139 روابط ماشینی(1)

 

یاد گرفتم قبل از هرکاری، قبل از شروع هر مسیری، پا گذاشتن تو هر راهی، مشورت بگیرم از هرکسی تجربه شو داره. اندر محسنات استفاده از تجارب دیگران همین بس که آدم لااقل حواسشو نسبت به اشتباهات رایج جمع میکنه و... . نمیدونم چرا بعضی آدما اصرار دارن توی مشورت دادناشون اینقدر پیاز داغ رو زیاد کنن. قبل از ورود به بخش زنان چه ها که درمورد پرسنل نگفته بودن چه مصائبی که از کشیک ها وکارهای سنگین تو ذهن من نساخته بودن...البته نه اینکه از دم مزخرف باشه ولی جریان همون پیاز داغه که خدمتتون عرض کردم!

یه جوری بخش زنان منو ساخته که جدای از مسائل حرفه ای و تخصصی کاملا احساس میکنم از نظر اجتماعی بزرگ شدم. به قول قدیمیا هر آدمی یه قلقی داره اینو هیچ وقت نباید یادمون بره. فشارهای مالی و مسائل خانوادگی از یه طرف و مشکلات زندگی تو شهر شلوغی مثل تهران هم از طرف دیگه، از ما آدمای کم حوصله و حساسی ساختن که در هر شرایطی فقط داریم ساعت های روز رو تحمل میکنیم بلکه زودتر تموم شه. شاید در مورد بقیه این درست نباشه شاید شما خیلی روحتون رو بزرگتر از این حرفا بار آورده باشین اما من و بعضی آدمای اطرافم هنوز همینیم. توی این یک ماه و نیم گذشته اما، سعی کردم اوضاع رو کمی عوض کنم. البته اینم بگم که واقعا به قصد تغییر روحیات خودم نبود و شاید بشه گفت یه جور توفیق اجباری بود که نصیبم شد. از چهار تا اینترنی که در حال حاضر بخش زنان هستیم فقط من بودم که کشیکام هر بار با اکیپی از پرسنل بود که معروف بودن به اخلاق خاص! در واقع یه جور عدم نفوذ توی رفتاراشون وجود داشت که وقتی در فاصله نزدیکشون هم ایستاده بودی و باهاشون در مورد مسائل کاری صحبت میکردی با همه وجودت احساس میکردی که حداقل ده پونزده کیلومتر از این آدم دوری که طبیعتا تو اون فاصله اگه توقع داشه باشی صدات شنیده بشه یا هیکل 65 کیلوییت دیده بشه، این تویی که افکار مسخره ای داری! اگر این واقعیت رو ندیده میگرفتی و میخواستی هرطور شده حرفتو بزنی و جواب بگیری اون وقت بود که عکس العملی میدیدی که خودت در عالم واقع دلت میخواست به همون فاصله مذکور مهاجرت کنی! واسه خیلیا این یه جور توهین به جایگاهشون به حساب میومد وشاید به همین دلیل هم بود که همزمانی کشیکشون با این گروه مساوی بود با بیرون نیومدن از اتاقشون و قید همه چی رو زدن. منم طبیعتا نمیتونستم بی تفاوت باشم اما از پاک کردن صورت مسئله هم خوشم نمیومد. باید فکری میکردم. باید از اون همه ادعای هوش اجتماعی بالا یه کوفتی پیدا میکردم که به دردم بخوره یه جوری که هم شخصیتم زیر سوال نره هم بتونم یه ارتباط کاری حداقلی رو ایجاد کنم.

همیشه آدم پر حرفی بودم. از وقتی یادم میاد بهترین ویژگی و همینطور بدترین ویژگی من همین بوده. به قول کسی مهمترین اختراع بشر چرخ نیست همین زبونیه که میتونه با اون با عزیزاش صحبت کنه و بگه چقدر دوستشون داره. یه وقتایی دیگه احساس میکردم الانه که پدر و مادرم بابت آلودگی صوتی از خونه پرتم کنن بیرون:) ولی وقتایی که نبودم یا دغدغه ای کم حرفم کرده بود همین آدمای نزدیک زندگیم میگفتن کم حرف که میشی دلمون میگیره. سال های 5و 6 دانشگاه البته من کلا نسبت به قبلش تغییراتی کرده بودم که یکیش کم حرفی بود. حتی در مواردی حرف نزدن رو ترجیح میدادم. این رو یه جور رشد میدیدم هرچند تقریبا همه شاکی بودن! به نظرم میومد که خیلی مسائل ارزش حرف زدن نداره. اخه به من چه که دختر عموم از نامزدش خوشش نمیاد و دوماهه رفتاراش تو مهمونیا تابلو شده یا دختر عمم بینیشو عمل کرده یا جهاز دختر همسایمون چشم همه رو در آورده با اینکه هیچ سر رشته ای از خونه داری یا اشپزی نداره آوازه صدهزار انشگتش که از هرکدومم یک هنر میباره محله و شهر رو پشت سر گذاشته... . سخت بود که ارتباطا رو گرم نگه دارم باید سرعت وظرافتم توی عوض کردن موضوع بحثا در حدی میبود که بقیه متوجه نشن و گرنه که به کلاس گذاشتن و منور الفکر شدن و خود برتر بینی و چه و چه متهم میشدم:| که گهگاه هم در اون حدی که باید، نبود (سرعت و ظرافت عوض کردن بحث رو میگم!)و با خاک کوچه یکسان میشدیم...طول کشید یاد بگیرم و طول کشید درک کنم کی ارزش این همه سعی رو داره و کی نه!

مهمترین مهارتی که تموم این سال ها از خودم سراغ داشتم همین زبون بود. البته هرگز در جهت بادمجون دور قاب چینی نه دوس داشتم و نه بلد بودم و نه حتی دلم میخواست که یاد بگیرم که ازش استفاده کنم! یه چیزو خوب میدونستم، واسه نزدیک شدن آدما به همدیگه اصلانیاز به معجزه نیست، هر وقت این نگاه های از بالا به پایین و مقام و منصب های احتمالی رو یه گوشه بذاریم و خودمون، تاکید میکنم خود خود واقعیمون با کمترین تلکف و ادا اطواری به سمت کسی بریم، حتما یه رابطه انسانی نزدیک رو تجربه خواهیم کرد.

اتفاقی نمیفتاد اگه منم میرفتم تو اتاقم و برای شان و جایگاهم نگران می بودم. اما دلم میخواست فارغ از اینکه من کی هستم و اون ها چه افکاری دارن، بدون در نظر گرفتن هر نوع ملاحظه مسخره قرن بیست و یکمی، با هم حرف بزنیم. همین حرف زدن ساده معمولی که لابلای شلوغی شهر، سمت ها و منصب های قراردادی، زیر خطوط قرمزپررنگی که خودمون دورمون کشیدیم له شده بود.

ادامه دارد...

  • آفتابگردون
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶

138 نگاه آدم های بزرگ

چند وقتی میشه که خانم دکتر شین.ه جزء آدم های بزرگ زندگی من شده. شاید خودش ندونه چقدر دوسش دارم(هرچند با اصرار من توی رفتارام تقریبا محاله) اما این واقعیت رو نمیشه انکار کرد که مریضاشم خیلی دوسش دارن. قبلا شنیده بودم وقتی کسی عزیز دل خدا میشه، خدا محبتشو تو دل همه میندازه اما الان واقعا دیدم. خب پزشک خوب کم نداریم خدا حفظشون کنه ولی اینکه تموم شبانه روز کسی خودشو وقف خدا کنه کمتر دیده بودم. باید روحتو خیلی بزرگ کرده باشی که تو هر لحظه با هر مریض فقط و فقط به صلاح و بهترین انتخاب مریض فکر کنی و مسائل مالی برات بی اهمیت باشه، بالاتر از این: برای مریض حتی توی اتاق عمل وقت ویژه بذاری باهاش صحبت کنی آرومش کنی و بازم بالاتر... شب و نصفه شب بیدارت کنن بدخواب بشی و کمترین گله ای نداشته باشی و نگاهت این باشه که خوشحالم کار مریضا رو میتونم انجام بدم. موارد زیادی هست دیگه دونه دونه نمیگم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

کشیک دیشبم یه اتفاقاتی افتاد که دلخور شدم میخواستم امروز شکایتمو پیش استاد شین.ه ببرم. تو درمونگاه مریضاشو که بعد از پنج ساعت تموم کردیم خواستم مقدمه چینی کنم با لبخند و خجالت گفتم من شرمنده ام استاد دیشب هی مجبور شدم زنگ بزنم. بعدم که دستامو جلو صورتم گرفتم و گفتم من شطرنجی! خندید... گفت نه عیبی نداره تازه فقط هم شما نبودین که! گفتم وای بازم بود؟! و سرمو باز با خجالت و لبخند پشت دوست اینترنم قایم کردم گفتم سه بارش که من بودم!! عمیق تر خندید. باهام حرف زد از مریض دیروزش گفت از جراحیا از اینکه دیر رسیده بود خونه و شب هم که شخص شخیص خودم سه بار بهشون زنگ زده بودم و بیدارشون کرده بودم و سی سی یو و بخش هم که قربونشون برم بارها؛ از اینکه بد خواب شده بود نتونسته بود دیگه بخوابه و از اینکه میگفت حتی یک بار هم نشده این سال ها، بگم "چرا زنگ زدن! وای!" خجالت کشیده بودم از استاد از ظرفیت خودم و شکایتی که میخواستم پیشش ببرم. گفتم رشته زنان از نظر دنیوی با این همه استرسش اصلاااا نمیرزه مگر اینکه کسی دیدش اخروی باشه و بخواد خدمت کنه. نگام میکرد. ادامه دادم البته من تو بخش های مختلف سعی کردم نگاهم خدمت باشه و تا حدودی ام موفق شدم اما شب و نصفه شب که مریضام میان گاهی یادم میره! ویاد اون حالت منگی نصف شبام افتادم نتونستم جلو خندمو بگیرم. خندید...شیرین و خواستنی.با خودم فک کردم همین یک نگاه خدمت عاشقانه رو اگه ازش یاد بگیرم واسه دوعالمم کافیه.


  • آفتابگردون
  • سه شنبه ۵ دی ۹۶

137یلدای الکی خوش های قاچاقی زنده

به نظرم ماه مهر همین دیروز بود که با استرس دکتر ق وبخش روانپزشکی بیدار می شدم؛ دیشب وسط کشیک یهو یلدا رسید! یکی زندگیمو داره میزنه جلو گمونم! بعضی وقتا اونقدر سریع میشه که حتی حس میکنم از قطار زندگی اویزوونم :))

پر از احساسات متناقضم، پر از تردید، پر از ترس و دلهره، پر از انرژی محصور شده جوونی... راستی جدی جدی بهترین سالای عمرم داره تموم میشه. دیشب ماجده میگفت بچه ها ما دیگه الان ته ته جوونی حساب میشیمااا بعد کم کم میریم تو میانسالی! البته ماجده یکم اغراق کرد ولی واقعیت اینه که انرژی آدم کم کم فروکش میکنه. یلدا به بیمارستان هم سرک کشیده بود. سعی کردیم ازش استقبال کنیم: الکی بخندیم، مسخره بازی کنیم و کیک سفارش بدیم، هرچند اومدن مریضای جدید، جمعمون رو بارها از هم بپاشه؛ ندیده بگیریم خطر زلزله رو، سعی کنیم فراموش کنیم دوری عزیزانمونو برای سال های پیاپی و بیخیال گذر عمر وتموم لحظات خوبی بشیم که همسن و سالای ما دارن تجربه میکنن...

اینترن زنان بودن خودش یه جور احترام میاره واسه آدم:دی همه میدونن چقدر مریضات زیادن به هرنحو شده بود توی جشنشون جای نشستن و استراحت حتی شده کوتاه واسه من جور می کردن. بچه ها رو نمیگمااااا اساتید رو میگم:)

همه لحظات در کنار هم بودنتون، همه بهونه های مهربونی کردن و احساسات خوبتون، همه شب های طولانی عاشقانتون مثل یلدا بلند :)

 

دیشب

طولانی ترین شب سال بود

مثل تمام این شب ها که نیستی

دیشب اما

قلب همه ی انار ها می تپید

باد در پی بوی تو شهر را می دوید

زمین می لرزید

آسمان میغرید و به صورت تبدارش آب می پاشید

قیامتی بود

و باز هم نیامدی
گفته اند زمین هنوز نا آرام است
خیلی چیزها گفته اند
همه فدای یلداهای هزاران شبت

رد نامرئی دست هایت
گرمای...
هررررم نفسهای نزدیکت
نگاه لبریز از حرف های ناگفته ات
لحن نوازشگر مهربانت
صدای غزل های نخوانده ات که مدت هاست در گوش پنجره پیچیده
تو ذره ذره در جانم نشسته ای جانا
بگذار ساده بگویم:
اینجا انار ها رو به زوال اند...

دی 96 آفتابگردون، هزار شب یلدا

+پست هایی که صرفا میخوام حرف دلمو جایی بنویسم واینجا برام شبیه دفتر شخصیم باشه(مثل دو پست قبلی) طبیعتا کامنتشون مسدوده. کسی برداشت دیگه ای نکنه.



  • آفتابگردون
  • شنبه ۲ دی ۹۶

136 اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد...

نبودنت ذره ذره جانم را می گیرد یعنی

من تدریجی جان بدهم تو ذره ای غیرتی نمی شوی؟


+ چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده ست...

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۲۷ آذر ۹۶

135 شب تو

پوگوشمیدا!

به هرزبان که بخونی... از هرجا! دور با نزدیک. آزار دهنده شدن، ادعاهاشون چندش آوره، وقتی سعی میکنن شبیه تو باشن به طرز وحشتناکی تهوع آور میشن...

بیا یک بار دیگه باهم حساب کنیم! سال هزار و سیصد و نود و شش داره نفسای آخرشو میکشه ...جانا 

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۱۲ آذر ۹۶

133 بحران نوشیدن چای بدون تو...


من بی تو در غریب ترین شهر عالمم

بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟

  • آفتابگردون
  • جمعه ۱۰ آذر ۹۶

132 اربعین

یه چیزی داره اتفاق میفته نمیدونم چقدر حسش می کنی. تو هر کاری که هستی هرچقدر که سرت شلوغه، قطعا متوجه شدی و حرفهای زیادی راجع بهش شنیدی. اطرافیان هر نظری که دارن: چه نگاه مثبت و زیارتی به پیاده روی اربعین و چه نگاه منفی و تفریحی یا حتی امل پندارانه (ترکیبشو خودم اختراع نمودم!) در کل هر نگاه و تحلیلی، حتی تحلیل های افراد خشکه مقدس!! یا از اونور اونایی که نگران اسراف ها و هزینه های سرسام اور احتمالی هستن (بهرحال نگرانن خب لابد) همه رو خواستی بشنو و تحلیل کن ببین کی راس میگه ولی من میگم همه رو بریز دور! یه لحظه دل بده ببین خودت چی حس میکنی.هوم؟ یه چی داره تو محاسبات عالم تغییر میکنه. قرار نبود اینوری بریم که! پیش بینی کرده بودن با همون فرمون قرن 19و 20بریم سمت برهنگی و بی دینی و عیاشی و هیچی برامون مهم نباشه نه اینکه تو پنج سال توی نونوایی داغ نیویورک عرق بریزی و پولاتو جمع کنی که بیای این سر دنیا با یه کوله و یه جفت کتونی و یه بچه تو بغل چند ده کیلومتر پیاده بری. و دیگری شبیه تو از یه کشور دیگه و یه نفر دیگه همین دور و برا تو خونه خشتی قدیمیش پس انداز چند ماهشو برای زوار غذا بپزه و به فکر ماساژ زائرا هرروزشو به شب برسونه. چی شده؟ چی داره عوض میشه؟بیست میلیون آدم تو این بیابون چی میگن؟ مگه دیوونه شدن از خواب و زندگی راحتشون گذشتن؟

یکی به من بگه مگه اصلا این کارو اگه کسی نکنه جهنم میبرنش؟! پس چرا اینطوری شدن مردم؟! جریان چیه؟

من نرفتم. من هیچی نمیدونم. هرچی که فک میکنم درسته، نتیجه افکار خودمه پس هیچی نمیگم چون شما قطعا بهتر از من میتونین فکر کنین.فقط طبق چیزایی که از آدمای رفته شنیدم، مدل زندگی که از زمان ظهور واسه ما تصویر کردن مثل روابط اجتماعی و ایثار مردم نسبت به هم (که صدالبته رومانتیک و فانتزی به نظر میومد) انگار اونجا واقعا اتفاق میفته.

و این جریان هرروز داره بیشتر پیش میره فاطمه ی من! و اونها که یار امام حسین شدن از مدتها قبل مراقب خودشون و اعمالشون بودن...و تو هر صبح فکر کن اربعینه. و تو هر لحظه تصور کن تو مسیر پیاده روی هستی. و هرآدمی که کارش بهت میفته هرآدمی که اطرافت میبینی از عشاق امام حسینه... ببینم چه میکنی. مبادا از این حرکت جهانی جا بمونی عزیزم....

# به_رهبری_حسین

  • آفتابگردون
  • شنبه ۲۰ آبان ۹۶

131 کوچه باغ ما

 ماه اول اینترنی بیش از اینکه برای من شادی داشته باشه استرس و بهم ریختگی برنامه ای به بار اورده. با روانپزشکی شروع کردم که معروفه به سخت گیری اساتید و کنده شدن پوست اینترنای بیچاره:)

ما آدما عاشق قانون اینرسی هستیم. هیشکی دوس نداره از آرامش زندگیش کم شه حالا واسه من اینم اضافه کن که حتی اگه برای مرتبه بالاتری باشه :/ ورود از دوره استاژری به اینترنی مشمول این جریان میشه. اما این اصلا خوب نیس. نه! خوب نیس مفهوم رو نمیرسونه در واقع باید بگم افتضاحه پس سعی میکنم عوضش کنم :) فرق تو با بقیه موجودات اینه که میتونی همه چیو تو مشتت بگیری پس اراده کن! فرق تو با درخت اینه که میتونی بری یه جای بهتر پس پاشو( البته به استثنای بعضی درختا که حتی قابلیت وبلاگ نویسی هم دارن و از همین تریبون بهشون عرض سلام و ارادت با سری افکنده و رویی شرم انگیزناک داریم:دی) از امروز میرم به همون کتابخونه گرونی که یکمم از خونمون دوره. عوضش حسابی باسواد میشم و مهمتر از اون احساس مفید بودن رو دارم بعدها. تو کشیکای نصف شبی، وقتی همراه بیمار تموم امیدش به توئه که کاری کنی وقتی مریضت بدحاله وقتی کسی نیس بهت حتی مشاوره بده، باید یه چیزی بلد باشی که روت بشه بگی خدایا کمکم کن وگرنه که گمونم فرشته ها دسته جمعی میگن خاااااعک برسرت :/

یکی منو پنجشنبه ببره اینجایی که تو این عکس نشون داده!

یه ماه پیش حنانه بهم گفتش حیف صدای توئه که نشنیده بمونه. هرجور شده میبرمت رادیو:) حالا یه روز درمیون از ساحل میپرسم اگه من پی گویندگیو نگیرم بعدها حسرتشو میخورم بنظرت؟! اونم همش میگه نمیدونم فاطمه درسات نمیذارن که، نمیرسی آخه:| 

+دوستان عزیزم! ازاینکه نمیرسم مطالبتون رو بخونم عذرمیخوام و از اینکه کامنت ها با تاخیر نمایش داده میشه بیشتر! بذارید به حساب انهدام دوران اینترنی و ببخشید که بخشش از بزرگان است با سپاس قبلی:)

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۱۷ مهر ۹۶

130 امیری حسین و نعم الامیر

چند نکته مهم رو میخوام به خودم یاد آوری کنم که مبادا با پشت سرگذاشتن دهه اول محرم میوه عزاداریا و تفکرهای عاشورایی رو زمان ازم بگیره:

مهمترین نعمتی که ما رو از بقیه موجودات سوا میکنه عقله. عقلی که معرفت الهی رو بگیره به رشدی میرسه که آدمو تا حد زیادی به رستگاری نزدیک میکنه. این معرفت الهی بهترین راه کسبش محبت، معرفت و شناخت کافی نسبت به اولیای خداست. مثل خود امام حسین. از جمله انحرافات عصر ما اینه که گاهی بعضیا امام حسین رو اونقدر بالا میبرن و دست نیافتنی ش میکنن که عملا شناخت و الگو برداشتن ازش غیر ممکن میشه. نخیر آقا! امام حسین در امیال و غرایز انسانی عین من و تو بوده. یعنی همه چی داشته عین خودمون ولی شیوه برخوردش متفاوت بوده...ساده بگم یه بایدها ونبایدهایی رو به ما گفتن که خیلیاشو با عقل و تفکر میشه پذیرفت بعضیاشم علم تو قرن بیست داره میفهمه کافیه اینا رو عمل کنی به همین سادگی!(برای یافته های پزشکی قرن بیست اگه مثال خواستید بگید، پست طولانی میشد ننوشتم) اینا رو که انجام دادی یه چیزایی بهت میرسونن. علت بعضی اتفاقا رو، ماهیت بعضی کارا رو و...

بعضیام از اونور بوم میفتن. امام حسین تو نوحه هاشون دم دستی و یه فرد... پناه برخدا! چطور میشه اینقدر عقل رو تعطیل کرد؟!

ما پیرو دینی هستیم که بارها و بارها تو کتاب آسمونیش گفته تعقل و تفکر کنید گفته مساوی نیستن کسایی که فکر میکنند و دیگران. پس هرچی هرجا به اسم دین، به اسم علم، روشنفکری و هرچیز دیگه ای شنیدی فاطمه جونم، میذاریش کنار بقیه اطلاعاتت و فکر میکنی. اطلاعات نداشتی تحقیق میکنی، کتاب میخونی، از اهل فن اون موضوع، میپرسی. خلاصه رد الکی و قبول بیخودی نداریم.

به قول الی تو نود درصد بزنگاه ها ما در حد شعوز خودمون تشخیص درست رو میتونیم بدیم ولی این خوان سخت تره، چون امیال صف میکشن. یکی واسه پول یکی واسه آبرو یکی بخاطر حفظ جایگاه یکی دیگه بخاطر عرف غلط و حرف مردم و هزار یک جور دلیل دیگه نمیتونیم برسیم به مرحله عمل صحیح... 

به ما گفتن واجباتتونو انجام بدید محرمات رو ترک کنید و بقیشو به خلق خدا خدمت کنید تو مسیر هرچی که لازم بشه بهتون میرسونن.این دومرحله اولش هم به حد کافی سخته که بخوای اون امیال، خرابش نکنن. اصلا امیال خر است:(

حالا که عنوان پست در نهایت زیباییه، حیفه که این شبهه رو هم نگم. بعضیا میگن ما از امام حسین الگو میگیریم اما گریه و ذکر مصیبت رو قبول ندارن. پیامبر یه حدیث مشهوری دارن که میگن شهادت امام حسین در قلب های مومنین حرارتی ایجاد میکنه که تا ابد سرد شدنی نیست. لطفا سرچ بفرمایید قتیل العبرات به چه معنیه و چه کاربردی داره. خود معصومین ما توصیه داشتن به ذکر مصیبت و گرفتن مجالس...کاری ندارم به اینکه چه انحرافاتی در این مسیر ایجاد شده  اما اصل عزاداری باید طوری باشه که آدمو بکشونه به این سمت که الان ظالم زمان من کیه؟ وظیفه من در مقابل امام زمانم چیه؟ نکنه تو یمن تومیانمار و حتی توی دور افتاده ترین کشور غیرمسلمون دنیا داره ظلمی اتفاق میفته، داره خونی ریخته میشه و من عین خیالم نیست. اگه اینطوریه یه جای کار میلنگه...

این اسلام آمریکایی یا تشیع انگلیسی که میگن همینه که تو بشین ساعتها برای امام حسینت گریه کن و حرمله چند قرن پیش رو لعنت کن ما هم همه جوره در خدمتت هستیم حتی هزینه مراسمتم تامین میکنیم فقط بی زحمت حرفی از امروز نباشه! حرف سیاسی نزنی!! د لامصب امام حسین سیاسی ترین آدم بود اصلا قیامش سیاسی بود دائم به تو میگه به روز باش! بهت میگن نه دیگه نداشتیم! روزه بگیر نمازتو بخون مسجد برو خمس و زکاتت بجای خود ولی مبادا بخوای فکر کنی به امروز جهان اطرافت. اون وقت یه سری آدمم عین من میگن خب ما رو چه به این حرفا ولش کن بابا راس میگه. و بعد میریم زیارت عاشورا رو میخونیم: انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم. الان فهمیدی معنیشو؟ پس سکوت نداریم... بگی بی طرفم، رفتی تو قافله همونا که با سکوتشون مهرتایید زدن به قتل امام زمانشون، همینا رو هم تو زیارت عاشورا لعن میکنیم هربار...

من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه: حدیث میگه هرکی بمیره و امام زمان خودشو نشناخته باشه به مرگ جاهلیت مرده. ما مجلس امام حسین میریم که ببینیم با خودمون چند چندیم. میریم که ببینیم چقدر حسینی شدیم چقدر تو این مسیریم و صد البته که این جاذبه حسین(علیه السلام) یک شبه ره صد ساله میبرتمون، نه اینکه میریم که من همچین توانی در خودم سراغ ندارم این عشقه که ما رو میکشه بهمون بال پرواز میده و این جرات رو، که بگیم آقا از تو میخوایم که دستمونو بذاری تو دست امام زمان...

حالا باید یه بار دیگه برنامه ها رو چک کرد. کارا رو با این شاخص بررسی کرد.نشون بده چقدر تو این ده روز حسینی شدی...

+توی مجالس عزای حسین(علیه السلام) یکی جمع تر میشینه واسه دیگری که جا بشه. یکی با محبت بچه یه خانم غریبه رو نگه میداره تا کارشو انجام بده، دیگری کفشا رو مرتب میکنه، یکی شبا دیرتر میره خونه که مسجدو جارو بزنه واسه فردا، اون یکی فقرای محله رو شناسایی کرده که محرمانه از صندوق هیئت بهشون کمک برسه، یه جمعیت تو این مراسما همدیگه رو پیدا کردن که هرماه مخارج مستحق ها رو تامین کنن و... تو کی هستی؟ چه نیرویی میتونه همچین حلقه های اتصالی بین مردم ایجاد کنه جز جاذبه تو؟ و اگر با جاذبه این محبت در تموم سال میموندیم چه بهشتی میشد...

+اگه اربعین توی اون جمعیت عشاق میلیونی نفس کشیدین، من رو هم دعا کنید.

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۹ مهر ۹۶

129 اصلا حسین(علیه السلام) جنس غمش فرق می کند/ این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

اگه خواستید غرب کشور به سمت ایلام و کرمانشاه بیاید لطفا زمینی نیاید. اگه اومدید با اتوبوس نیاید. اگه با اتوبوس اومدید لااقل محرم نیاید... که جاده رو نگاه میکنی کیلومتر به کیلومتر میگه چیزی به کربلا نمونده، همسفرا همه مسافر سرزمین عشق و تو... و تو نیستی...

محرم بهترین زمان برای مرور اهداف زندگیه. چیکار داری میکنی فاطمه؟ کجا قراره بری؟ بارتو اگه سبک نکنی شاید هرگز نرسی...به قول معروف: در عشق اگرچه منزل آخر شهادت است / تکلیف اول است شهیدانه زیستن.

امروز روز پیروی عاشقانه و تام از امام زمانه. اگه نخوندید کتاب سقای آب و ادب سید مهدی شجاعی رو از دست ندید. نثر شیوا و روان این کتاب با روایت های تاریخی با ظرافت و احساس دقیقا چیزیه که مخاطب بهش نیاز داره و به خوبی نویسنده از پسش بر اومده.

قسمتی از فصل های کتاب سقای آب و ادب:

عباس عباس 
من به طفیلی حسین آمده ام وبه عشق حسین زیسته ام .من آمدم که عاشقی رابه تجلی بنشینم من آمدم که دوست داشتن را معنا کنم اما آسمان عشق حسین بلند تر از آن است که پرنده عاشقی چون من بر آستان عظمتش بال ارادت بسازد .بزرگترین موهبت خدا در حق من این است که به من رخصت داده تا حسین رادوست داشته باشم وعاشق حسین باشم .
عباس مَشک را بردوش می اندازد دودست به زیر آب مبرد وفرا می آردها پیش روی چشم عجبا این تصویر اوست یا حسین ؟!
عباس سکینه 
عباس برای حسین فقط یک سردار نیست یک فرمانده نیست یک پرچمدارهم نیست عباس,عمود لشکر خیمه حسین است .نه عباس,عمود خیمه وجود حسین است اگر عباس بشکند پشت حسین می شکند واگر عباس بیفتد حسین از پا می افتد .
عباس بقیه الله جبهه حسین است اما اینهمه را نمی تواند یکجا به عباس بگوید .
فقط گفته است عباس تو علمدار لشکر منی تو اگر نباشی هیچ کس نیست .
عباس فاطمه 
حسین در کنار پیکر عباس نشسته است که عباس از پیکر خود برمی خیزد افواج بی شمار ملائک با هودج هائی از نور و چهر هایی سرشار شور و روز او را چون نگین در حلقه حضور می گیرند .عباس اگر چه همه شان را به روشنی و وضوح می بیند اما چشم از چراغ حسین برنمی دارد انگار ناخود آگاه و بی اراده در با شکوه ترین و نور افشان ترین هودج نشانده می شود و صدایی نرم ولطیف در گوشش طنین می افکند برویم .
عباس که همچنان سراپای نگاهش مجذوب حسین است با اِراده ناخودآگاه می پرسد کجا؟
وملائک گویی یک تن اندتکثیر شده در هزاران هزاربا دست نشان می دهندوبه زبان_ یکصدا_ می گویند بهشت .
عباس خود به آنان می گوید :این خلاف ادب, خلاف مروت ,خلاف اخوت, خلاف ارادت ,خلاف مواسات و خلاف عاشقی است که من پیش از حسین قدم به بهشت بگذارم . و بعد با لحنی که از حضور آشکار و استوار  پاسخ در دل سوال  حکایت می کند می پرسد .
اگر حسین پشت سر است اصلا بهشت پیش رو کجاست؟ اصلا بهشت پیش رو به چه معناست ؟!
عباس که اکنون میان او و زمین هزاران گام فاصله افتاده است محکم و قاطع می گوید : محبی حسین کیستم !؟ من بی حسین نیستم . 
نگران حسین نباش عباس من روشنی دیده و دلم بیا پسرم بیا عباس من تا ساعتی دیگر او نیز به ما می پیوندد.


پ.ن:ای چشم تو بیمار، گرفتار، گرفتار

برخیز چه پیش آمده این بار علمدار

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد

برخیز فدای سرت انگار نه انگار

  • آفتابگردون
  • شنبه ۸ مهر ۹۶

128 به دنیای سلامت خوش اومدی❤

نتایج کنکور اومد؛دخترا و پسرای زیادی باید از حالا نقش های جدیدی توی زندگیشون بازی کنن؛پزشک، دندونپزشک و داروساز، پرستار، ماما و خیلی رشته‌های دیگه که میدونیم در آخر همگی همکارن و دغدغه ای جز "سلامت" دیگران ندارن!

راستش اینکه از امشب "تو" حامل چه نقشی هستی،مهم نیست.مهم اینه که توی هر لباسی که بودی و هر لقبی که داشتی، سعی کنی "انسان" بهتری باشی،دنیای بهتری بسازی و در نقش خودت "خوش بدرخشی"!

ما همکارانِ تو،ورودت به دنیای "سلامت" رو تبریک میگیم!

خوش اومدی❤️😉


+باورتون نمیشه اگه بگم امروز تو وبلاگ الی چشمم افتاد به یه کامنت با نام شاتوتی! منم که عاشق شاتوت و بستنیاش! رفتم وبلاگش، دیدم یه دخمل شهریوریه و عاشق این ماه و و و!! و اینکه پزشکی هم قبول شده بود😍فک کنم شهریوریا همه عاشق پزشکی و گویندگی و اجرا هستن (هرچند به طالع بینی و این چیزا کلا اعتقادی ندارم ولی خب یهو دلم خواست بیخودی اظهار فضل کنم، به قول دکتر فروتن 😄😄😂 جاش خالی چارتا بارم کنه😅)

  • آفتابگردون
  • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶

127 اگر میوه بودم، انار!

  • آفتابگردون
  • پنجشنبه ۲۳ شهریور ۹۶

126 کز دیو و دد ملولم و...

وقتی کسی براتون از غم هاش میگه (مخصوصا اگه خانم باشه) اصلا نیاز نیست به مخ مبارکتون فشار بیارید و راه حل ارائه کنید! یا بدتر از اون، قضاوتش کنید و شروع کنید به نصیحت کردن:/ حتی اگه موضوع تکراری بود و حرف از یه درد کهنه چند ساله بود، اینو یادتون باشه که شما جای اون نیستید. بعضی دردها هرچه میگذره ابعاد تازه تری پیدا میکنن، ضمن اینکه روحی که آزرده و شکسته بشه هیچ وقت مقاومت گذشته رو در مقابل درد های کوچکتر هم نداره. شبیه کانسری که یک روز ظاهرش آزار دهندس، روز بعد اثرات فشاریش روی عروق و اعصاب و اعضای مجاور ناتوان کننده میشه و بعدها متاستاز دامن گیرت میشه و تو با اثرات داروهای ایمونوساپرسیو حتی ممکنه با یه آنفولانزای ساده، جون بدی...

وقتی کسی درد دل میکنه حداقل کاری که میشه براش کرد سکوته. لطفا سکوت کنید و بذارید حرف بزنه. شاید برای نشکستن، این تنها راهیه که براش مونده...

  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۲۲ شهریور ۹۶

125 می گذرد!

بزرگترامون میگن زندگی در جریانه؛ خوب یا بد، میگذره.مثلا یهو ممکنه به خودت بیای ببینی جدی جدی از 25سالگیت چهارده روز گذشته. اومممم نمیخوام بگم سن زیادیه و احساس پیری دارم و منظورمم این نیست که اوه چقدر زود گذشت اصلا نفهمیدم!! نمیدونم چه جوری باید با کلمات بیانش کنم شاید بشه گفت شبیه مسافری ام که از قطارش جا مونده...توی یه ایستگاه متروکه بین راهی. قطار زندگی، خیلی سریعتر از من ایستگاه رو ترک کرده و کیلومترها دور شده. من فرصت خندیدن، و حتی گریه کردن هم نداشتم. حس میکنم مدتهاست زمان متوقف شده ...

  • آفتابگردون
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

124 این موجود سخت جون دوپا

یه وقتایی آدم همزمان چند تا حس مختلف رو تجربه میکنه که شاید بعضیاشون متضاد هم باشن! یه روز خیلی خیلی طولانی رو گذروندم... آدمای کمی پیدا میشن که بعد از ده بیست سال از مرگ عزیزاشون بازم سرخاک زار بزنن و حس کنن چقدر این داغ تازس. حتی مطمئن نیستم که این یه جور نقطه ضعف به حساب میاد یا نقطه قوت. بقیه روز به کندی گذشت و یکی از اساسی ترین دلایل این بود که اونجا کسی همسن و سال من نبود! حس بچه هایی رو داشتم که همبازی ندارن، دلم میخواست برم پیش مامانم لج کنم و غر بزنم بعدشم پابکوبم بگم یالا بریم خونه خودمون اصنشم! یادش بخیر چه دورانی داشتیم. الان همه سرزندگی خودشونن و بعضیاشون بچه هم دارن. پس چرا من ندارم؟! نکنه خر شدم خودم نمیفهمم؟! نکنه دارم راهو عوضی میرم و به قول مامانم زیادی واسه تصمیمات زندگی چرتکه میندازم؟! ولش کن بعدا بهش فک میکنم! بیخودی بهونه گیر شدم. مثلا دلم میخواست اون امروز میومد اینجا ولی نیومد:| خب بیاد که چی بشه؟ من که وقتی هست میگم خدایا چی میشد که نباشه؟! دوساعت خواب عصر اجباری نصیبم شد. کم فکر و خیال میکردم، رسما قرار بود با این دوساعت مخم پخش شه به در و دیوار! قلت میزدم و فکر و فکر و فکر! نفهمیدم کی خوابم برد یکی در زد کوفتم کرد... کلاف سر درگم فکر و خیالاشو دستم داد و رفت...اونم با یه نگاه عمیق... سعی میکنم ذهنمو که مشوش شده با این فکر آروم کنم :خدا روشکر انگار حالش خوب بود همین کافیه. اما نمیشه. گاهی میره سمت خاطرات تلخ گذشته گاهی اراجیف میبافه راجع به آینده! کلافه میشم بلند میشم میرم تو حیاط قدم بزنم. درختاش خوشگلن:) انجیر و سیب و انگور...درخت انگور بیچاره امسال همه محصولش خراب شده و آفت زده انگار. انجیر رو هرچی نگاه میکنم جز تعداد کمی میوه کوچولوی نرسیده، باری نداره. فکر انجیرای بزرگ و سیاه خوشمزه دهنمو آب میندازه! درخت سیب میوه هاش زیادی بالاست عمرا دستم برسه. میشینم روی پله ها و بازم ناخودآگاه میرم تو فکر... اصلا امروز دلمم تنگ شده. واسه کی؟ نمیدونم... واسه یکی که از همه بهم نزدیک تر باشه. واسه کسی که نیست!

بالاخره آخر شب میشه و میخوایم برگردیم خونه. موقع خداحافظی داییم میاد جلوتر دستمو میگیره یه انجیر خیلی گنده خنک میذاره کف دستم. میگه عصر اینو از بالای درخت برات چیدم گذاشتم یخچال خنک شه خودت تنها بخوریا! لبخندی میرنم و میگم چشم وای من عااااشق انجیرم:) همیشه مدل ابراز احساساتش فرق میکنه. یه بار ساعتها باهام حرف میرنه یه بار هوس میکنه باهم بریم کوه یه بار اونقدر محکم بغلم میکنه که نفسم بند میاد و مثلا یک بار دیگه هم نمیدونم از کجا میفهمه من انجیر دوس دارم! انگار تو ژنشه که داده به بچه هاش حتی...... 

دلتنگی، غم، استرس، حسرت، درد، امید، ناز و... فقط یه موجود سخت جون عین آدمیزاد میتونه این همه حس رو همزمان داشته باشه و باز راست راست راه بره!

  • آفتابگردون
  • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶

123 وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من

برای اینکه زندگی خوبی داشته باشی باید تمرین کنی برای لحظه لحظه تحصیلات، کار وحتی تفریحاتت برنامه و هدف کوتاه مدت و بلند مدت داشته باشی. اینجوری میشه که نسبت به خودت حس رضایتمندی کنی که در واقع میشه مقدمه ای برای حس خوشبختی! مثلا اینکه من باید تا آخر هفته دو مبحث داخلی رو بخونم و همچنین هوای مامانمو تو آشپزی داشته باشم بعلاوه اینکه باید عصرا دوساعت وقتمو با خانواده بگذرونم و احتمال مهمون سرزده شبها هم وجود داره. اوممم این خودش تایم خواب و درس رو از بقیه سوا میکنه. راستی یک روز در هفته هم باید روز من باشه مثل دکتر ف.خ ف که میگفت !Monday is myday یک روزی که واسه دل خودت هرکاری میتونی بکنی!

هدفای ماهانه و سالانه و حتی دهه ای هم تعریف میشن.من تا اخر این ماه باید این سه تا کتاب رو تموم کنم و سر سال همه کتابا رو...که واسه آزمونم آماده باشم. هدف ده سال دیگه من در زمینه تحصیل و کارم میگه که تو لااقل باید مدیر یه مرکز درمانی تو یه جای محروم باشی...

در زمینه اخلاق، معنویت، خانواده، رشد مهارت های مورد نیاز زندگی، رسیدن به دلخواسته های معقول و...همینطور این اهداف کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت به خوبی باید تعریف بشه وبه برنامه ریزی های دقیقی که براشون داری پایبند باشی. حس خوبی که رسیدن به اهداف زندگی به آدم میده قابل مقابسه با هیچ چیز دیگه ای نیست بعلاوه اینکه کمکت میکنه ناملایمات زندگی و رفت و آمد آدم های اطرافت و احیانا بی مهری ها، خیلی خیلی قابل تحمل تر و ناچیز تر به نظر بیاد...

دکتر غلامی میگفت: بعضیا توی ازدواج کردن، برآورده شدن تموم آرزوهاشون رو میبینن. درواقع اینا همونایی هستن که همسرشونو بعد از مدتی کلافه و دیوونه میکنن... چون کلید رسیدن به تموم محبت های نگرفته و موفقیت های کسب نشده رو اون بنده خدا میدونن که در این موارد کاره ای هم نیست! هرکسی باید برای خودش و زندگی فردیش تلاش کنه صد البته کنار هم بودن و رسیدن به آرامش زندگی مشترک میتونه سرعت این پیشرفت کردنو بالاتر ببره اما هرگز نباید خودمونو فراموش کنیم.

فکر میکنم منظور استاد این بوده که برای موفقیت توی زندگی مشترک، لازمه زندگی فردی خودمون سروسامون داشته باشه.

یه بار دیگه باید نقشه رو نگاه کنم! اوممم الان دقیقا کجا ایستادم و قراره کجا برم. ده سال دیگه کجا باید برسم؟ :)

زندگی چند وقته یکم سخت میگیره، عیبی نداره حتما از دل این سختیا کلی چیز یاد میگیرم و بزرگ میشم. از همه مهمتر اینکه خدا مثل همیشه عاشقانه هوامو داره پس دیگه غم نباید جایی داشته باشه اینورا :)

باید نفس عمیییییییق کشید این هوای خوب شهریور رو! خدا رو شکر که فرصت زندگی دارم...

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۱۲ شهریور ۹۶

122 شهریور است...

بعد از مدتها به وبلاگ بچه ها سرزدم. بعضیا اینقدر خوب حرف میزنن که میشه ساعت ها بهشون گوش کرد بعضیام ممکنه خوب حرف نزنن اما حرفای خوبی میزنن! اینام مدتها آدمو به فکر فرو میبرن که یه دنیا میرزه... اما من کسایی رو دارم که هم خوب حرف میزنن و هم حرفای خوبی میزنن :)

حس میکنم چند قرنه که با کسی حرف نزدم. دلم میخواد یکیو بردارم برم کافه نخلستان غر بزنم یا مثلا با حنانه بریم تو رخت کن بیمارستان هی با آرامش حرفای عاقلانه و منطقی بزنه منم الکی سرتکون بدم:| که یعنی میفهمم و قبول دارم!! انگار همین جوریه: کسایی که زندگیشون و تصمیماتشونو میسپرن دست عقل، و احساساتشون کمتر دخیله آدمای آرومتری هستن. بعد وسط حرفامون زینب برسه و بگه چی میگی بابا! نظرشو که نزدیکتره به حرف دل من به زبون بیاره. منم بگم بیخیال بابا بیاید یه نسکافه بخوریم بریم پای درسمون این حرفا که واسمون نون و آب نمیشه!

تازگیا هرکاری انجام میدم بعدش که تحلیل میکنم نمیفهمم درست بوده یا غلط :| به طرز عجیبی تو تصمیم گیری مشکل پیدا کردم همش شک میکنم. گمونم از اثرات اینترنیه خدا بخیر بگذرونه.

زری جون دوماه دیگه نینیش به دنیا میاد. چند روزه همش فک میکنم واسش چی بگیرم هیچی به ذهنم نمیرسه حتی پیشنهادای مامان هم به نظرم خوب نبود فک کنم وسواس گرفتم:/

قبلا یکی از آرزوهام این بود که یه هفته برم شهرستان خونه مادربزرگم بمونم.حسابی باهم خوش بگذرونیم. حرف بزنیم تا دم صبح، فیلم ببینیم باهم باغ و دشت بریم و... حالا بعد از چند سال بالاخره یک ماه کامل آفم. امروز میخوایم بریم شهرستان اما دیگه مادربزرگم نیست....

+ امروز عرفه ست؛ برای هم دعا کنیم.

+متن ویرایش شد. به جای میم و صاد، اسم دوستامو نوشتم که بیش از این شبهه برای کسی ایجاد نکنه! میم و صاد اول فامیلیاشونه که واسه مسخره بازی بعضی وقتا صدا میکنم.

  • آفتابگردون
  • پنجشنبه ۹ شهریور ۹۶

121 زندگی درد قشنگی ست که جریان دارد :)

از مضرات نزدیک بودن روز پزشک و روز تولد آدمی اینه که یه کادو بیشتر نمیگیری! سرو تهشو با یه جشن هم میارن دیگه بعله! یادمه موقع انتخاب رشته هم دچار یه بحران اساسی شده بودم :دی بابا نظرش رو داروسازی بود و من فقط به پزشکی فکر میکردم اما گهگاه با خودم فک میکردم 4شهریور که تولدم باشه به پنجم، روز داروسازی نزدیکتره تا یکم روز پزشک! با این حساب نکنه تقدیر من اینه که دارو برم؟!نکنه تو اون رشته بهتر باشم؟! خل شده بودم اساسی :)))

از یک ماه آفی که دارم دوروزش گذشته و من کم کم دارم از خلاء درس دیوونه میشم :) نه که بخوام بگم از این بچه های تک بعدی ام که فقط تو درس و کتابام زندگی میکنمااا یا مثلا بلانسبت خودم نخبه ای چیزیم نه! اتفاقا من تو سخت ترین امتحانا گهگاه فیل مبارکم یاد گویندگی و کتابای غیر درسی و حتی فیلم و... میکنه! فیله دیگه حرف که حالیش نی چه کنم؟! اما خب آدم هدفشو که طبق علاقش انتخاب کنه یه جورایی تعطیلی بی معنی میشه در واقع اوقات فراغت یعنی اینکه بدون استرس امتحان خودت بشینی با کتابات عشق بازی کنی. از اونجا که این اولین آف بعد از دوسال و تا یک سال آیندس مامانم گفته کتاب دستت نبینما :/ 

کلی ام فیلم و سریال گرفتم از بچه ها ولی حسش نیس ببینم!

نمیدونم خواستگارا چی میگن این وسط :/ واقعا پروسه استرس زا و مسخره ایه هی این بره اون بیاد هی تو فک کنی سبک سنگین کنی آخرم به آدم نمیخورن هیچ کدوم.(بماند استرس اینکه هر جلسه چی بپوشم :دی) بقول زری خو اونکه قسمت آدمه بیاد و تموم شه دیگه این پارازیتا هم نباشن. والا!

این عکسم همینجوری گذاشتم که پست تولدم الکی مثلا خوشگل بشه وگرنه واقعا فک کردین به فاصله دوروز میان دوباره واسه من جشن میگیرن؟! اصلا خجالت نمیکشین دختر پسرای گنده تولد میگیرن براتون؟! تولد مال نینیاس :/ حالا کادوشو بگی یه چیزی!

+خیلی ممنونم از کسایی که برام کامنت میذارن و کسایی که تبریک گفتن. فعلا کامنتا به دلایلی نمایش داده نمیشه ولی ازتون کلی انرژی میگیرم :)

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶

120 روز پزشک


قسم به تاریکی های شب  و همه زنگهای تلفن اتاق پزشک 

قسم به تک تک میسد کالهای جواب داده نشده ار طرف عزیزترینهایمان

به شام های نخورده ،عرقهای خشک شده روی لبه یقه

به قطره های ریز خون روی شیشه عینک

به بوسه های حسرت بار روی گونه فرزند به خواب رفته

به مهمانی های نرفته،دستهای حلقه نشده در آغوش

قسم به نیدل های فرورفته در عمق جانها

به روزهای رفته جوانی در خم و پیچ راهروها

به پدرمادرهای بیمار و قانعمان

به همسران کم توقع و صبورمان

قسم به فرزندان محروممان

به حرفهای بیشمار پشت سرمان

به تک تک دقایق عمرهایی که نجات دادیم

دردهایی که درمان کردیم

اشکهایی که به لبخند بدل کردیم

به حقهایی که یا دیر شد ادایشان یا بخشیدیم عطایشان را به لقایشان

وقسم به دل های دردمند و سینه های پرسوزمان

اگر خورشید را در دست راست و ماه را در کف چپمان قرار دهند...

بازهم...

باز هم ...

انتخابمان همین مسیر پردرد و پرزحمت است

روز پزشک مبارک .

  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۱ شهریور ۹۶

119 این روزها که می گذرد/ شادم/ که میگذرد این روزها

  • آفتابگردون
  • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶