندگی رو کمرنگ کرده. بعد از فیلم پیاده روی توی خیابونای تهران اونم ساعت 12 شب لطف دیگه ای داشت. راستی چه چیزای کوچیکی حالمون رو خوب میکنه و از خودمون دریغ میکنیم...

دو برای امروز از دو هفته پیش برنامه چیده بودم که برم دیدن زری طلا و نینی نازش. بعد امروز صبح، ش جونم بعد مدتها زنگ زده میگه من تهرانم بیا ببینمت:| هیچی دیگه بدو بدو رفتم شمال شرقی ترین قسمت تهران،بعد از دو ماه، دو ساعت سرسری دیدمشون و زود برگشتم که برسم به دیدن ش جون :( مگه ادم تو دو ساعت کلا میرسه چند بار ببوسه و بغل کنه؟ :((

سه بدو بدو اومدم این سر شهر دیدن ش جونم. بازم یه عالمه از انارای باغشون رو از یزد تا اینجا واسم آورده بعلاوه ترشیا و نونای محلی خوشمزه شون. (میدونه من عاشق انارم زمستون هم یه بار دیگه برام یه کیسه بزرگ انار فرستاده بود) یکم حرف زدیم حوالی ولیعصر قدم زدیم... شام خوردیم آتیش بازیا رو نگاه کردم ومسخره بازی درآوردیم. قرار بود امشب رو پیشم بمونه اما نشد و مجبور شد بره جای دیگه...



احساس میکنم؛

قسمتی از روحم توی قدم زدن های نصفه شبی بعد از سینما،

قسمت دیگری در حال بغل کردن زری جون و ماهان جیگرم

و بخشی هم در حال ذوق مرگ شدن از آتیش بازی با ش عزیزم جا مونده،

شبیه باقی موندن حس زندگی توی عکس های دسته جمعی که هروقت بهشون نگاه میکنی جون میگیری. هر موقع به اون لحظه ها فکر میکنم احساس میکنم عشق تو رگ های من در جریانه:)

  • آفتابگردون
  • جمعه ۲۰ بهمن ۹۶

141 All of me

در ادامه ی پست "اولین برف"؛ شما هم مثل من بشنوید و حظ ببرید:)

all of me

دانلود


+متن و ترجمه فارسی در ادامه مطلب...

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۸ بهمن ۹۶

140 اولین برف

 امروز اولین برف که رسید ناخودآگاه دوس داشتم کلیییی لباس گرم بپوشم کلاهمو بذارم، شال گردنمو بردارم و باعجله مثل همه دختر و پسرای سئول بریم سمت برج نامسان! اما شهرمون برج نامسان نداشت تو هم که نبودی من ولی لباسامو تن کردم و رفتم زیر برف... بیا بریم رامن بخوریم! قفل های عشق توی برج نامسان بزنیم و... اصلا بیا بریم یه جای دیگه، یه شهری که هنوز اولین برف نیومده باشه و خاطرات رو از نو طرح بزنیم هوم؟ چاییامون سرد میشه دیر نکنیا...

زینب میگه بذار کنار اون گوشی رو بیا فال بگیریم

میگم باشه اومدم

چند دیقه بعد میبینم داره فرش رو گاز میزنه، میگه نمیخواد اصن فال بگیریم حافظ اعصاب نداره😂😅😰😷ببین چی اومده: الا ای آهوی وحشی کجایی؟!😅 غیر مستقیم میخواسته بگه کثافت بیشعور خبرت هرجا هستی گورتو گم کن بیا بیرون...😅


+بعضیا بودن اما دیگه رفتن. باید بگم بودنتون و دنبال کردن این وبلاگ افتخار من بود هرچند فرصت برای قدر دانی و بیانش کم بود.سلامت و موفق باشید.

  • آفتابگردون
  • شنبه ۷ بهمن ۹۶